به نام خدا
#پارت42. 🕊
دوباره انقدر گریه کردم تا وقتی که آلارم گوشی به صدا دراومد یه نگاه کردم ساعت ۷ رو نشون میداد با دیدن ساعت یاد قرار ساعت ۸ افتادم بلند شدم و یه دست لباس سرتاپا مشکی پوشیدم از داخل کشو وسایلام یه عینک آفتابی مشکی برداشتم و زدم به چشمام که تقریباً نصف صورتم را پوشونده بود و پف چشمام و ورم صورتم رو کمتر نشون میداد کیف و گوشیم را برداشتم و از اتاق زدم بیرون رفتم پایین بابا و مامان داخل آشپزخونه بودند بدون توجه بهشون از خونه زدم بیرون و پیاده به سمت مسجد حرکت کردم بعد از ۱۰ دقیقه که رسیدم وارد مسجد شدم و به سمت دفتر حرکت کردم وقتی وارد دفتر شدم کسی داخل دفتر نبود رفتم و نشستم بعد از چند دقیقه صدای حسین بود که داشت از نزدیک میومد انگار داشت با کسی حرف میزد که وارد دفتر شد. داشت با تلفن حرف میزد.
کپی حرام است.
به قلم ستاره درخشان.🕊
به نام خدا.
#پارت 43. 🕊
بعد از چند کلمه دیگه حرف زدن گوشی رو قطع کرد و یه نگاه بهم کرد و گفت: سلام خ... حرف تو دهنش موند و با تعجب به سمتم اومد و گفت: چیزی شده یه اشاره به لباس مشکی و روسریم کرد و گفت: کسی فوت کرده.
بدون حرف بهش نگاه کردم که جلوتر اومد و گفت: لطفاً حرف بزن.
بدون توجه به سوالاتش گفتم حاج آقا نیومد. نگاه نگرانشو بهم دوخت و گفت: جلسه کنسل شد.
بدون توجه بهش بلند شدم و به سمت در حرکت کردم در همون حال گفتم خداحافظ.
حسین: یاس وایستا.
با شنیدن اسمم از زبونش ته دلم خالی شد. برگشتم سمتش که دوباره به سمتم اومد و درو بست و گفت: میشه حرف بزنی چی شده داری نگرانم میکنی.
عینکمو از روی چشام برداشتم و گفتم: نترس واسه شما چیزی نیست که بخواد ناراحتتون کنه .
بیست و سوم به عنوان همکار بیاید مراسم عقدم ساعت رو هم از یاسین بپرسید.
اینو گفتم و درو باز کردم و زدم بیرون.
کپی حرام است.
به قلم: ستاره درخشان.🕊
به نام خدا
#پارت44. 🕊
دوباره بغضم شکست الان تو حیاط مسجد بودم. کجا میخواستم برم تو خونه خفه میشدم. یکم فکر کردم که کجا برم اما جایی غیر از مسجد به ذهنم نرسید. رفتم داخل مسجد و وارد بخش بانوان شدم گوشهترین جا رو انتخاب کردم و نشستم و سرم رو گذاشتم رو زانوهام.
«حسین»
صداش هی تو سرم تداعی شد عقدم، عقدم، عقدم همونجا پشت در نشستم. میخواد ازدواج کنه منو به عنوان همکار دعوت کرد. هر بار خندههاش جلو چشمام میومد محکم سرم رو میکوبیدم به در پشت سرم. آخ یاس آخ تازه داشتم فکر میکردم به مامان بابا بگم برن خواستگاری.
من بی تو چه کنم حتی فکرشم داشت دیوونم میکرد یعنی مال من نمیشی سرم رو به درتکیه که دادم و به سقف خیره شدم.
کپی حرام است.
به قلم: ستاره درخشان.🕊
به نام خدا
#پارت45. 🕊
با صدای زنگ گوشیم به خودم اومدم از جام بلند شدم و به سمت میز حرکت کردم برداشتمش._ یاسین بود. آیکون سبز رو زدم و گذاشتم رو بلندگو.
من: سلام بله
یاسین: سلام خوبی میگم داداش امروز یاس اومد مسجد؟
با فکر یاس یه نگاه به ساعت کردم ساعت ۶ عصر بود یا خدا من چقدر نشسته بودم. یاس کجاست
یاسین: الو الو..
با صدای یاسین به خودم اومدم و گفتم: صبح اومد بعد رفت
یاسین: آره از صبح رفته دیگه برنگشته نگرانش شدم
من: بیا دنبالم بریم با هم دنبالش بگردیم
یاسین: باشه اومدم
و قطع کردم سرم بدجور سنگین شده بود داشت منفجر میشد مثل اینکه میگرنم دوباره عود کرده بود. از دفتر خارج شدم و به سمت حوض رفتم کنار حوض نشستم و با آب سرد صورتم را شستم تا یکم حالم بهتر بشه.
کپی حرام است.
به قلم: ستاره درخشان.🕊
به نام خدا
#پارت46. 🕊
بعد از اینکه صورتمو شستم دوباره به سمت دفتر حرکت کردم وقتی وارد شدم گوشی با سوئیچ موتور رو برداشتم و اومدم بیرون. وقتی در دفتر رو بستم یاسین رو دیدم که داشت به سمتم میومد وقتی بهم رسید باهام دست داد و سلام کرد.
من: من میرم یه سر داخل مسجد ببینم چه خبره بعد میام که بریم.
یاسین: باشه
رفتم داخل مسجد شدم کسی نبود سمت آبدارخونه رفتم که خانم حشمتی رو دیدم.
من: سلام
خانم حشمتی: پسرم
من: بله
خانم حشمتی: چیزه از صبح یه خانمی اومده یه گوشه نشسته و سرشم رو پاهاش گذاشته صورتش معلوم نیست که ببینم کیه
من: از ساعت چند اینجاست
خانم حشمتی: نمیدونم من وقتی واسه نماز ظهر رفتم اونجا بود.
یه حسی بهم میگفت اون یاس باشه
من: باشه بریم ببینیم کیه.
با خانم حشمتی به سمت قسمت بانوان رفتیم من پشت پرده وایستادم و به خانم حشمتی گفتم ببینه کسی داخل نباشه.
بعد از چند دقیقه خانم حشمتی صدام زد و گفت: بیا داخل.
کپی حرام است.
به قلم: ستاره درخشان.🕊
به نام خدا
#پارت47. 🕊
وقتی وارد شدم یه خانمی بود که سرش رو گذاشته بود رو زانوهاش و بغل پاهاش کیفشو گذاشته بود. جلوتر رفتم و با دقت به کیفش نگاه کردم. کیف یاس بود آره خود خودش بود. گوشیم رو از جیبم بیرون آوردم و زنگ زدم به یاسین و بهش گفتم بیاد قسمت بانوان بعد از چند دقیقه یاسین اومد. و به خانم حشمتی گفت بره بیرون بعد از اینکه خانم حشمتی رفت جلو رفت و رو به روی یاس نشست و رو به من گفت: خودشه.
سر یاس رو از روی زانوهاش برداشت که دید خوابیده دوباره سرش رو گذاشت رو زانوهاش و صداش زد: یاس یاس بعد از چند بار صدا زدن بالاخره بیدار شد وقتی یاسین رو دید خودش رو انداخت بغلش و گریه کرد. یاسین همش بهش میگفت: ساکت باش.
یاسین بلند شد و همزمان یاس رو هم با خودش بلند کرد و اشکاش رو پاک کرد و رو بهش گفت: یاس آجی گریه نکن باشه! حداقل اینجا نه باشه.
چرا نه چون منم من واسشون غریبه بودم بدون هیچ حرفی اونجا رو ترک کردم و سوار موتور شدم و به سمت خونه حرکت کردم.
کپی حرام است.
به قلم: ستاره درخشان.🕊