🕊فُتٌحً قُلَبً💚
به نام خدا #پارت81. 🕊 من تو فکر رفتم که شب چی بپوشم یکم که فک
به نام خدا
#پارت82. 🕊
بعد از خرید عبا از مغازه بیرون اومدیم. که حسین گفت: خب دیگه چی لازم داری یاسی خانوم .
خندیدم و گفتم: ممنونم دیگه چیزی لازم ندارم.
حسین سر تکون داد و به راه افتادیم دونه دونه مغازهها رو رد میکردیم که چشمم به یه طلا فروشی افتاد که جلوی ویترینش یه دستبند ظریف و خوشگل گذاشته بود.
همونجور داشتم بهش نگاه میکردم که دستم که تو دست حسین بود به سمت طلا فروشی کشیده شد.
رو به حسین گفتم چیکار میکنی.
حسین لبخندی زد و گفت: بیا کارت دارم.
همراه حسین وارد مغازه شدیم.
هنوز مونده بودم حسین چه کاری داشت روبه فروشنده گفتیم: سلام
فروشنده: سلام بفرمایید در خدمتم.
حسین روباه فروشنده گفت: ببخشید میشه اون دستبند پشت ویترون رو بیارید.
فروشنده رفت و بعد از چند لحظه برگشت حسین دستبند را از فروشنده گرفت.
و دستم که تو دستش بود رو بالا آورد و دستبند رو داخل دستم انداخت.
دستبند خیلی به دستهای ظریف و سفیدم میومد.
حسین: خوشت اومد
با لبخند سری تکون دادن که چشمکی زد رو به فروشنده گفت: بی زحمت داخل جعبه بزاریدش.
کپی حرام است.
به قلم ستاره درخشان.🕊
به نام خدا
#پارت83. 🕊
بعد از اینکه حسین دستبند رو حساب کرد.
از مغازه بیرون اومدیم به سمت درب خروجی حرکت کردیم.
بعد از اینکه از پاساژ بیرون اومدیم سوار ماشین شدیم و راه افتادیم.
وسط راه بودیم که حسین گفت: الان تو رو میزارم خونه آماده شو منم یه سر میرم مسجد بعدش میام دنبالت که بریم خونمونو بعد از اونجا هم با هم میریم خونه خالم.
سری تکون دادم و گفتم: باشه پس منتظرم.
بعد از چند لحظه حسین جلوی خونه نگه داشت.
برگشتم طرفشو گفتم: ممنونم بابت هم چیز.
حسین: اولاً کاری انجام ندادم بعدشم واسه دل شما اینا انجام وظیفن اینو گفت و خم شد و گونم رو بوسید.
از ماشین پیاده شدم و وارد خونه شدم و مامانم رو صدا زدم.
مامان از داخل اتاق بیرون اومد و گفت: خوبی عزیزم
جلو تر رفتم و گفتم: خوبم تو خوبی باران کجاست.
مامان: باران رفت لباس مشکی برای محرم واسه خودش بگیره.
سری تکون دادمو گفتم: من امشب میخوام با حسین و خانوادش برم خونه خاله حسین.
مامان: مناسبتی هست .
کپی حرام است.
به قلم: ستاره درخشان.🕊
به نام خدا
#پارت84. 🕊
من: خاله حسین هر سال شب اول محرم خواهر برادراشو دعوت میکنه.
مامان حسین گفته من هم باهاشون برم.
مامان: خوبه برو اشکال نداره
لبخندی زدم و گفتم: مرسی
مامان: ناهار میخوری واست بکشم.
من: آره بعدش باید حاضر شم حسین میاد دنبالم.
مامان واسم زرشک پلو با مرغ کشید.
بعد از خوردن ناهار بشقابمو شستم و رفتم بالا
لباس بیرونیهامو با یه دست خونگی عوض کردم.
اول موهامو شونه زدم و با یه کش جمعشون کردم. یه مرطوب کننده به پوستم زدم و بعدش لیفت ابرو زدم در آخرم ریمل و ویتامین لب زدم.
عبا رو پوشیدم و یه روسری کرمی با کیف ستش هم برداشتم.
عطر مخصوصمو زدم و گوشیمو برداشتم از اتاق بیرون اومدم .
هنوز از پله اول پایین نرفته بودم که یاد یه چیزی افتادم و دوباره برگشتم داخل اتاق ،
از داخل کمد کیفی که باهاش بیرون رفته بودم رو برداشتم و از داخلش دستبندی که یک ساعت پیش خریدیم رو بیرون آوردم و دستم انداختم و بعدشم انگشتر شب نامزدی رو داخل انگشتم انداختم و رفتم بیرون.
کپی حرام است.
به قلم ستاره درخشان.🕊
🕊فُتٌحً قُلَبً💚
به نام خدا #پارت84. 🕊 من: خاله حسین هر سال شب اول محرم خواهر
به نام خدا
#پارت85. 🕊
رفتم پایین و وارد آشپزخانه شدم مامان داشت چایی دم میکرد رفتم جلو و گفتم: باران نیومد؟
مامان با صدام برگشت و گفت: چقدر خوشگل شدی عزیزم، بارانم الانست که بیاد بیا بشین چایی بخوریم.
کنار مامان نشستم که همون لحظه صدای بسته شدن در اومد.
مامان: بارانم اومد.
باران وارد آشپزخونه شد و اومد کنارمون نشست.
مامان بلند شد ورفت تا واسش چایی بیاره.
باران رو من گفت: روسری گرفتم ست برای من و تو نازگل تا تو هیئت بپوشیم.
من: دستت درد نکنه بده ببینم.
باران روسریها را از داخل کیسه برداشت و بهم داد.
روسریهای مشکی که روشون حاشیههای مشکی داشت و جنس نرم و خنکی داشت.
رو بهش گفتم:خیلی قشنگه ممنونم
باران: خاهش میکنم عزیزم ناقبله
من: از فردا آماده باش که باهامون بیای مسجد.
باران: باشه امروزم واسه همین رفتم خرید.
مامان کنارمون نشست و یه اشاره به دستبندم کرد وگفت: جدیده؟
لبخندی زدم و گفتم: آره امروز حسین خرید برام
همون لحظه گوشیم به زنگ خورد. جواب دادم حسین بود گفت که با پایین منتظرمه.
رو به مامان و باران گفتم: خب من رفتم خوش بگذره بهتون.
کپی حرام است.
به قلم ستاره درخشان.🕊
به نام خدا
#پارت86. 🕊
همراه حسین و خانوادهاش به خونه خاله طناز رفتیم که میشد خاله بزرگ حسین.
خیلی خوش گذشت بهمون با همه دختر خاله ها و دختر دایی هاش اشنا شدم
یعنی در واقع با کل خانواده مادری حسین اشنا شدم.
خیلی جمع صمیمی داشتند کنارهم.
با اقا علی پسر خاله حسین هم اشنا شدم.
حسین بهم گفت که: علی بهترین رفیقش بوده حتی وقتی که عاشق من شدهو نمیتونسته حرف دلشو به من یا یاسین بگه اولین نفر به علی گفته.
حسین تصمیم گرفته که فردا علی رو کمک دستش بیاره مسجد.
تا ساعت ۱ شب خونه خاله طناز بودیم.
بعدش از اونجا حسین مامانش اینا رو گذاشت خونه خودشون و بعدش منو رسوند خونمون.
سریع رفتم بالا و بعد از عوض کردن لباسم خوابیدم.
صبح از خواب بیدار شدم و همراه باران به مسجد رفتیم.
این سری تصمیم گرفتیم نمایشگاه رو داخل حیاط مسجد برگزار کنیم.
پس واسه این کار یه گوشه از حیاط که کمتر رفت و آمد میشد رو درنظر گرفتیم .
و دور تا دورش رو طلق زدیم که تا روز نمایشگاه از بیرون به داخل اون محوطه دید نداشته باشه
کپی حرام است
به قلم ستاره درخشان.🕊