هدایت شده از ˒ گستـرده⁴ساعتـهتـٰابـان🌞 ˓
_هی کوچولو تو چقدر لباس زیبایی داری!.. برگرد ببینمت!
لرزیدم از شنیدن صداش؛ بعد 6سال برگشته بود
پسرعمهی خشنم!!
نامزد سابقم..
کسی که شش سال پیش ولم کرد و با به دختر دیگه نامزد کرد رفت!
با چشمای سرد برگشتم سمتش و..🥵🚭🔥
https://eitaa.com/joinchat/255067601C61b7dbfb2c
هدایت شده از ˒ گستـرده⁴ساعتـهتـٰابـان🌞 ˓
_دامور پسرم بلند شو، امشب خونه عمهات دعوتیم!
عصبی لب زدم:
_من حوصله دیدنه اون دختره ی خودسر و سرتق عمه رو ندارم..
مامان خنده کنان گفت: _برای همون دختر سرتق خواستگار اومده!
یه لحظه حس کردم سرم تیر کشید!
چــــــــی؟!🤐💘🪜
https://eitaa.com/joinchat/255067601C61b7dbfb2c
هدایت شده از گسترده تام
همه چیز خوب بود تا اینکه یک شب دوستام زنگ زدن و گفتن خونه پاشا مهمونی دعوتیم. 😋🥂
اولش تعجب کردم ولی با خیال اینکه اینکه قراره به مناسبت سالگردآشناییمون سوپرایزم کنه حاضر شدم و به اون
مهمونی رفتم. 💅
ولی همین که وارد شدم.
با دیدن دختر دیگه ای داخل بغلش نابود شدم😭❌❤️🔥
ادامه پارت داخل چنل زیر😱😶🌫
https://eitaa.com/joinchat/2247033937C09262af717
#بنر_واقعی_رمان_بغم_کن❤️🥂
هدایت شده از گسترده تام
رمان جذاب بغ|م کن❤️🥂
داستان زندگی پاشا و طرلان :
بعداز چندسال باهم بودن درست زمانی که پاشا میخواست بیاد خواستگار خان بزرگ فوت کرد و با وسعتی که از خودش بجا گذاشت زندگی رو برای همه جهم کرد🥲💅
https://eitaa.com/joinchat/2247033937C09262af717
ورود کودکان ممنوع🚫
🕊فُتٌحً قُلَبً💚
به نام خدا فصل دوم #پارت246. 🌿🕊 با شنیدن جوابم همه حاضرین در مجلس دس
به نام خدا
فصل دوم
#پارت247. 🌿🕊
این تبریک گفتن ما به هم استارتی بود برای بقیه بغل کردن و تبریک گفتن ها بود.
اول با خانم جون و اقا جون، هم زمان کادوهاشون رو هم میدادن بهمون.
خانم جون برای منو نلین نفری یک دستبند ظریف داد که خیلی خوشگل و ناز بود.
بعداز خانم جون و اقاجون حالانوبت مادر و پدرها بود.
مامان و بابا بغلم کردن و ارزوی خشبختی کردن.
مامان از من جدا شد و نیما رو بغل کرد و رو بهش گفت: اخرش هم دوماد خودم شدی
نیما خندید و گفت: یادته بهم چی میگفتی؟ میگفتی اخرشم کسی بهت زن نمیده. دیدی خودت دختر یکی یدونه تو دادی بهم.
مامان با بغض نگاهم کرد و گفت: اره.
بعد فورا از این پوسته غمگین بیرون اوند و رو به نیما گفت: مثل چشات ازش مراقبت میکنی که اگر بفهمم یک تار مو از سرش کم شده چشاتو درمیارم.
نیما دست روی چشمش گذاشت و گفت: ای به چشم.
مامان هم به منو و نلین نفری یدونه النگو کادو داد.
و حالا نوبت دایی و زندایی بود
کپی حرام است
به قلم ستاره درخشان.🕊
به نام خدا
فصل دوم
#پارت248. 🌿🕊
زندایی به من و نلین نفری یک گردنبد ستاره ای داد.
و بعدش نوبت رسید به سارا.
سارا بغلم کرد و گفت: خوشبخت بشی عزیزم .
لبخندی زدم که کادو شو از کیفش بیرون اورد و جعبه ای رو به سمتم گرفت و گفت: الان بازش نکن وقتی رفتی خونه خودت بازش کن.
با کنجکاوی سری تکون دادم که عطری از کیفش بیرون اورد و گفت: این هم عطری که برات سوغات آوردم وقت نشد بدم بهت.
عطر ازش گرفتم و تشکر کردم.
بعداز تبریک گفتن همه باهم از محضر خارج شدیم که دایی رو به نیما گفت: بابا جان با خانومت برید یکم وقت بگذرونید و بعدش غروب بیاید خونه آقاجون چون واسه شام مهمون داریم.
نیما سری تکون داد و بعداز خداحافظی از بقیه در سمت شاگر رو برام باز کرد و گفت: بفرمایید سیندرلا.
داخل ماشین نشستم که نیما در رو بست و ماشین رو دور زد و خودش سوار شد.
کپی حرام است.
به قلم ستاره درخشان.🕊
هدایت شده از گسترده لومیو
متأهل بودم اما عاشق یه دختر ۱۸ ساله شدم!
زبانزد همهی مردم بودم و خانوادهی همسرم هم از تاجرهای سرشناس بودن اما هیچوقت نتونستم عاشقش بشم و فقط به عنوان همخونه تحملش میکردم. خدمتکارهای زیادی براش میگرفتم اما هیچکدوم ماندگار نمیشدن تا اینکه خدمتکار جدیدی وارد عمارتم شد. وقتی چشمام بهش افتاد مجذوبش شدم و از اون روز دائم سعی میکردم دور از چشم همسرم و بقیه نگاش کنم. همه چیز خوب بود اما با ورود برادرم و نزدیکیهای که به این دختر داشت طاقتم تموم شد و رفتم سراغش تا تهدیدش کنم نباید به برادرم نزدیک بشه و متعلق به منه! ولی وقتی وارد اتاقش شدم با دیدنش که کنج اتاق نشسته و گریه میکنه مبهوتِ معصومیتش شدم.
- چرا گریه میکنی؟
با دیدن من سریع و دستپاچه خودش رو جمع و جور کرد و گفت:
- چیزی نیست آقا دلم درد میکنه، شما چیزی نیاز دارین؟
احساس میکردم بعد از مدتها تمام احساساتم بیدار شده بود و برای اولینبار دلم لرزیده! مقابل پاهاش نشستم و توی یک حرکت اون رو به آغوش خودم کشیدم.
- من تو رو نیاز دارم... دلم برات لرزیده دخترجون، وقتشه برای همیشه مال من بشی....!
https://eitaa.com/joinchat/139068685Cd5aeff5e44
هدایت شده از مـهتـاب
سرگذشت کیهان و نیلماه توی ایتا غوغا کرده و توی یه مدت کم کلی طرفدار جذب کرده جوری که لینک ناشناس پر شده از درخواست لینک این کانال🙄! دیگه خسته شدم از حجم بالای پیامها و تصمیم گرفتم برای آخرینبار لینکشون رو بذارم😌♨️
https://eitaa.com/joinchat/139068685Cd5aeff5e44
قشنگای من همین الان عضو بشید و بعدا توی پیوی دنبال لینکش نباشید🙄❌