به نام خدا
#پارت55. 🕊
سوار تاکسی شدم. بعد از یک ساعت به پاساژ مورد نظر رسیدم و وارد شدم. بعد از کلی گشتن یه پیراهن بلند مشکی انتخاب کردم.
لباس کاملا ساده بود یقه گرد آستینهای بلند با دامن کلوش و باحجاب بود. (عکسشو میزارم )
بعد از خریدن چند وسایل دیگه از پاساژ بیرون اومدم ساعت هنوز5:30 بعد از ظهر بود.
تصمیم گرفتم برم بام تا بام راه دیگهای نمونده بود پس شروع کردم به قدم زدن.
«حسین»
امروز رفتم مسجد، یاس نیومده بود هر چقدر منتظرش نشستم نیومد.
صحنه دیروز همش جلو چشم میومد فردا روز عقدش بود. اما ساعتش رو نمیدونستم.
تصمیم گرفته بودم برم مراسم عقدشون، میدونستم رفتنم برابر با مرگمه اما میخوام خوشبختی یاس رو کنار کسی دیگهای ببینم. یاس قسمت من نشد امیدوارم اون کسی که قراره همسرش بشه بتونه خوشبختش کنه
از مسجد اومدم بیرون تصمیم گرفتم برم بام جایی که راحت میتونستم خودمو خالی کنم یکم آرامش، جایی که بتونم با دردام کنار بیام.
کپی حرام است.
به قلم: ستاره درخشان.🕊
به نام خدا
پارت56. 🕊
سوار ماشین شدم و به سمت بام حرکت کردم. بعد از یک ساعت رسیدم یه صندلی دقیقاً روبروی برج میلاد انتخاب کردم وقتی نشستم یک خانم هم زمان با من، با فاصله کنارم نشست.
بدون توجه به اون خانم به جلو خیره شدم. بعد از چند ثانیه که به محیط عادت کردم بوی عطر یاس رو حس کردم.
سرم رو به طرف خانومی که داشت داخل کیفش رو می گشت گردوندم و یه نگاه بهش کردم.
چادر عربیش جلو صورتش رو گرفته بود و نمیذاشت که صورتش رو ببینم.
بعد از اینکه وسایل مورد نظرش رو پیدا کرد سرشو بالا گرفت با دیدن صورتش چشمام گرد شد.
بیشتر از این نمیتونستم تعجب کنم.
«یاس»
بعد از اینکه آبنباتی که حسین روز عید غدیر بهم داده بود رو پیدا کردم سرم رو بالا گرفتم که با حسین چشم تو چشم شدم.
چشمام از این بازتر نمیشد حسین اینجا چیکار میکرد.
بعد از چند لحظه حسین نگاهشو ازم گرفت و گفت: سلام خوبی
من: سلام ممنون شما خوب هستین
حسین آهی کشید و گفت: خوب و بد میگذره.
منظورشو نفهمیدم. سری تکون دادم و به جلو خیره شدم هیچ کدوم هیچ حرفی نمیزدیم بعد از چند دقیقه حسین گفت: بعد از عقدتون بازم مسجد میاید.
کپی حرام است .
به قلم: ستاره درخشان.🕊
🕊فُتٌحً قُلَبً💚
به نام خدا پارت56. 🕊 سوار ماشین شدم و به سمت بام حرکت کردم. بعد از
به نام خدا
#پارت57. 🕊
همونطور که به جلو خیره بودم جواب دادم: بستگی داره بهادر اجازه بده یا نه.
حسین: با بهادر چه نسبت فامیلی دارید.
من: بهادر پسر عموم هستند.
حسین: ببخشید میپرسم ولی شما اینجا چیکار میکنید. مگه نباید الان خرید عقد میبودید.
با این حرفش داغ دلم تازه شد.
به زمین خیره شدم گفتم: میدونی چیه آقا حسین، من مثل دخترای دیگه نبودم، من خواستگاری نداشتم، من آزمایشگاه رفتن نداشتم، حلقه ی نشون نداشتم، و از همه مهمتر خرید عقد نداشتم، بعد از اونم برای فردا گفتم آرایشگاه و لباس سفید نمیخوام بپوشم.
حسین: چرا
یه نگاه بهش کردم و گفتم: میدونی اولین نفر بعد یاسین هستید که دارم حرف دلمو براش میزنم.
حسین یه لبخند کمرنگ زد و گفت: نه
ادامه دادم: بابام میخواد منو به اجبار به عقد با بهادر در بیاره.
حسین: از عمو مجید توقع نداشتم به اجبار دخترشو بده به کسی
من: منم انتظار نداشتم.
دیگه ساکت شدیم و به روبرو خیره شدیم. یه نگاه به دستم انداختم آبنبات هنوز تو دستم بود.
کپی حرام است.
به قلم: ستاره درخشان.🕊
به نام خدا
#پارت58. 🕊
هوا تاریک شده بود همه جا غرق سکوت بود بعد از چند لحظه حسین سکوت بین مون رو شکست و گفت:
«به جان جوشم که جویای تو باشم
خسی بر موج دریای تو باشم
تمام آرزوهای منی، کاش
یکی از آرزوهای تو باشم.»
یه نگاه به حسین کردم معنی این حرفش رو کاملاً فهمیدم اون عشقشو بهم اعتراف کرده بود بدون اینکه فکر کنم لب زدم:
« چه شد در من نمیدانم
فقط دیدم پریشانم
فقط یک لحظه فهمیدم
که خیلی دوستت دارم»
حسین سرشو بالا گرفت و نگام کرد منم تو چشماش نگاه کردم. بدون حرف به هم خیره شده بودیم انگار میخواستیم حرفامون رو با چشمامون به هم بفهمونیم که صدای گوشیم ما را از اون خلسه شیرین بیرون آورد.
گوشیم را از داخل کیفم برداشتم و به صفحهاش نگاه کردم یاسین بود جواب دادم: بله
یاسین: کجایی
من: اومدم بام الان میام خونه.
یاسین: سریع بیا
بعد گوشی رو قطع کرد از جام بلند شدم و رو به حسین گفتم: من دیگه میرم خداحافظ داشتم رد میشدم که صدام زد و گفت: منم دیگه میرم شما رو هم سر راه میرسونم.
کپی حرام است.
به قلم: ستاره درخشان.🕊
🕊فُتٌحً قُلَبً💚
به نام خدا #پارت58. 🕊 هوا تاریک شده بود همه جا غرق سکوت بود بعد از
به نام خدا
#پارت59. 🕊
سری تکون دادم که بلند شد با هم به سمت ماشین رفتیم و سوار شدیم.
آبنبات هنوز توی دستم بود یه لبخند زدم و دوباره گذاشتمش توی کیفم.
سم رو به شیشه ماشین تکیه دادم و به بیرون نگاه کردم. به این فکر کردم که یعنی حسین هم دوسم داره یعنی حسین هم داره رنج میکشه یعنی حسین هم عاشقمه، همینجوری داشتم با خودم فکر میکردم که با صدا زدنهای حسین از فکر بیرون اومدم.
حسین: من خیلی دیر دست بکار شدم درست زمانی که کار از کار گذشته اما اینو بدون که همیشه تا آخر عمرم به یادتم شاید دیگه نبینمتون اما.. یه اشاره به قلبش کرد و ادامه داد.. اینجا همیشه حس میکنمت تو قلبم.
یه لبخند تلخی زدمو با بغض گفتم: حواست بهم باشه. از فردا ساعت یازده. یاس نابودمیشه، میشم یه مرده متحرک.
دیگه هیچ وقت یاس قبل نمی شم، و معلوم نیست بهادر چه بلایی به سرم مبیاره اما تا لحظه مرگ به یادتم. دیگه بغضم اجازه حرف زدن نداد بهم یه نگاه به اطراف کردم. که دیدم جلو در خونه ایم.
وسایلم رو برداشتم و بدون هیچ حرفی از ماشین پیاده شدم. وارد خونه شدم بدون اینکه به کسی چیزی بگم بدو بدو خودمو به اتاقم رسوندم و در پشت سرم قفل کردم.
کپی حرام است.
به قلم: ستاره درخشان.🕊
به نام خدا
#پارت60. 🕊
همونجا پشت در نشستم و به اشکام اجازه ریختن دادم. انقدر گریه کردم که نفهمیدم کی صبح شد یه نگاه به گوشیم انداختم ساعت ۹ بود بلند شدم و اتاقم مرتب کردم به خاطر اینکه چند روز بود حموم نرفته بودم تصمیم گرفتم برم دوش بگیرم. هنوز در حموم رو باز نکرده بودم که در اتاقم زده شد.
+بله
بابا در اتاق را باز کرد و گفت: ساعت ۱۱عاقد میاد.
سری تکون دادم که از اتاق بیرون رفت وارد حموم شدم و دوش گرفتم وقتی بیرون اومدم ساعت ۱۰:۱۰ بود لباسی که دیروز خریده بودم رو برداشتم و پوشیدمش.
دیروز پرو نکرده بودم ولی الان که پوشیدم خیلی بهم میومد به خاطر دامن کلوش بودنش یکم پف داشت. پشیمون شدم از اینکه خریدمش اما الان دیگه دیر شده بود.
موهام رو خشک کردم بعد از اینکه جمعشون کردم یه شال مشکی رو هم برداشتم و با گیره فیکس کردم رو سرم،
در اتاق را باز کردم و پایین رفتم.
«حسین»
دیشب اصلاً نخوابیده بودم هنوز هم میخواستم برم مراسمش یه شلوار مشکی با پیراهن مشکی پوشیدم بدون شونه کردن موهام از خونه زدم بیرون و سوار ماشین شدم و حرکت کردم سمت خونشون.
کپی حرام است.
به قلم: ستاره درخشان.
به نام خدا
#پارت61. 🕊
بعد از ۲۰ دقیقه رسیدم و زنگ خونشون رو زدم بعد از چند لحظه یاسین در رو باز کرد اول با دیدنم شوکه شد اما بعدش سلام کرد با هم وارد خونه شدیم هیچکس نبود اما بعد از چند دقیقه یاس از آشپزخونه بیرون اومد. با دیدن صورتش قلبم به درد اومد.
«یاس»
حسین هم اومده بود حالم لحظه به لحظه بدتر میشد سرگیجه گرفته بودم از گشنگی همش دلم ضعف میرفت اما اشتهایی واسه خوردن نداشتم. با صدای زنگ در به خودم اومدم عاقد و بهادر و باران بودند.
با دیدن بهادر تو کت و شلوار روح از سرم جدا شد یعنی دیگه تموم شد همه چی بغض داشت خفم میکرد همه رو مبلا نشسته بودن مامان داشت بی صدا گریه میکرد عاقد روی مبل تک نفره نشست و گفت: لطفاً بشینید خطبه رو شروع میکنم بهادر روی مبل سه نفره نشست و یه اشاره به بغلش کرد و رو به من گفت: بیا دختر عمو
یه نگاه به بابا انداختم که یه گوشه وایساده بود با صدایی که به زور شنیده میشد گفتم: بابا
بابا سری تکون داد یعنی بشینم
با پاهای لرزون به سمت مبل رفتم
کپی حرام است.
به قلم: ستاره درخشان.🕊
به نام خدا
#پارت62. 🕊
با فاصله از بهادر نشستم تمام بدنم میلرزید سرم داشت از درد میترکید قلبم آروم قرار نداشت.
عاقل شروع کرده بود اما من نمیفهمیدم چی میگه عاقد: آیا بنده وکیلم شما خانم یاس خسروی را به عقد دائم بهادر خسروی در بیاورم.
دیگه قلبم نمیزد یاس مرد گوشام نمیشنید سرم گیج رفت تو آخرین صدایی که شنیدم صدای زنگ در بود و دیگه هیچی نفهمیدم.
«یاسین»
حال یاس اصلاً خوب نبود وقتی عاقد ازش پرسید رنگش پرید از جام بلند شدم و به سمتش رفتم و تا بهش رسیدم بیهوش شد که سریع تو بغلم گرفتمش صدای زنگ در خونه بلند شد و بعد چند دقیقه پلیسا وارد خونه شدن
بهادر رنگش پرید و سریع از جاش بلند شد.
بهادر با صدای بلندی گفت: لعنت بهتون خدا لعنتتون کنه.
پلیسا اومدن و دستگیرش کردن همونطور که به سمت در میبردنش بهادر عربده کشید: برمیگردم عمو فکر نکن تموم شده برمیگردم.
پلیسا دیگه بهش اجازه حرف زدن ندادن و بردنش.
نگاه از در گرفتم و به جسم بی جون یاس دوختم بدنش سرد سرد بود.
رو به حسین که بغلم وایساده بود گفتم ماشینو روشن کن میریم بیمارستان.
کپی حرام است.
به قلم: ستاره درخشان.🕊