به نام خدا
فصل دوم
#پارت236 🌿🕊
با خنده دست مامان رو گرفتم و گفتم: لقب جدیده. بهم میگه سیندرلا.
کنار نیما ایستادم که نیما به یه جفت حلقه اشاره کرد و گفت: نگا اینو چه قشنگه.
راست میگفت حلقه ظریف و شیک بود و واسه حلقه زنونه نگین کاری شده بود.
منکه خوشم اومده بود رو به مامان و زندایی گفتم: این طرح قشنگه بنظرتون؟
مامان و زندایی یه نگاه به حلقه ها داخل جعبه انداختن و بعد حلقه ای که ما انتخاب کرده بودیم رو دیدن و با تحسین گفتن: همین خیلی قشنگه.
حلقه رو به سامی و نلین هم نشون دادم و نظر اونارو هم پرسیدم.
اوناهم با گفتن: خیلی خوشگله.
دوباره مشغول انتخاب کردن شدن.
نیما رو به فروشنده گفت که بزاره داخل جعبه برامون.
و بعد مامان رو به فروشنده گفت تا گردنبد برامون بیاره.
رو به مامان گفتم: گردنبد واسه چی؟
زندایی گفت: میخوایم واسه دخترامون کادوی عقد بگیریم.
کپی حرام است.
به قلم ستاره درخشان.🕊
به نام خدا
فصل دوم
#پارت237 🌿🕊
مامان و زندایی هر کدوم نفری یکی یدونه النگو و گردنبند گرفتند.
مامان برای منو نلین النگو و زندایی هم گردنبند.
نلین و سامی هم حلقه هاشون رو انتخاب کردن و بعداز حساب کردن از مغازه بیرون اومدیم.
وارد پاساژ لباس عقد شدیم.
از میون مغازه ها وارد مغازه ای که لباس های رنگارنگی داشت شدیم.
مامان و زندایی روی صندلی نشستن و روبه فروشنده خانم گفتن تا کت و شلوار های مناسب عقد رو نشونمون بدن.
فروشنده چند مدل رو نشون داد.
که نیما یه اشاره به کت و شلوار کرمی رنگی کرد و گفت: این قشنگه از این چادر هاهم داره.
بعد رو به سمت من گفت: نظرت چیه سیندرلا.
با لبخند از جا بلند شدم و گفتم بزار برم پروکنم.
مامان رو به فروشنده گفت: از این دوتا بدید تا این یکی عروس خانم مون هم پرو کنه.
نلین هم بلند شد و به سمت فروشنده رفت تا بهش سایزی که میخواد رو بده
کپی حرام است.
به قلم ستاره درخشان.🕊
به نام خدا
فصل دوم
#پارت238 🌿🕊
لباس رو پوشیدم و چادر نگین کاری شده اش رو روی سرم انداختم و در اتاق پرو رو باز کردم و بیرون رفتم.
با صدای قدم هام همه برگشتن سمت که نیما با دیدنم از جا بلند شد و گفت: الحق که سیندرلا برازنده تو هست.
با خجالت ازش نگاه گرفتم که زن دایی گفت: ماشاءالله عروسم مثل یه تیکه ماه می مونه.
مامان لبخندی زد و گفت: خیلی خب حالا اونجوری به دخترم نگاه نکنید چشم میخوره.
سامی رو به نیما گفت: چشاتو درویش کن. هنوز محرم نشدید که اونجوری نگاهش میکنی.
مامان ابرو بالا انداخت و گفت: ببین آقا نیما یه وقت فکر نکنی دخترم داداش نداره، ببین چه خاطر خواه ابجیشه.
نیما خندید و گفت: عع عمه توهم رفتی داخل تیم عروس؟
مامان خواست جوابشو بده که صدای نلین از پشت سرم بلند شد و گفت: چطور شدم؟
کپی حرام است.
به قلم ستاره درخشان.🕊
🕊فُتٌحً قُلَبً💚
به نام خدا فصل دوم #پارت238 🌿🕊 لباس رو پوشیدم و چادر نگین کاری شده اش
توجه توجه ❗️
رمان فتح قلب داخل چنل وی ای پی به اتمام رسیده.
چند پارت به دلیل حساسیت های بالا به هیچ عنوان گذاشته نمیشه و فقط داخل چنل وی ای پی محفوظ میمونه.
برای دریافت چنل وی ای پی مبلغ60تومان پرداخت بشه.
برای دریافت شماره حساب به ایدی زیر مراجعه کنید:
@PV_168
🕊فُتٌحً قُلَبً💚
به نام خالق هستی به یاد بانوی دمشق نویسنده سرباز گمنام کپی حرام سریع گوشی رو از روی میز قاپیدم.
به نام خالق هستی
به یاد بانوی دمشق
نویسنده:سرباز گمنام
کپی حرام
از ستاد که اومدم بیرون دل تو دلم نبود اگه قبول نمیکرد چی؟ هنوز مطمئن نبودم که کار درستی انجام میدم یا نه
اون جمله مامان که گفت چشمی که یه بار هرز بره بازم هرز میره تو سرم اکو میشد
جمله عباس که داری از روی علاقه این کار رو انجام میدی یا لجبازی با مامان؟
چشم های پر از احساس علیرضا
نمیدونستم نمیدونستم
همینطوری که با خودم درگیر بودم صدای گوشیم رو شنیدم
عمو صابر بود
با یه بسمالله جواب دادم
صابر:الو
زینب:سلام عمو
صابر:سلام عزیزم مشتلق بده
زینب:درست شد
صابر:آره عموجان عروس یکی از همکارانمپزشک .دارن بایه گروه ۳ نفره که ۲تا پزشکن ۱ پرستار اعزام میشن سوریه جای یه پرستار تو تیمشون خالیه شما فردا مدرک دانشگاهی و کپی شناسنامه ات رو بیار تا کار هات رو درست کنم
اگه خدا بخواد تا آخر هفته عازمی فقط زینب جان مامانت نفهمه من کارت رو درست کردم ها
زینب چشم عمو خیلیی ممنون فعلا خداحافظ
خیلی خوشحال شدم انگار تمام دنیا رو بهم داده بودن نمیدونستم دارم برای طناب دار ام خوشحالی میکنم
سريع زنگ زدم با علیرضا تا باهاش قرار بزارم و ماجرا رو بهش بگم.
علیرضا:الو
زینب:سلام عزیزم
عليرضا با لحن خیلی سردی گفت:بعدا بهت زنگ میزنم
خیلی خورد تو ذوقم. احساس کردم صدای چندتا دختر میشنوم ولی تو دلم گفتم که حتما بیمارستان دیگه
گفتم:باشه فقط میخواستم یه حرف مهمی بهت بزنم
علیرضا :باشه خودم زنگ میزنم خداحافظ.
کاش به صدای قلبم گوش میدادم که شاید این آدم لیاقت همچین از خودگذشتگی رو نداره.
فکر کردم که بهتره برم برای سفرم یه مقدار خرید.تصمیم گرفتم برم تجریش. همینطور که داشتم روسری فروشی هارو نگاه میکردم چشمم خورد به یه شال کرم رنگ عربی. فکر کردم واسه استفاده تو بیمارستان بد نباشه.رفتم داخل پرو کردم خیلی بهم میومد حالا درسته قیمت خون باباش رو میخواست ولی گرفتمش.از اون مغازه که رفتم بیرون چشمم خورد به مغازه روبه رویی. چقدر مانتوش خوشگل بود.آبی نفتی بودد. رفتم اونم گرفتم. میخواستم برم چندتا چیز دیگه بگیرم که گوشیم زنگ خورد علیرضا بود.
🕊فُتٌحً قُلَبً💚
به نام خدا فصل دوم #پارت238 🌿🕊 لباس رو پوشیدم و چادر نگین کاری شده اش
به نام خدا
فصل دوم
#پارت239 🌿🕊
برگشتم سمت نلین که عین فرشته ها شده بود.
سامی با دیدن نلین فوری از جا بلند شد و به سمت نلین رفت و مثل پروانه به دورش گذشت.
بعداز اینکه یه دور چرخید رو به روش وایستاد و گفت: مثل فرشته ها شدی.
نلین نمکی خندید و رو به بقیه گفت: میاد بهم؟
مامان با لبخند گفت: مثل فرشته ها شدی عمه.
نلین خندید و با ذوق گفت: پس همین رو برمیداریم.
منم حرفشو تایید کردم و بعدش به سمت اتاق پرو رفتیم.
بعداز تعویض لباس هارو حساب کردیم و از مغازه بیرون اومدیم.
و ادامه خریدمون شد هرچیزی که واسه عقد لازم هست.
خسته و کوفته رو به بقیه گفتم: بریم دیگه خسته شدم.
نلین روی زانو هاش خم شد و گفت: دارم شهید میشم.
مامان روبه نیما گفت: قربونت بشم نیما جان برو ماشین رو بیار بریم.
نیما سری تکون داد و به سمت پارکینگ رفت و ماهم جلوی پاساژ منتظرش موندیم.
کپی حرام است.
به قلم ستاره درخشان.🕊
به نام خدا
فصل دوم
#پارت240 🌿🕊
خانم جون خونه شام گذاشته بود برامون.
همه سوار ماشین شدیم و رفتیم خونه خانم جون.
وقتی رسیدیم، خرید هارو برداشتیم و وارد خونه شدیم.
با دایی و بابا و آقاجون سلام کردیم و مامان و زندایی نشستن روی مبل و خرید هارو یکی یکی نشون خانم جون دادن.
منو نلین هم شام رو کشیدیم و پسرا هم سفره رو پهن کردن و چیدن.
شام رو خوردیم و هرکی رفت خونه خودش.
با تمام خستگی سر روی بالشت گذاشتم که یادم اومد فردا کوییز داریم.
گوشی رو برداشتم و به نیما پیام دادم و نوشتم: درس خوندی؟
همون لحظه جواب داد: نه، مگه کوییز داریم؟
پوفی کشیدم و نوشتم: اره.
نیما: ولشکن بگیر بخواب خسته ای، فردا زود تر میام دنبالت باهم درس میخونیم، باشه؟
با چشمایی که از خستگی تار میدید نوشتم: باشه.
و بعدش دیگه نفهمیدم کی خوابم برد.
کپی حرام است.
به قلم ستاره درخشان.🕊
🕊فُتٌحً قُلَبً💚
به نام خالق هستی به یاد بانوی دمشق نویسنده:سرباز گمنام کپی حرام از ستاد که اومدم بیرون دل تو د
به نام خالق هستی
به یاد بانوی دمشق
نویسنده:سرباز گمنام
کپی حرام
زینب:الو (سرد جواب دادم چون یکم از دستش ناراحت شده بودم)
علیرضا:سلام دلبر من سلام قشنگ من جانم چیکارم داشتی؟
زینب:باید ببینمت تجریش ام میتونی بیای؟
علیرضا:تجریش که سهل من واسه شما تا ته دنیا میرم
زینب:خب خب زبون نریز منتظرم خداحافظ.
پیش خودم فکر کردم بهتره تا وقتی علیرضا میاد برم امام زاده صالح زیارت.شاید از استرس ام کم بشه
جلوی در بهم چادر دادن.چادر همیشه بهم حس خیلی خوبی میداد اما چون فلسفه اش رو درک نمیکردم ترجیح میدادم استفاده نکنم.رفتم داخل ایستادم جلوی گنبد آبی رنگ.دستم رو گذاشتم روی سینه ام و زیر لب سلام زمزمه کردم
بعد از تشهد نماز صدای گوشیم رو شنیدم
سلام رو سریع گفتم که جواب بدم
-جانم
+کجایی بانو
-داخل امام زاده ام میای داخل تو حیاط هم رو ببینم؟
+چشمم
بلند شدم از سمت زنونه رفتم داخل حیاط
از دور دیدیمش دست تکون دادم اومد سمتم
با روی گشوده اومد سمتم
راهنماییش کردم و نشستیم روی سکو
-جانم بانو در خدمتم
+یادته بهت گفتم یه ایده دارم برای اینکه مامانم رضایت بده
-آره
+خب جور شد دارم میرم
-میری؟ کجا؟
+سوریه
از جاش بلند شد و با صدای بلند گفت:سوریه؟؟ شوخی میکنی دیگه
منم از جام بلند شدم و گفتم:نه کاملا جدی میگم فکر میکنم که اگه ۱هفته نباشم رضایت میده
با عصبانیت گفت:عقلت رو از دست دادی دختر؟ میدونی سوریه چه خبر؟تو چریکی؟
+معلوم که میدونم بعدم من پرستارم هاا از چریک بودنم هم مهم تره
تازه بیمارستان که ربطی به جنگ نداره
۱هفته میرم میام دیگه
-اگه شد ۲هفته چی؟
+من مامانم رو میشناسم دلش طاقت نمیاره شاید کمتر از ۱هفته باشه
-تو بگو ۱روز غیرتم کجا رفته؟
کلی تو دلم قند آب شد و با لبخند گفتم:من برای رسیدن به تو هرکاری میکنم عزیزم بخند دیگه
-با لبخند تلخی گفت:باشه اما فقط ۱هفته ها تازه هر روز باید باهم حرف بزنیم
بعد اینکه چنل این آقای ِنظامی و خوشتیپ ُدیدم..🔥💀↓
JOIN彡: https://eitaa.com/joinchat/310641948Cbc88eb27c8 ✦︎៹ .
- فعععععک نکنم دیگه آبرو و شرفی برا #ســـُس خرسی ُدار و دستش مونده باشه🤣♥️📿..