هدایت شده از گسترده تام
340.9K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پارتی از رمان⭕️
خیلی ذوق داشتم واسه امشب بعداز چند روز قهر بودن بلخره امروز قرار بود ببینمش.
به خیال اینکه قراره سوپرایز بشم بهترین لباسمو پوشیدم.
همون رنگی که خودش دوست داشت.
بعداز یک ربع با ماشین سپنتا به اون مهمونی کذایی رفتم و با لبخند وارد شدم.
ولی همین که پا گذاشتم با دیدنش که سر سفره عقد نشسته بود نفسم رفت🥲😱❌
https://eitaa.com/joinchat/2247033937C09262af717
#رمان_جذاب_بغلم کن_
#بنر_واقعیییی
هدایت شده از گسترده تام
رمان جذاب بغلم کن❤️🥂
داستان زندگی پاشا و طرلان :
بعداز چندسال باهم بودن درست زمانی که پاشا میخواست بیاد خواستگار خان بزرگ فوت کرد و با وسعتی که از خودش بجا گذاشت زندگی رو برای همه جهم کرد🥲💅
https://eitaa.com/joinchat/2247033937C09262af717
ورود کودکان ممنوع🚫
🕊فُتٌحً قُلَبً💚
به نام خالق هستی به یاد بانوی دمشق نویسنده:سرباز گمنام کپی حرام مثل زینب برای زینب در همین حال
به نام خالق هستی
به یاد بانوی دمشق
نویسنده:سرباز گمنام
کپی حرام
مثل زینب برای زینب
💐💐💐🇮🇷🇮🇷🇮🇷
دستم رو بردم بالا محکم زدم تو سرش
دستش رو گذاشت روز سرش گفت:چرا میزنی بیشعور
لبم رو چین دادم و گفتم:خوب میکنم دختره احمق از ترس سکته کردم
سیما گفت:حقته زینب خانم ۲ هفته است انگار نه انگار سیما هم آدم نه زنگی نه احوال پرسی زنگم میزنی جواب نمیدی
با لحن شرمنده ای گفتم:راستش درگیر بودم.
با کنجکاوی گفت بشین بگو ببینم درگیر چی؟
نشستم روی فرش های داخل حیاط و گفتم:قضیه خواستگاری علیرضا رو به مامانم گفتم اونم مخالفت کرد
سیما:یههههه خب؟
زینب:هیچی دیگه میخوام یکاری کنم رضایت بده
سیما با کنجکاوی گفت:چیکار؟ بازم میخوای زندگی ات رو بندازی تو استرس.
زدم زیر خنده
سیما بلند شد دستشو زد به کمرش و گفت:والله هرچند وقت یه بار میبینی دارم مثل آدم زندگی میکنی یه گندی میزنی که استرس بگیریم
منم بلند شدم و گفتم:اینبار میخوام همین کار رو انجام بدم. جمعه پرواز داری سوریه
بلند داد زد:کجا؟؟؟؟ سوریه. تو یه احمقی زینب. اون علیرضا زشت خنگ از خودراضی همیچین ارزشی داره؟
هدایت شده از ˒ گستـرده⁴ساعتـهتـٰابـان🌞 ˓
اون پایین چیکار میکنی بچه؟!
سرش رو بالا آورد و با کیوتترین حالت
ممکن نگاهم کرد:
-عه وا سلام خوبی، کاری نمیکنم همینجا قايم
شدم تا پسرعموم که از خارج اومده نبیینتم…
آخه غيابی عقد کردیم، ندیدمش ها ولی خب
شنیدم وحشیه!!
قصد داشتم بگم و این زن اجباری رو طلاق
بدم اما با این شیرین زبونیاش دلم براش
رفت و خيبت گفتم:
که من وحشیم آره؟!
خواست فرار کنه که گرفتمش و با حرکت
یهویم تو بلم خشکش زد… 🚫🤯💋
https://eitaa.com/joinchat/4026861175C70b7a1398a
هدایت شده از ˒ گستـرده⁴ساعتـهتـٰابـان🌞 ˓
ببین پسرعمو من عقد شماااام درست، دوسم داری
درست، عاشقی میمیری برام درست!
بلخره حق میدم یه همچین دختر کیوت و زیبایی
نصیب هر کسی نمیشه ولی…
انگشتش رو جلو آورد:
هیش چقدر حرف میزنی وروره جادو…
یه کلمه بگو چی میخوای!
پشت چشمی نازک کردم:
هیچی فقط خواستم بگم من خیلی لولم بالاست
میتونی زنگ بزنی از مامانم بپرسی 🙄🥺😐
https://eitaa.com/joinchat/4026861175C70b7a1398a
هدایت شده از تبلیغات ملودی
_باران نمیخوای ازدواج کنی؟
دندون قروچه ای به شوهرخاله ام کردم. منو یه تهدید برا پسرش میدونست و میخواست یا من زودتر ازدواج کنم یا پسرش میلاد.
با پوزخندی گفتم:
_هر وقت آقا میلاد ازدواج کرد بالخره بزرگتری گفتن
_عه باران
با تشر مامان پوزخندمو جمع کردم و نگاه برزخیم از شوهرخالم گرفتم و به میلاد دوختم.اونم از دست باباش به ستوه اومده بود که دوباره گفت:
_اتفاقا براش یه دختر خوب زیر نظر دارم
با حرفش قلبم یه ضربان جا انداخت. وحشت زده به میلاد نگاه کردم که سرش رو پایین انداخت چرا چیزی نمیگفت چرا حتی ناراحت نشد؟! این بود همه قول و قراری که بهم داده بود؟
مامانم با خوشحالی گفت:
_مبارک باشه کی هست این دختر خوشبخت
شوهر خاله پرغرور گفت:
_اتفاقا باید خوب بشناسینش دختر حاج محمود تاجر معروف...
https://eitaa.com/joinchat/255067601C61b7dbfb2c
هدایت شده از تبلیغات ملودی
#پارت82
میلاد ازدواج کرد. با دختری که آرزوی خونوادش بود نه آرزوی خودش. هر هفته جشن و مهمونی به پا میکردن. دختر حاج محمود خوشگل بود و پولدار. منم خوشگل بودم اما پولدار؟ نه اصلا.. زنش بو برده بود که بین من و میلاد قبلا خبری بود و هر روز بیشتر عذابم میداد تا یه روزی سکوتم و شکوندم و ...
https://eitaa.com/joinchat/255067601C61b7dbfb2c
اگه دلت میخواد رمانی بخونی که نفهمی آخرش چی میشه جات اینجاست☝️🏻☝️🏻
ساعت 18:40 پاک شه❌