eitaa logo
🕊فُتٌحً قُلَبً💚
4.9هزار دنبال‌کننده
65 عکس
133 ویدیو
6 فایل
ִֶָ ࣪  ﷽ ִֶָ ࣪  نام رمآن: فتح قلب ๋࣭⸳⭑ࣶࣸ رمان: مثل زینب برای زینب نویسنده: ستاره درخشان ژانر:عاشقانه،مذهبی،اجتماعی •𓍯🕊⊹𓂃•𓍯🕊⊹• #تابع‌قوانین‌جمهوری‌اسلامی🇮🇷 ❌کپی از‌رمان حتی با نام نویسنده پیگرد قانونی دارد ๋تبلیغات: https://eitaa.com/Panah3134
مشاهده در ایتا
دانلود
🕊فُتٌحً قُلَبً💚
به نام خدا #پارت87. 🕊 برای شب ایستگاه صلواتی داشتیم و هم قرار
به نام خدا . 🕊 آمبولانس اومد تو این فاصله زنگ زدم به بابا تا بیاد دنبال باران. بابا اومد و باران رو با خودش برد خونه. آمبولانس اومدو من با محیا رفتم و قرار شد حسین با ماشین بیاد. رسیدیم بیمارستان و محیا رو بردن اتاق عمل منم پشت در نشستم. که همون لحظه حسین اومد و کنارم نشست. سرشو به دستش گرفت و گفت: نتونستم مواظبش باشم، یاس نتونستم، نتونستم. سرشو گرفتم تو بغلم و گفتم: چرا خودتو مقصر میدونی عزیزم. مهیا قویه خوب میشه خودتو مقصرش ندون. برای اینکه بحث رو عوض کنم گفتم: زنگ زدی به مامان بابات بیان؟ حسین سرشو از بغلم بیرون کشید و گفت: زنگ زدم به بابا میاد. سری تکون دادم که ادامه داد: دکترهیچی نگفت؟ من: نه فقط سریع بردنش اتاق عمل. بعد از 1ساعت دکتر از اتاق عمل بیرون اومد. من و حسین بلند شدیم و به سمتش رفتیم وازش حال محیا رو پرسیدیم. دکتر گفت که به سرش ضربه نسبتاً شدیدی وارد شده و دستشم ضرب دیده. اما خطر رفع شده و باید منتظر بمونیم تا ببینیم کی به هوش میاد دستشم گچ گرفتن. بعد از رفتن دکتر یه نگاه به ساعت انداختم ساعت ۳ صبح بود. رو به حسین گفتم: من میرم نمازخونه نماز و قرآن بخونم. کپی حرام است. به قلم ستاره درخشان.🕊
به نام خدا . 🕊 حسین سری تکون داد و گفت: برو منم چند لحظه دیگه میرم وضو می‌گیرم و میام. سر تکون دادم و از مقابلش رد شدم که گفت: راستی حواست به گوشی باشه زنگ میزنم بهت. من: باشه خبری شد بهم بگو. ... وضو گرفتم و وارد نمازخونه شدم. سجادمو پهن کردم و چند رکعت نماز خوندم. بعدشم یه قرآن برداشتم و شروع کردم به خوندن. انقدر خوندم که با صدای گوشیم به خودم اومدم. حسین بود تماس رو وصل کردم و گفتم: سلام. حسین: سلام یاس بیا بخش مامان بابام اومدن. من: باشه الان میام. قرآن رو بستم و چادرمو درست کردم و از نمازخونه بیرون اومدم و به سمت بخش حرکت کردم. رسیدم بخش مامان بابای حسین داشتن با حسین حرف می‌زدن. جلو رفتم و باهاشون سلام کردم. بابای حسین: خوبی دخترم؟ من: خوبم خدا را شکر. خبری از محیا نشد؟ مامان حسین: نه عزیزم هنوز به هوش نیومده، شما برید خونه ما اینجا هستیم. یه نگاه به حسین انداختم و رو بهشون گفتم: نه من اینجا می‌مونم. مامان حسین: دخترم شما از دیروز یه سره دارید کار می‌کنید برید خونه یکم استراحت کنید بعدش بیاید. سری تکون دادم که حسین دستمو گرفت و گفت: ما رو بی‌خبر نذارید. مامان حسین: چشم پسرم خدانگهدار تون. کپی حرام است. به قلم ستاره درخشان.🕊
سلام دوتا پارت طولانی گذاشتم براتون😌
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
رز سفید من🤍
https://daigo.ir/secret/51377722176 ناشناس نظر زیباتونو بگید🕊💜
🕊فُتٌحً قُلَبً💚
به نام خدا #پارت89. 🕊 حسین سری تکون داد و گفت: برو منم چند لح
به نام خدا . 🕊 از بیمارستان خارج شدیم و سوار ماشین شدیم که حسین ماشین رو روشن کرد و راه افتاد. وسط راه حسین جلوی داروخانه نگه داشت که متعجب رو بهش گفتم: اتفاقی افتاده؟ حسین با چشم های که از بی‌خوابی قرمز شده بود جواب داد: نه- قرصی که واسه میگرنم بود تمام شده میرم بخرم، بشین الان میام. حسین رفتی من داخل ماشین منتظرش موندم. از اینکه حسین میگرن داره ناراحت و غمگین شدم. قربونش برم از دیشب سردرد داشته و هیچی نگفته. ۵ صبح بود و ما از دیروز ساعت ۶ بیدار بودیم. حسین اومد ماشین رو روشن کرد. با اینکه از بی‌خوابی چشمام تار می‌دید اما نخوابیدم و منتظر موندم برسیم خونه. حسین جلو در خونه خودشو ماشین رو پارک کرد. می‌خواستم بگم منو برسونه خونه خودمون، اما وقتی دیدم خستگی و کلافگی از سر و روحش می‌باره ترجیح دادم سکوت کنم. باهم وارد خونه شدیم. حسین رفت تا وضو بگیره واسه نماز صبح. بعد از اینکه هر دو وضو گرفتیم کنار هم سجاده مون رو پهن کردیم نماز خوندیم. بعد از اینکه سلام دادیم دستمو داخل دستش گرفت و گفت: بریم یکم استراحت کنیم بعدش باید یه سر بریم مسجد. سری تکون دادم ما از جام بلند شدم. کپی حرام است . به قلم ستاره درخشان.🕊
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
به نام خدا 🕊 15روز بعد تو این مدت حال من یا بهتر شده بود. نمایشگاه تاسوعا و عاشورا هم با موفقیت انجام شده بود و الان منتظر نتیجه مسابقه هستیم. از صبح همراه بابا و مامان دنبال کارهای جهیزیه اومدیم. از خستگی حتی نمی‌تونستم سرپا وایستم. بابا آدرس خونه جدیدمون که حسین خریده بود رو به مدیر فروشگاه لوازم خانگی که دوستش بود داد تا وسایل هارو بفرستن اونجا. از فروشگاه بیرون اومدیم و سوار ماشین شدیم. تا اربعین ۲۵ روز بیشتر نمونده بود به خاطر همین داشتیم خیلی سریع کارها را از پیش می‌بردیم تا تو هرچه زودتر همگی بریم کربلا. و حتی قراره عقدمون هم اونجا بود داخل حرم آقا امام حسین. محرم امسال خیلی قشنگه خیلی. رسیدیم خونه مامان به خاطر اینکه از صبح زیاد پیاده‌روی کرده بود پاهاش درد گرفته بود. یه غذای سبک درست کردم و صداشون زدم تا بیان واسه شام. بعد از اینکه شام خورده شد ظرفا رو شستم و رفتم بالا وارد اتاق شدم و خوابیدم. کپی حرام است. به قلم ستاره درخشان.🕊