eitaa logo
🕊فُتٌحً قُلَبً💚
4.9هزار دنبال‌کننده
67 عکس
130 ویدیو
3 فایل
ִֶָ ࣪  ﷽ ִֶָ ࣪  نام رمآن: فتح قلب ๋࣭⸳⭑ࣶࣸ رمان: مثل زینب برای زینب نویسنده: ستاره درخشان ژانر:عاشقانه،مذهبی،اجتماعی •𓍯🕊⊹𓂃•𓍯🕊⊹• #تابع‌قوانین‌جمهوری‌اسلامی🇮🇷 ❌کپی از‌رمان حتی با نام نویسنده پیگرد قانونی دارد ๋تبلیغات: https://eitaa.com/Panah3134
مشاهده در ایتا
دانلود
🕊فُتٌحً قُلَبً💚
به نام خدا #پارت12. 🕊 «یاس» نمی دونم چرا اینجوری شده بودم اصلا از ح
به نام خدا . 🕊 که قامت یاسین و حسین در چار چوب در نمایان شد حسین سریع خودشو به حنانه رسوند ولی تا خواست بلندش کنه سارا خودشو انداخت بغل حسین . یاسین وقتی دید حالا نازگل خوبه اومد پیش من و جلوم زانو زد تو چشماش نگاه کردم که انگار اونم حرفمو از چشمام خوند و رو به همه گفت: همه برید بیرون یاس جلو هرکسی از خودش ترس نشون نمی ده و به نازگل اشاره کرد آب بیاره وقتی همه رفتن بیرون یاسین بغلم کرد تا یاسین بغلم کرد بغضی که از غروب داخل گلوم بود سر باز کرد انگار منتظر بودم یکی بغلم کنه. « یاسین» نمی دونم چی شده بود که یاس اینجوری گریه میکرد تا جایی که یاس رو میشناختم بخاطر یه فیلم ترسناک اینجوری گریه نمی کرد الان هم احتمالا از یه جایی دلش پره. کپی حرام است. به قلم: ستاره درخشان 🕊
به نام خدا . 🕊 یاس رو از خودم جدا کردم و صورتش رو بادستام قاب گرفتم و گفتم: چی شده که یاسی خانوم من اینجوری گریه میکنه چی شده یاس بهم بگو یاس: هیچی داداش من: ولی یه دلیلی داره که اینجوری گریه میکنی یاس: گفتم که هیچی من: باشه ولی من میدونم تو یه چیزیت هست. داشتم حرف میزدم که در زده شد و حسین با یک لیوان آب وارد اتاق شد لیوان رو داد دستم و گفت: داداش بیاید واسه شام من: باشه تو برو الان میایم. بعد رفتن حسین به یاس نگاه کردم که دیدم به در بسته زل زده +یاس بیا آب بخور لیوان رو دادم دستش بعد از اینک خورد . بلندش کردم و گفتم: برو صورتت رو بشور و دیگه به روی خودتم نیار _باشه داداش می خواستم برم داخل حیاط که یکدفه برگشتم و گفتم: یاس باس صدام برگشت و گفت: بله داداش +دیگه نبینم فیلم ترسناک نگاه کنی یاس لبخندی زد و سری تکون داد که از اتاق اومدم بیرون. کپی حرام است. به قلم: ستاره درخشان 🕊
به نام خدا . 🕊 «یاس» بعد از اینکه یاسین رفتم من هم وارد حمامی که داخل اون اتاق بود شدم نگاهی به خودم از تو اینه انداختم خداروشکر ریملم زد آب بود و بعد از اینکه صورتمو شستم از حموم اومدم بیرون که نازگل رو دیدم نازگل: خوبی _اره خوبم بریم بیرون +اره با نازگل از اتاق اومدیم بیرون و به سمت سفره شام که پهن شده بود رفتیم و نشستیم .. بعد از اینکه از مهمونی اومدیم یکراست به اتاق رفتم و بعد از عوض کردن لباسم سرم رو گذاشتم رو بالشت وبه سقف خیره شدم و به اتفاق های امشب فکر کردم. یعنی چی میتونه بین حسین و سارا باشه که حسین اونجوری بغلش کرده بود همینجوری داشتم فکر می کردم که نفهمیدم کی خوابم برد. «حسین» بعد از اینکه همه مهمونا رفتن رفتم داخل آشپزخونه تا با مامان کمک کنم من: مامان کمک نمی خوای مامان: نه پسر گلم دیگه آخراشه توهم برو بخواب من: باشه مامان پس شب بخیر مامان: شب بخیر عزیزم. کپی حرام است. به قلم: ستاره درخشان.🕊
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
به نام خدا . 🕊 بعد از اینکه از آشپز خونه اومدم بیرون رفتم وارد اتاق شدم اول لباسام رو بایه ست تشیرت وشلوار عوض کردم با برداشتن تشک و بالشت به سمت حیاط حرکت کردم بعد از اینکه تشک رو پهن کردم سرم رو روی بالشت گذاشتم ساعد دستمو رو پیشونیم گذاشتم و به آسمون خیره شدم . یاس چرا انقدر ترسیده بود. کاش من جای یاسین پیشش می موندم اصلا چقدر اون لباس آبی آسمونی بهش میومد یاس با تمام دخترا فرق می کرد. دلم می خواد سارا هرچی زود تر برگرده آلمان و دیگه هم برنگرده ایران. سارا همیشه خودشو می چسبوند بهم با اینکه بارها بهش هشدار دادم بازهم براش فرقی نداره. سارا از وقتی که مامان و باباش طلاق گرفتن با مادرش رفت آلمان پیش مادر بزرگش ولی هر چند سال یکبار واسه تفریح میاد ایران . کپی حرام است. به قلم: ستاره درخشان 🕊
به نام خدا . 🕊 بگذریم ولی یاس با تمام دخترای که دیدم فرق میکنه یاس یه جدیتی داره تو نگاش که آدم رو به خودش جذب میکنه یاس حتی جواب سلام هرکسی رو نمی ده یاس همیشه جلوی فرد مقابلش با جدیت حرف میزنه و با یه اخم ریز که دیگه فکر کنم جزئی از صورتش شده . یاس مثل ماه می مونه که دورش پراز ستاره هست ستاره ها کم و بیش به چشم میان ولی ماه همیشه تو چشم و نورانی هست توهمین فکرا بودم که نفهمیدم کی خوابم برد ..... صبح با صدای آلارم گوشیم بیدار شدم امروز روز برگزاری نمایشگاه بود . اول وضوع گرفتم و نماز خوندم بعد نماز هم حمام تا دوش بگیرم از حمام اومدم بیرون یه شلوار پارچه ای مشکی با پیراهن سبز یشمی پوشیدم بعداز اینکه موهام رو شونه زدم با برداشتن سوئیچ ماشین به سمت در حرکت کردم و سوار ماشین شدم وسط جلوی شیرینی فروشی نگه داشتم و چند کارتون شیرینی و شربت خریدم و به سمت مسجد حرکت کردم جلو مسجد ماشین رو پارک کردم وقتی در ماشین رو بستم موتور یاسین جلو پا جلو پاهام متوقف شد و یاس پیاده شد بعد از اینکه یاسین رفت همراه یاس به داخل مسجد رفتیم رو کردم سمت یاس و گفتم: کپی حرام است . به قلم: ستاره درخشان.🕊
به نام خدا . 🕊 خانم خسروی امروز بچه‌ها از مدارس برای بازدید نمایشگاه میان نمی‌خوام هیچ کم و کاستی باشه شما توضیحات لازم رو واسه بچه‌ها بدید می‌خوام به بچه‌هایی که از مدارس میان یه خاطره خیلی خوب به یادبمونه. _باشه من حواسم هست .... بچه‌ها از مدرسه‌ها اومده بودند یاس داشت به بچه‌ها قصه می‌گفت چقدر قشنگ با بچه‌ها می‌جوشید بچه‌ها با خنده داشتن به حرفاش گوش می‌دادن بچه‌ها دونه دونه ازش سوال می‌پرسیدن و یاس هم با دقت بهشون جواب میداد منم هر دو دستمو داخل جیب شلوارم گذاشتم و به ستون تکیه دادم و بهش خیره شدم دیگه کم کم داشتم به بچه ها حسودیم میشد چقدر خوب بود باهاشون انگار سنگینی نگاهمو حس کرد که سرشو بالا گرفت و نگاهم کرد سرشو چپ و راست کرد و زیر لب گفت: چیه یه لبخند زدم و پلک هامو به نشونه اینکه ادامه بده روی هم گذاشتم. کپی حرام است. به قلم: ستاره درخشان. 🕊
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا