eitaa logo
🕊فُتٌحً قُلَبً💚
4.9هزار دنبال‌کننده
72 عکس
130 ویدیو
6 فایل
ִֶָ ࣪  ﷽ ִֶָ ࣪  نام رمآن: فتح قلب ๋࣭⸳⭑ࣶࣸ رمان: مثل زینب برای زینب نویسنده: ستاره درخشان ژانر:عاشقانه،مذهبی،اجتماعی •𓍯🕊⊹𓂃•𓍯🕊⊹• #تابع‌قوانین‌جمهوری‌اسلامی🇮🇷 ❌کپی از‌رمان حتی با نام نویسنده پیگرد قانونی دارد ๋تبلیغات: https://eitaa.com/Panah3134
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از ˒ گستـرده‌‌⁴ساعتـه‌تـٰابـان‌🌞 ˓
_هی کوچولو تو چقدر لباس زیبایی داری!.. برگرد ببینمت! لرزیدم از شنیدن صداش؛ بعد 6سال برگشته بود پسرعمه‌ی خشنم!! نامزد سابقم.. کسی که شش سال پیش ولم کرد و با به دختر دیگه نامزد کرد رفت! با چشمای سرد برگشتم سمتش و..🥵🚭🔥 https://eitaa.com/joinchat/255067601C61b7dbfb2c
هدایت شده از ˒ گستـرده‌‌⁴ساعتـه‌تـٰابـان‌🌞 ˓
_دامور پسرم بلند شو، امشب خونه عمه‌ات دعوتیم! عصبی لب زدم: _من حوصله دیدنه اون دختره ی خودسر و سرتق عمه رو ندارم.. مامان خنده کنان گفت: _برای همون دختر سرتق خواستگار اومده! یه لحظه حس کردم سرم تیر کشید! چــــــــی؟!🤐💘🪜 https://eitaa.com/joinchat/255067601C61b7dbfb2c
هدایت شده از گسترده تام
همه چیز خوب بود تا اینکه یک شب دوستام زنگ زدن و گفتن خونه پاشا مهمونی دعوتیم. 😋🥂 اولش تعجب کردم ولی با خیال اینکه اینکه قراره به مناسبت سالگردآشناییمون سوپرایزم کنه حاضر شدم و به اون مهمونی رفتم. 💅 ولی همین که وارد شدم. با دیدن دختر دیگه ای داخل بغلش نابود شدم😭❌❤️‍🔥 ادامه پارت داخل چنل زیر😱😶‍🌫 https://eitaa.com/joinchat/2247033937C09262af717 ❤️🥂
هدایت شده از گسترده تام
رمان جذاب بغ|م کن❤️🥂 داستان زندگی پاشا و طرلان : بعداز چندسال باهم بودن درست زمانی که پاشا میخواست بیاد خواستگار خان بزرگ فوت کرد و با وسعتی که از خودش بجا گذاشت زندگی رو برای همه جهم کرد🥲💅 https://eitaa.com/joinchat/2247033937C09262af717 ورود کودکان ممنوع🚫
🕊فُتٌحً قُلَبً💚
به نام خدا فصل دوم #پارت246. 🌿🕊 با شنیدن جوابم همه حاضرین در مجلس دس
به نام خدا فصل دوم . 🌿🕊 این تبریک گفتن ما به هم استارتی بود برای بقیه بغل کردن و تبریک گفتن ها بود. اول با خانم جون و اقا جون، هم زمان کادوهاشون رو هم میدادن بهمون. خانم جون برای منو نلین نفری یک دستبند ظریف داد که خیلی خوشگل و ناز بود. بعداز خانم جون و اقاجون حالانوبت مادر و پدرها بود. مامان و بابا بغلم کردن و ارزوی خشبختی کردن. مامان از من جدا شد و نیما رو بغل کرد و رو بهش گفت: اخرش هم دوماد خودم شدی نیما خندید و گفت: یادته بهم چی میگفتی؟ میگفتی اخرشم کسی بهت زن نمیده. دیدی خودت دختر یکی یدونه تو دادی بهم. مامان با بغض نگاهم کرد و گفت: اره. بعد فورا از این پوسته غمگین بیرون اوند و رو به نیما گفت: مثل چشات ازش مراقبت میکنی که اگر بفهمم یک تار مو از سرش کم شده چشاتو درمیارم. نیما دست روی چشمش گذاشت و گفت: ای به چشم. مامان هم به منو و نلین نفری یدونه النگو کادو داد. و حالا نوبت دایی و زندایی بود کپی حرام است به قلم ستاره درخشان.🕊
به نام خدا فصل دوم . 🌿🕊 زندایی به من و نلین نفری یک گردنبد ستاره ای داد. و بعدش نوبت رسید به سارا. سارا بغلم کرد و گفت: خوشبخت بشی عزیزم . لبخندی زدم که کادو شو از کیفش بیرون اورد و جعبه ای رو به سمتم گرفت و گفت: الان بازش نکن وقتی رفتی خونه خودت بازش کن. با کنجکاوی سری تکون دادم که عطری از کیفش بیرون اورد و گفت: این هم عطری که برات سوغات آوردم وقت نشد بدم بهت. عطر ازش گرفتم و تشکر کردم. بعداز تبریک گفتن همه باهم از محضر خارج شدیم که دایی رو به نیما گفت: بابا جان با خانومت برید یکم وقت بگذرونید و بعدش غروب بیاید خونه آقاجون چون واسه شام مهمون داریم. نیما سری تکون داد و بعداز خداحافظی از بقیه در سمت شاگر رو برام باز کرد و گفت: بفرمایید سیندرلا. داخل ماشین نشستم که نیما در رو بست و ماشین رو دور زد و خودش سوار شد. کپی حرام است. به قلم ستاره درخشان.🕊
هدایت شده از گسترده⁴ساعته‌‌آهـــ℘ــو⋆̟✨
- دسـت از سرم بردار.. بمیری هم بـرات بچه نمیارم ، طلاقـم بده! پوزخـندی زد: - تو قرداد نوشـتی و امضـا کردی خانومم! وا رفتـم.. پچ زدم: تو.. تو گفتـی که فقط عقــدت بشم و.. - و در ادامه نوشـته بود در قبال قهرمانیـم باید برام بچـه بیاری.. وارث ، وارثـثث!! بغض کرده نگـاش کردم که غرید: بغـض نکن دردت به سرم.. بایـد برام بچه بیـاری تا دیگه حرفِ طــلاق نزنی!!🫠🚷🔥 https://eitaa.com/joinchat/3352625987C3e398cf90a
هدایت شده از گسترده⁴ساعته‌‌آهـــ℘ــو⋆̟✨
با پارت اول این رمــان خواب از سرت میپــررره🙀🚭>> https://eitaa.com/joinchat/3352625987C3e398cf90a اگه مامانت گوشیتــ📲ـــو چک میکنه عضو این رمان نشــــووو❌️ طوری که با یه پــارت 28/000 نفر دیوونــش‌‌‌ شدن!☝🏻
هدایت شده از گسترده⁴ساعته‌‌آهـــ℘ــو⋆̟✨
ساعت ۱شبپاک کنید.🦋 نیم ساعت پست آخرباشه🌱 گسترده۴ساعته آهو✨
هدایت شده از گسترده سها - 4 ساعت بمونه .
پسر حاجی برای نجات دخترک دست از پا نمیشناسه ... شالم رو کمی جلوتر میکشم گیره موهام باز شده موهای بلندم روی آب شناور. می خوام جمعشون کنم تا بیشتر از این زیر نگاهش اب نشدم اصلا خجالت چیز سرش نمیشه نمیدونم به چی زول زده _پسر حاجی یاد نگرفتی نباید اینجوری به نامحرم زول بزنی سبحان _موهات چقدر بلند.... https://eitaa.com/joinchat/1489110176C423544232a ❌❌❌🙃🙃🙃❌❌ پسر حاجی که یه محل گشته مردش هستن، دلبسته دختر شیطون تازه وارد میشه .... 📵😱😨 https://eitaa.com/joinchat/1489110176C423544232a
هدایت شده از گسترده لومیو
متأهل بودم اما عاشق یه دختر ۱۸ ساله شدم! زبان‌زد همه‌ی مردم بودم و خانواده‌ی همسرم هم از تاجرهای سرشناس بودن اما هیچ‌وقت نتونستم عاشقش بشم و فقط به عنوان همخونه تحملش می‌کردم. خدمتکارهای زیادی براش می‌گرفتم اما هیچ‌کدوم ماندگار نمیشدن تا اینکه خدمتکار جدیدی وارد عمارتم شد. وقتی چشمام بهش افتاد مجذوبش شدم و از اون روز دائم سعی میکردم دور از چشم همسرم و بقیه نگاش کنم. همه چیز خوب بود اما با ورود برادرم و نزدیکی‌های که به این دختر داشت طاقتم تموم شد و رفتم سراغش تا تهدیدش کنم نباید به برادرم نزدیک بشه و متعلق به منه! ولی وقتی وارد اتاقش شدم با دیدنش که کنج اتاق نشسته و گریه می‌کنه مبهوتِ معصومیتش شدم. - چرا گریه میکنی؟ با دیدن من سریع و دستپاچه خودش رو جمع و جور کرد و گفت: - چیزی نیست آقا دلم درد می‌کنه، شما چیزی نیاز دارین؟ احساس میکردم بعد از مدت‌ها تمام احساساتم بیدار شده بود و برای اولین‌بار دلم لرزیده! مقابل پاهاش نشستم و توی یک حرکت اون رو به آغوش خودم کشیدم. - من تو رو نیاز دارم... دلم برات لرزیده دخترجون، وقتشه برای همیشه مال من بشی....! https://eitaa.com/joinchat/139068685Cd5aeff5e44