به نام خدا
#پارت51. 🕊
تو راه دستمو روی شونه یاسین گذاشتم تا نیوفتم با این کار یاد موتور سواری با حسین افتادم.
چقدر لحظههای خوب زندگیم زود گذشت انقدر فکر کردم که نفهمیدم کی رسیدیم با صدای یاسین به خودم اومدم.
یاسین: پیاده شو.
از موتور پیاده شدم و در حیاط رو باز کردم بعد از اینکه یاسین موتور رو داخل حیاط آورد با هم وارد خونه شدیم. همه برقا خاموش بود رفتم بالا یاسین هم پشت سرم اومد.
وقتی به در اتاق رسیدم رو به یاسین گفتم: شب بخیر
یاسین: میخوام قطره بریزم داخل چشمات، سری تکون دادم و در اتاق رو باز کردم.
مامان با دیدنمون اشکاشو پاک کرد. یاسین جلو رفت و پیش مامان زانو زد و رو بهش گفت: مامانی من چرا گریه میکنه؟
مامان میون گریه لبخندی زد و گفت: هیچی، بعد رو من گفت: یاس مادر اومده بودم اتاقتو تمیز کنم. جلو رفتم و کنارش نشستم و گفتم: لازم نبودم خودم تمیزش میکردم.
یاسین به شوخی گفت: اره دیگه اتاق دختر تنبلت رو تمیز میکنی بعد من باید از سر کار بیام خودم اتاقمو تمیز کنم اره.
منو مامان خندیدیم که مامان گفت:
کپی حرام است.
به قلم: ستاره درخشان.🕊
به نام خدا
#پارت52. 🕊
اول اتاق تو رو تمیز کردم بعد اتاق یاس رو حسود خان.، همه با هم خندیدیم که یهو یاد باران افتادم رو کردم سمت مامان وگفتم: باران کجاست.
مامان یه نگاهی بهم انداخت و گفت: داداشش اومد دنبالش. با یاد آوری بهادر دوباره به حالت قبل برگشتم. از جام بلند شدم وچادرمو سر جاش گذاشتم.
یه دست لباس خونگی از داخل کمد برداشتم و وارد حموم شدم تا عوضشون کنم. بعد از اینکه لباسمو عوض کردم از حموم اومدم بیرون.
مامان و یاسین داشتن آروم صحبت میکردن. تا من رو دیدن هر دو ساکت شدن.
یاسین از جاش بلند شد و رو به من گفت: مامان اینجا میخوابه قطره هارو هم خودش واست میریزه. شب بخیر.
بعد از اینکه یاسین رفت مامان گفت: برو بخواب بیام قطره بریزم.
کاری که گفت رو انجام دادم ، بعد از اینکه مامان قطره رو داخل چشمام ریخت. چشمام رو بستم.
مامان هم بلند شد و برق رو خاموش کرد و کنارم خوابید. دیگه نفهمیدم کی خوابم برد..........
بهادر یک قدم جلو اومد و گفت: چرا فرار میکنی ازم نترس جایی که میخوام بفرستمت معلوم نیست زنده بیرون بیای یا نه. یه قدم عقب رفتم که دو قدم جلو اومد و گفت: میخوام نازت کنم دختر عمو دستشو سمت صورتم دراز کرد که با جیغ از خواب پریدم.
کپی حرام است.
به قلم: ستاره درخشان.🕊
به نام خدا
#پارت53. 🕊
مامان بغلم نشسته بود خودمو انداختم بغلش و با گریه گفتم: میخواست دست بزنه بهم داشت دست کثیفشو میزد به صورتم. دستای کثیفشو داشت میزد من نمیخوامش. اینا رو با داد میگفتم
مامان: هیس هیچی نبود مامان داشتی خواب میدیدی.
بعد از چند لحظه که آروم شدم مامان گفت.: پاشو نمازتو بخون صبح شده.
بعد از اینکه نماز خوندم دیگه خوابم نبرد با فکر اینکه محرم نزدیکه بلند شدم تا واسه مسجد بنر طراحی کنم. میدونستم وقتی برم داخل جهنم بهادر دیگه خبری از بیرون رفتن نیست چه به جا رفتن به مسجد. الانم این طرح ها رو میکشم و میدم به حسین به عنوان آخرین طرح.
نمی دونم چند تا طرح کشیده بودم تا اینکه در اتاق زده شد. سرمو به طرف در چرخوندم و گفتم: بفرمایید
در باز شد و بابا داخل اومد و گفت: اومدم حرف بزنیم.
سری تکون دادم که اومد و روی تخت نشست.
منم صندلیم را به طرف چرخوندم که شروع به حرف زدن کرد.
کپی حرام است.
به قلم: ستاره درخشان. 🕊
به نام خدا
#پارت54. 🕊
بابا: ببین یاس دخترم من بین بد و بدتر بد رو انتخاب کردم. بهادر اومده بود و لباس برات اورده بود. آرایشگرم فردا میاد خواست بیاد ببینتت نذاشتم گفتم خوابی. ولی اینو بدون من نمیذارم دست بهادر بمونی.
من: ببین بابا من نمیدونم تو و اون بهادر با هم چه قول و قراری گذاشتید.
ولی اینو بدون که یه وقت یه کاری نکنی که بعداً هر کاری کنی نتونی هیچ کاریش کنی.
بعدشم اینم بگم که من واسه عقد با بهادر نه آرایش میکنم نه لباس سفید میپوشم. الانم میرم خرید یکم کار دارم .
بابا: باشه هرجور راحتی راستی فردا ساعت ۱۱ عاقد میاد آماده باش.
الانم برو خرید تا شب زود برگرد. اینو گفت و از اتاق بیرون رفت.
منم طرحهایی که کشیده بودم رو داخل پوشه کار گذاشتم و بلند شدم حاضر شدم تا برم خرید.
بعد از اینکه آماده شدم از خونه زدم بیرون و رفتم سر کوچه تا تاکسی بگیرم.
کپی حرام است.
به قلم: ستاره درخشان.🕊
به نام خدا
#پارت55. 🕊
سوار تاکسی شدم. بعد از یک ساعت به پاساژ مورد نظر رسیدم و وارد شدم. بعد از کلی گشتن یه پیراهن بلند مشکی انتخاب کردم.
لباس کاملا ساده بود یقه گرد آستینهای بلند با دامن کلوش و باحجاب بود. (عکسشو میزارم )
بعد از خریدن چند وسایل دیگه از پاساژ بیرون اومدم ساعت هنوز5:30 بعد از ظهر بود.
تصمیم گرفتم برم بام تا بام راه دیگهای نمونده بود پس شروع کردم به قدم زدن.
«حسین»
امروز رفتم مسجد، یاس نیومده بود هر چقدر منتظرش نشستم نیومد.
صحنه دیروز همش جلو چشم میومد فردا روز عقدش بود. اما ساعتش رو نمیدونستم.
تصمیم گرفته بودم برم مراسم عقدشون، میدونستم رفتنم برابر با مرگمه اما میخوام خوشبختی یاس رو کنار کسی دیگهای ببینم. یاس قسمت من نشد امیدوارم اون کسی که قراره همسرش بشه بتونه خوشبختش کنه
از مسجد اومدم بیرون تصمیم گرفتم برم بام جایی که راحت میتونستم خودمو خالی کنم یکم آرامش، جایی که بتونم با دردام کنار بیام.
کپی حرام است.
به قلم: ستاره درخشان.🕊
به نام خدا
پارت56. 🕊
سوار ماشین شدم و به سمت بام حرکت کردم. بعد از یک ساعت رسیدم یه صندلی دقیقاً روبروی برج میلاد انتخاب کردم وقتی نشستم یک خانم هم زمان با من، با فاصله کنارم نشست.
بدون توجه به اون خانم به جلو خیره شدم. بعد از چند ثانیه که به محیط عادت کردم بوی عطر یاس رو حس کردم.
سرم رو به طرف خانومی که داشت داخل کیفش رو می گشت گردوندم و یه نگاه بهش کردم.
چادر عربیش جلو صورتش رو گرفته بود و نمیذاشت که صورتش رو ببینم.
بعد از اینکه وسایل مورد نظرش رو پیدا کرد سرشو بالا گرفت با دیدن صورتش چشمام گرد شد.
بیشتر از این نمیتونستم تعجب کنم.
«یاس»
بعد از اینکه آبنباتی که حسین روز عید غدیر بهم داده بود رو پیدا کردم سرم رو بالا گرفتم که با حسین چشم تو چشم شدم.
چشمام از این بازتر نمیشد حسین اینجا چیکار میکرد.
بعد از چند لحظه حسین نگاهشو ازم گرفت و گفت: سلام خوبی
من: سلام ممنون شما خوب هستین
حسین آهی کشید و گفت: خوب و بد میگذره.
منظورشو نفهمیدم. سری تکون دادم و به جلو خیره شدم هیچ کدوم هیچ حرفی نمیزدیم بعد از چند دقیقه حسین گفت: بعد از عقدتون بازم مسجد میاید.
کپی حرام است .
به قلم: ستاره درخشان.🕊
🕊فُتٌحً قُلَبً💚
به نام خدا پارت56. 🕊 سوار ماشین شدم و به سمت بام حرکت کردم. بعد از
به نام خدا
#پارت57. 🕊
همونطور که به جلو خیره بودم جواب دادم: بستگی داره بهادر اجازه بده یا نه.
حسین: با بهادر چه نسبت فامیلی دارید.
من: بهادر پسر عموم هستند.
حسین: ببخشید میپرسم ولی شما اینجا چیکار میکنید. مگه نباید الان خرید عقد میبودید.
با این حرفش داغ دلم تازه شد.
به زمین خیره شدم گفتم: میدونی چیه آقا حسین، من مثل دخترای دیگه نبودم، من خواستگاری نداشتم، من آزمایشگاه رفتن نداشتم، حلقه ی نشون نداشتم، و از همه مهمتر خرید عقد نداشتم، بعد از اونم برای فردا گفتم آرایشگاه و لباس سفید نمیخوام بپوشم.
حسین: چرا
یه نگاه بهش کردم و گفتم: میدونی اولین نفر بعد یاسین هستید که دارم حرف دلمو براش میزنم.
حسین یه لبخند کمرنگ زد و گفت: نه
ادامه دادم: بابام میخواد منو به اجبار به عقد با بهادر در بیاره.
حسین: از عمو مجید توقع نداشتم به اجبار دخترشو بده به کسی
من: منم انتظار نداشتم.
دیگه ساکت شدیم و به روبرو خیره شدیم. یه نگاه به دستم انداختم آبنبات هنوز تو دستم بود.
کپی حرام است.
به قلم: ستاره درخشان.🕊