eitaa logo
🕊فُتٌحً قُلَبً💚
4.9هزار دنبال‌کننده
68 عکس
130 ویدیو
3 فایل
ִֶָ ࣪  ﷽ ִֶָ ࣪  نام رمآن: فتح قلب ๋࣭⸳⭑ࣶࣸ رمان: مثل زینب برای زینب نویسنده: ستاره درخشان ژانر:عاشقانه،مذهبی،اجتماعی •𓍯🕊⊹𓂃•𓍯🕊⊹• #تابع‌قوانین‌جمهوری‌اسلامی🇮🇷 ❌کپی از‌رمان حتی با نام نویسنده پیگرد قانونی دارد ๋تبلیغات: https://eitaa.com/Panah3134
مشاهده در ایتا
دانلود
به نام خدا . 🕊 ..... تقریبا نصف کارها پیش رفته بود یه نگاهی به ساعتم کردم ساعت 6:30عصر بود بزار زنگ بزنم به بابا بیاد دنبالم یه بوق دو بوق که تماس وصل شد _الو بابا +جانم دخترم _بابا من کارم تموم شده بیا دنبالم +باشه عزیزم 5دقیقه دیگه اونجام و قطع کرد رفتم به دخترا گفتم که میتونن برن خونه هاشون وفردا ساعت 8بیان . رفتم پیش خانم حشمتی که داشت ظرف های عصرونه رو می شست. چادورمو در آوردمو گذاشتم رو میز و اسکاج رو از دستش گرفتم _شما خسته شدی من می شورم +باشه دخترم هر جور راحتی و بعد شروع کردم به شستن بعد از تمام شدن دستامو خشک کردمو چادرمو پوشیدم ورفتم سمت دفتر و کیفمو برداشتم و رفتم داخل حیاط که بابا رو کنار آقای کاویار که دست به سینه ایستاده بود و داشت با بابا حرف میزد دیدم. رفتم سمتشون و بغل بابا وایستادم. _سلام با صدام هردو به طرفم برگشتن بابا با دیدنم منو کشید تو بغلش بابا: بریم دخترم _اره بریم بابا بابا رو به طرف آقای کاویار کرد و دستشو سمتش گرفت _خداحافظ پسرم +به امید دیدار عمو مجید فردا شب منتظرتون هستم حتما تشریف بیارید _باشه حتما سلام برسون به پدرت وبه سمت ماشین حرکت کردیم. کپی حرام است بع قلبم: ستاره درخشان 🕊
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
به نام خدا . 🕊 وقتی سوار ماشین شدیم رو کردم سمت بابا و پرسیدم: بابا قضیه فردا شب چیه؟ +حسین گفت فردا شب یه مهمونی گرفتن مارو هم دعوت کرد. _به چه مناسبت +نمی دونم شاید واسه عیده _شاید باباهمون جوری که داشت رانندگی میکرد گفت: +دایت اینا رفتن شهرستان خونه مامان بزرگت نازگلم اومده خونه ما _آهاچه خوب. بابا بریم بستنی بگیریم +اره دخترم بریم بابا جلوی یه بستنی فروشی نگه داشت . +بپر پایین با خنده از ماشین پیاده شدم بابا هم پیاده شد اومد کنارم باهم رفتیم سمت ظرف های بستنی یک نفره +از کدوم بگیریم انگشتمو بحالت فکر رو لبم گذاشتم و گفتم من شکلاتی می خوام نازگل زعفرونی•مامان وانیلی •یاسین زعفرونی +باباهم نخد سیاه _عع باباااا بابا خندید+شوخی میکنم بابا هم واسه خودش وانیلی برداشت و بعد از حساب کردن سوار ماشین شدیم و رسیدیم خونه. کپی حرام است. به قلم: ستاره درخشان 🕊
به نام خدا . 🕊 بعد از خوردن بستنی و شام با کمک نازگل ظرف هارو شستیم و باهم از آشپز خونه بیرون رفتیم بابا و یاسین تو پذیرایی نبودن _مامان بابا کجاست +دخترم رفت بخوابه شماهم برید بخوابید +باشه مامان جون شب بخیر با نازگل رفتیم بالا خونه ما دوبلکس هست و قسمت بالا دوتا اتاق داره اتاق من و یاسین نازگل رفت پیش یاسین منم رفتم داخل اتاق و درو بستم چقدر امروز خسته شدم سرم رو گذاشتم رو تخت و به سه نکشید خوابیدم...... +یاس دختر بابا دلبر بابا با صدا زدنایی بابا از خواب بیدا شدم _بله +پاشو بابا جان نماز صبحتو بخون +باشه بابا با صدای در فهمیدم بابا رفته پاشدم یه نگاه به ساعت کردم ساعت 4صبح بود رفتم سرویس وضوع گرفتم و نماز خوندم بعد نماز چند صفحه هم قرآن خوندم نگاهی به ساعت کردم ساعت 4:30بود بایاد مهمونی امشب پاشدم لباس برای خودم حاضر کردم تا وقتی از مسجد اومدم آماده باشه کپی حرام است به قلم: ستاره درخشان 🕊
به نام خدا 8. 🕊 و بعد هم یه مانتو سبز یشمی کوتاه با شلوار دمپا باروسری سبز با شکوفه های ریز سفید برداشتم و به سمت حموم حرکت کردم بعد از یه حموم حسابی اومدم بیرون و لباس پوشیدم که در اتاق زده شد و بابا اومد داخل +سلام دخترم صبح بخیر _سلام بابایی رفتم سشوارو اوردم تا موهام رو خشک کنم بابا اومد سمتم و سشوار رو ازم گرفت +بشین من موهاتو خشک کنم بایه لبحند نشستم رو صندلی جلو آینه بابا مشغول خشک کرپن موهام شد بعد در آخر یه بافت ساده زد موهام خیلی بلنده از وقتی که یادم میاد کوتاه نکردم بخاطرهمون خستم میکنه وقتی می خوام خشک کنم و ببافم میون افکار خودم بودم که در اتاق باز شد و نازگل اومد داخل نازگل: عه ببخشید مزاحمتون شدم بابا: نه دخترم این چه حرفیه من دیگه کارم تموم شده دارم میرم نازگل: یاس منم امروز باهات میام مسجد . کپی حرام است به قلم: ستاره درخشان 🕊
به نام خدا . 🕊 من: چه خوب میکنی باشه ساعت 8آماده باش میریم بعداز رفتن نازگل منم آماده شدم و رفتم پایین با نازگل رفتیم مسجد. ... وای امروز دیگه تقربیا کار نمایشگاه تمام شده بود و آقای کاویار زود تر رفت خونه منو نازگل ساعت 6سریع خودمون رو رسوندیم خونه مامان حاضر بود منم یه دوش گرفتم به خاطر اینکه عرق کرده بودم یه جوراب شلواری پوشیدم بایه لباس بلندآبی آسمونی ساده که کمر بند و موچ آستینش مروارید و نگین کار شده بود بایه روسری آبی که خیلی حرفه ای بستمش. رفتم سمت میز آرایشم یه لیفت ابرو بایه ریمل زدم با عطر مخصوصم بایه انگشتر نگین آبی بایه دست بند ظریف چادرو کیفمو برداشتم و رفتم پایین. همه باهم سوار ماشین بابا شدیم و حرکت کردیم بعداز 20دقیقه رسیدیم آقای کاویار با پسرا جلو در وایستاده بودن که با دیدن ما از جلوی در کنار رفتن ما وارد خونه شدیم. کپی حرام است به قلم: ستاره درخشان 🕊
حسین کاویار ۲۸ساله
یاس خسروی ۲۳ساله
به نام خدا . 🕊 وقتی وارد حیاط شدیم یک حیاط خیلی بزرگ و قشنگ که وسط حیاط یک حوض بود و دور تا دور حیاط باغچه و درخت و گل و گیاه بود که ویو حیاط رو خاص تر میکرد وقتی وارد خونه شدیم یه خونه نقلی و قشنگ بود وقتی خاله حسنا «مامان حسین» به استقبالمون اومد دست از نگاه کردن خونه برداشتم و باخاله سلام کردم خاله حسنا: عه چرا جلو در وایستادین بفرمایید داخل . من و مامان و نازگل وارد سالن پذیرایی شدیم و با بقیه سلام و احوال پرسی کردیم و یه جا نشستیم. حنانه «خواهر کوچک حسین» اومد پیشمون و گفت: چادرتون بدین من یه لبخندی زدم و گفتم: نه شما زحمت نکشید بلند شدم و بعد از گرفتن چادر مامان ونازگل رو به حنانه گفتم: کجا باید بزارمشون حنانه: داخل اون اتاق به دری اشاره کرد که نزدیک در پذیرایی بود ممنونی زیر لب گفتم و به سمت در اتاق حرکت کردم . وقتی وارد اتاق شدم با چیزی که دیدم خشکم زد. کپی حرام است. به قلم: ستاره درخشان 🕊
به نام خدا . 🕊 حسین بود که دختر عموش( سارا بود که قبلا باهاش آشنا شده بودم) بغل کرده بود حسین سرش پایین بود و منو نمی دید اما وقتی سنگینی نگاهمو حس کرد سرشو بالا گرفت یهو به خودم امدم و با مِن مِن گفتم: ب. ببخشید و سریع چادرو یه گوشه گذاشتم و از اتاق زدم بیرون نمی دونم چِم شده بود بغض کردم ولی با خودم گفتم: اصلا به من چه ولش کن وبه سمت نازگل حرکت کردم و کنارش نشستم. «حسین» اَه لعنتی نمی خواستم یاس ببینه. سارا رو از بغلم کشیدم بیرون و با صدای که سعی در کنترل کردنش داشتم گفتم: دیگه به من نزدیک نشو فهمیدی من یک حریمی دارم که تو هیچی از اون حریم سرت نمیشه من نمی خوامت ازم دور باش بار آخرت باشه به من نزدیک میشی اینو گفتم و از دری که به حیاط راه داشت رفتم بیرون. کپی حرام است. به قلم: ستاره درخشان.🕊