ִֶָ ࣪ ﷽ ִֶָ ࣪
نام رمآن: فَتحِ قَلب🕊🤍
نویسنده: ستاره درخشان
ژانر: عاشقانه، مذهبی، اجتماعی
•𓍯🕊⊹𓂃•𓍯🕊⊹𓂃•𓍯🕊⊹𓂃•𓍯🕊
[بنر ها کاملا واقعی هستند]
شروع رمان در همین کانال🌙
❌کپی ازرمان حتی با نام نویسنده پیگرد قانونی دارد
https://eitaa.com/joinchat/4049601759Cfce20cf90a
به نام خدا
#پارت 1. 🕊
(یاس)
همینجوری که داشتم بند ساعتمو می بستم داد زدم بابا وایستا منم با خودت سر راه برسون مسجد.
بابا: باشه دخترم زود بیا
مامان: عه وا یاس تو که صبحانه نخوردی
من: مامان بی زحمت یه لقمه واسه من درست کن
مامان: باشه دخترم
چادرمو برداشتم و لقمه رو از مامان گرفتم و صورتشو یه بوس کردمو از خونه زدم بیرون دیدم ماشین بابا جلو دره
دره جلو رو باز کردم و نشستم.
بابا: بریم
من: اره بریم بابا
از لقمه ای که تو دستم بود یه گاز زدم که بابا پرسید: حالا برنامتون چیه
من: قراره نمایشگاه واسه عید غدیر درست کنیم امروز جلسه داریم با حاج آقا
بابا: باشه دخترم عصر خواستی برگردی زنگ بزن بیام دنبالت.
من: باشه بابا
بابا ماشین رو جلو در مسجد نگه داشت صورت بابا رو یه بوس کردم و پیاده شد.
کپی حرام است.
به قلم: ستاره درخشان🕊
به نام خدا
#پارت2. 🕊
بعد از اینکه پیاده شدم با بسم الله وارد مسجد شدم که خانم حشمتی رو دیدم رفتم پیشش
_سلام
خانم حشمتی: سلام دخترم خوبی
_مرسی شما خوب هستین
خانم حشمتی: الحمدالله
(خانم حشمتی یه زن مسن که بیشتر کار های مسجد رو برعهده گرفته ومن هم تقریبا دست راست ایشون هستم )
خانم حشمتی: بریم دفتر که الاناست که حاج آقا بیاد.
_باشه
با خانم حشمتی وارد دفتر شدیم
_آقای خسروی نیومدن
+نه دخترم بشین الان میاد
من نشتم و خانم حشمتی رفت تا چایی بیاره .
من خودمو براتون معرفی کنم: من یاس خسروی هستم 23ساله از تهران
دختر بابا و دلبر مامان و یه داداشم دارم که از خودم بزرگتره و یک ماه دیگه با دختر داییم عروسی می کنه.
کپی حرام است
به قلم: ستاره درخشان 🕊
به نام خدا
#پارت3. 🕊
میون افکار خودم بودم که یهو اقای کاویار با حاج آقا اومدن داخل به احترامشون بلند شدم وسلام دادم
آقای کاویار: سلام
حاج آقا: سلام خانم خسروی خوب هستین پدر خوب هستین
-من : الحمدالله سلام دارن خدمت تون بعد نشسیم خانم حشمتی با سینی چای و شیرینی داخل اومد و کنار من نشست و بعد حاج آقا جلسه رو شروع کرد.......
بعد از یک ساعت جلسه تمام شد وقرار بر این شدکه تا چهار شنبه که عید غدیر هست نمایشگاه آماده بشه وما فقط سه روز وقت داریم
آقای کاویار رفت و روی صندلی خودش نشست و رو به من گفت خانم خسروی هر وسایلی که لازم دارید به بچه ها بگید براتون تهیه کنند تا بهترین طرح رو داشته باشیم به نیرو هاتون هم خبر بدید تا واسه کمک باهاتون بیان
_بله حتما
کپی حرام است
به قلم: ستاره درخشان
به نام خدا
#پارت4. 🕊
با خانم حشمتی از دفتر بیرون رفتیم خانم حشمتی لیوان های خالی چای رو برد آبدار خانه ومن شروع کردم به کشیدن طرحی که مد نظرم بود .
سخت مشغول کشیدن بودم که سنگینی نگاهی رو رو خودم حس کردم و سرمو بالا گرفتم
که دیدم آقای کاویار داره نگام میکنه
تا دید دارم می بینمش راهشو کج کرد سمت دفترش
(آقای کاویار اسمش حسین کاویار هست و پدرامون باهم دوست صمیمی هستن و حسین هم رفیق داداشه
حسین یه پسر جون و خوش هیکل و قد بلدنه و از حق نگذریم جذاب هم هست و ما یه رفت و آمد خانوادگی هم داریم باهم)
دوباره مشغول طراحی شدم و ادامه طرح رو کشیدم و وسایل لازم رو داخل کاغذ نوشتم و دادم دست خانم حشمتی تا بده تهیه کنند
کپی حرام است
به قلم: ستاره درخشان🕊
به نام خدا
#پارت5. 🕊
..... تقریبا نصف کارها پیش رفته بود یه نگاهی به ساعتم کردم ساعت 6:30عصر بود
بزار زنگ بزنم به بابا بیاد دنبالم
یه بوق دو بوق که تماس وصل شد
_الو بابا
+جانم دخترم
_بابا من کارم تموم شده بیا دنبالم
+باشه عزیزم 5دقیقه دیگه اونجام
و قطع کرد
رفتم به دخترا گفتم که میتونن برن خونه هاشون وفردا ساعت 8بیان .
رفتم پیش خانم حشمتی که داشت ظرف های عصرونه رو می شست. چادورمو در آوردمو گذاشتم رو میز و اسکاج رو از دستش گرفتم
_شما خسته شدی من می شورم
+باشه دخترم هر جور راحتی
و بعد شروع کردم به شستن بعد از تمام شدن دستامو خشک کردمو چادرمو پوشیدم ورفتم سمت دفتر و کیفمو برداشتم و رفتم داخل حیاط
که بابا رو کنار آقای کاویار که دست به سینه ایستاده بود و داشت با بابا حرف میزد دیدم. رفتم سمتشون و بغل بابا وایستادم.
_سلام
با صدام هردو به طرفم برگشتن
بابا با دیدنم منو کشید تو بغلش
بابا: بریم دخترم
_اره بریم بابا
بابا رو به طرف آقای کاویار کرد و دستشو سمتش گرفت
_خداحافظ پسرم
+به امید دیدار عمو مجید فردا شب منتظرتون هستم حتما تشریف بیارید
_باشه حتما سلام برسون به پدرت
وبه سمت ماشین حرکت کردیم.
کپی حرام است
بع قلبم: ستاره درخشان 🕊
به نام خدا
#پارت6. 🕊
وقتی سوار ماشین شدیم رو کردم سمت بابا و پرسیدم:
بابا قضیه فردا شب چیه؟
+حسین گفت فردا شب یه مهمونی گرفتن مارو هم دعوت کرد.
_به چه مناسبت
+نمی دونم شاید واسه عیده
_شاید
باباهمون جوری که داشت رانندگی میکرد گفت:
+دایت اینا رفتن شهرستان خونه مامان بزرگت نازگلم اومده خونه ما
_آهاچه خوب. بابا بریم بستنی بگیریم
+اره دخترم بریم
بابا جلوی یه بستنی فروشی نگه داشت .
+بپر پایین
با خنده از ماشین پیاده شدم بابا هم پیاده شد اومد کنارم باهم رفتیم سمت ظرف های بستنی یک نفره
+از کدوم بگیریم
انگشتمو بحالت فکر رو لبم گذاشتم و گفتم من شکلاتی می خوام نازگل زعفرونی•مامان وانیلی •یاسین زعفرونی
+باباهم نخد سیاه
_عع باباااا
بابا خندید+شوخی میکنم
بابا هم واسه خودش وانیلی برداشت و بعد از حساب کردن سوار ماشین شدیم و رسیدیم خونه.
کپی حرام است.
به قلم: ستاره درخشان 🕊
به نام خدا
#پارت7. 🕊
بعد از خوردن بستنی و شام با کمک نازگل ظرف هارو شستیم و باهم از آشپز خونه بیرون رفتیم
بابا و یاسین تو پذیرایی نبودن
_مامان بابا کجاست
+دخترم رفت بخوابه
شماهم برید بخوابید
+باشه مامان جون شب بخیر
با نازگل رفتیم بالا خونه ما دوبلکس هست و قسمت بالا دوتا اتاق داره اتاق من و یاسین نازگل رفت پیش یاسین
منم رفتم داخل اتاق و درو بستم چقدر امروز خسته شدم
سرم رو گذاشتم رو تخت و به سه نکشید خوابیدم......
+یاس دختر بابا دلبر بابا
با صدا زدنایی بابا از خواب بیدا شدم
_بله
+پاشو بابا جان نماز صبحتو بخون
+باشه بابا با صدای در فهمیدم بابا رفته پاشدم یه نگاه به ساعت کردم ساعت 4صبح بود رفتم سرویس وضوع گرفتم و نماز خوندم بعد نماز چند صفحه هم قرآن خوندم
نگاهی به ساعت کردم ساعت 4:30بود بایاد مهمونی امشب پاشدم لباس برای خودم حاضر کردم تا وقتی از مسجد اومدم آماده باشه
کپی حرام است
به قلم: ستاره درخشان 🕊