به نام خدا
#پارت7. 🕊
بعد از خوردن بستنی و شام با کمک نازگل ظرف هارو شستیم و باهم از آشپز خونه بیرون رفتیم
بابا و یاسین تو پذیرایی نبودن
_مامان بابا کجاست
+دخترم رفت بخوابه
شماهم برید بخوابید
+باشه مامان جون شب بخیر
با نازگل رفتیم بالا خونه ما دوبلکس هست و قسمت بالا دوتا اتاق داره اتاق من و یاسین نازگل رفت پیش یاسین
منم رفتم داخل اتاق و درو بستم چقدر امروز خسته شدم
سرم رو گذاشتم رو تخت و به سه نکشید خوابیدم......
+یاس دختر بابا دلبر بابا
با صدا زدنایی بابا از خواب بیدا شدم
_بله
+پاشو بابا جان نماز صبحتو بخون
+باشه بابا با صدای در فهمیدم بابا رفته پاشدم یه نگاه به ساعت کردم ساعت 4صبح بود رفتم سرویس وضوع گرفتم و نماز خوندم بعد نماز چند صفحه هم قرآن خوندم
نگاهی به ساعت کردم ساعت 4:30بود بایاد مهمونی امشب پاشدم لباس برای خودم حاضر کردم تا وقتی از مسجد اومدم آماده باشه
کپی حرام است
به قلم: ستاره درخشان 🕊
به نام خدا
#پارت 8. 🕊
و بعد هم یه مانتو سبز یشمی کوتاه با شلوار دمپا باروسری سبز با شکوفه های ریز سفید برداشتم و به سمت حموم حرکت کردم بعد از یه حموم حسابی اومدم بیرون و لباس پوشیدم که در اتاق زده شد و بابا اومد داخل
+سلام دخترم صبح بخیر
_سلام بابایی
رفتم سشوارو اوردم تا موهام رو خشک کنم بابا اومد سمتم و سشوار رو ازم گرفت
+بشین من موهاتو خشک کنم
بایه لبحند نشستم رو صندلی جلو آینه
بابا مشغول خشک کرپن موهام شد بعد در آخر یه بافت ساده زد
موهام خیلی بلنده از وقتی که یادم میاد کوتاه نکردم بخاطرهمون خستم میکنه وقتی می خوام خشک کنم و ببافم
میون افکار خودم بودم که در اتاق باز شد و نازگل اومد داخل
نازگل: عه ببخشید مزاحمتون شدم
بابا: نه دخترم این چه حرفیه من دیگه کارم تموم شده دارم میرم
نازگل: یاس منم امروز باهات میام مسجد .
کپی حرام است
به قلم: ستاره درخشان 🕊
به نام خدا
#پارت9. 🕊
من: چه خوب میکنی باشه ساعت 8آماده باش میریم
بعداز رفتن نازگل منم آماده شدم و رفتم پایین با نازگل رفتیم مسجد.
... وای امروز دیگه تقربیا کار نمایشگاه تمام شده بود و آقای کاویار زود تر رفت خونه منو نازگل ساعت 6سریع خودمون رو رسوندیم خونه مامان حاضر بود منم یه دوش گرفتم به خاطر اینکه عرق کرده بودم یه جوراب شلواری پوشیدم بایه لباس بلندآبی آسمونی ساده که کمر بند و موچ آستینش مروارید و نگین کار شده بود بایه روسری آبی که خیلی حرفه ای بستمش. رفتم سمت میز آرایشم یه لیفت ابرو بایه ریمل زدم با عطر مخصوصم بایه انگشتر نگین آبی بایه دست بند ظریف
چادرو کیفمو برداشتم و رفتم پایین. همه باهم سوار ماشین بابا شدیم و حرکت کردیم بعداز 20دقیقه رسیدیم آقای کاویار با پسرا جلو در وایستاده بودن که با دیدن ما از جلوی در کنار رفتن ما وارد خونه شدیم.
کپی حرام است
به قلم: ستاره درخشان 🕊
به نام خدا
#پارت10. 🕊
وقتی وارد حیاط شدیم یک حیاط خیلی بزرگ و قشنگ که وسط حیاط یک حوض بود و دور تا دور حیاط باغچه و درخت و گل و گیاه بود که ویو حیاط رو خاص تر میکرد وقتی وارد خونه شدیم یه خونه نقلی و قشنگ بود وقتی خاله حسنا «مامان حسین» به استقبالمون اومد دست از نگاه کردن خونه برداشتم و باخاله سلام
کردم
خاله حسنا: عه چرا جلو در وایستادین بفرمایید داخل .
من و مامان و نازگل وارد سالن پذیرایی شدیم و با بقیه سلام و احوال پرسی کردیم و یه جا نشستیم.
حنانه «خواهر کوچک حسین» اومد پیشمون و گفت: چادرتون بدین من یه لبخندی زدم و گفتم: نه شما زحمت نکشید بلند شدم و بعد از گرفتن چادر مامان ونازگل رو به حنانه گفتم: کجا باید بزارمشون
حنانه: داخل اون اتاق
به دری اشاره کرد که نزدیک در پذیرایی بود
ممنونی زیر لب گفتم و به سمت در اتاق حرکت کردم . وقتی وارد اتاق شدم با چیزی که دیدم خشکم زد.
کپی حرام است.
به قلم: ستاره درخشان 🕊
به نام خدا
#پارت11. 🕊
حسین بود که دختر عموش( سارا بود که قبلا باهاش آشنا شده بودم) بغل کرده بود حسین سرش پایین بود و منو نمی دید اما وقتی سنگینی نگاهمو حس کرد سرشو بالا گرفت
یهو به خودم امدم و با مِن مِن گفتم: ب. ببخشید و سریع چادرو یه گوشه گذاشتم و از اتاق زدم بیرون نمی دونم چِم شده بود بغض کردم ولی با خودم گفتم: اصلا به من چه ولش کن وبه سمت نازگل حرکت کردم و کنارش نشستم.
«حسین»
اَه لعنتی نمی خواستم یاس ببینه. سارا رو از بغلم کشیدم بیرون و با صدای که سعی در کنترل کردنش داشتم گفتم: دیگه به من نزدیک نشو فهمیدی من یک حریمی دارم که تو هیچی از اون حریم سرت نمیشه من نمی خوامت ازم دور باش بار آخرت باشه به من نزدیک میشی اینو گفتم و از دری که به حیاط راه داشت رفتم بیرون.
کپی حرام است.
به قلم: ستاره درخشان.🕊
به نام خدا
#پارت12. 🕊
«یاس»
نمی دونم چرا اینجوری شده بودم اصلا از حرف های دخترا هیچی متوجه نمی شدم با حرف حنانه به خودم اومدم
حنانه: پایه اید بریم فیلم ترسناک ببینیم همه موافقت کردیم و بلند شدیم و وارد همون اتاق که چادرامون رو گذاشتم شدیم
حنانه: بشینید من برم لبتاپ حسین رو بیارم. حنانه بیرون رفت ماهم نشستیم که نازگل کنار گوشم گفت: حالت خوبه چرا حواست نیست چیزی شده؟
لبخدی زدم و گفتم: نه خوبم.
که همون لحظه حنانه اومد و کنارمون نشست وقتی صفحه لبتاپ رو روشن کرد عکس حسین بود که حنانه رو بغل کرده بود و داشت میخندید حنانه وارد برنامه گوگل شد و سرچ کرد (ترسناک ترین فیلم دنیا) رو اولین فیلم کلیک کرد و نازگل هم بلند شد و لامپ هارو خاموش کرد. فیلم شروع شد وهمه داشتیم با دقت نگاه میکردیم سکانس های فیلم خیلی ترسناک بود ولی هممون مقاومت میکردیم و ترس از خودمون نشون نمی دادیم تا جایی که صحنه واقعا ترسناک بود و لامپ هم که خاموش بود انگار سر صحنه حاضر بودیم واقعا ترسیده بودم داشتم بازم نگاه میکردم اتاق تو سکوت کامل بود که یهو سارا جیغ کشید که دومتر پریدم بالا
حنانه داشت گریه ولی من تو شک بودم اصلا هیچی نمی فهمیدن تا اینکه دری که به حیاط راه داشت به شدت باز شد.
کپی حرام است.
به قلم: ستاره درخشان.🕊
🕊فُتٌحً قُلَبً💚
به نام خدا #پارت12. 🕊 «یاس» نمی دونم چرا اینجوری شده بودم اصلا از ح
به نام خدا
#پارت13. 🕊
که قامت یاسین و حسین در چار چوب در نمایان شد حسین سریع خودشو به حنانه رسوند ولی تا خواست بلندش کنه سارا خودشو انداخت بغل حسین . یاسین وقتی دید حالا نازگل خوبه اومد پیش من و جلوم زانو زد تو چشماش نگاه کردم که انگار اونم حرفمو از چشمام خوند و رو به همه گفت: همه برید بیرون یاس جلو هرکسی از خودش ترس نشون نمی ده و به نازگل اشاره کرد آب بیاره وقتی همه رفتن بیرون یاسین بغلم کرد تا یاسین بغلم کرد بغضی که از غروب داخل گلوم بود سر باز کرد انگار منتظر بودم یکی بغلم کنه.
« یاسین»
نمی دونم چی شده بود که یاس اینجوری گریه میکرد تا جایی که یاس رو میشناختم بخاطر یه فیلم ترسناک اینجوری گریه نمی کرد الان هم احتمالا از یه جایی دلش پره.
کپی حرام است.
به قلم: ستاره درخشان 🕊
به نام خدا
#پارت14. 🕊
یاس رو از خودم جدا کردم و صورتش رو بادستام قاب گرفتم و گفتم: چی شده که یاسی خانوم من اینجوری گریه میکنه چی شده یاس بهم بگو
یاس: هیچی داداش
من: ولی یه دلیلی داره که اینجوری گریه میکنی
یاس: گفتم که هیچی
من: باشه ولی من میدونم تو یه چیزیت هست. داشتم حرف میزدم که در زده شد و حسین با یک لیوان آب وارد اتاق شد لیوان رو داد دستم و گفت: داداش بیاید واسه شام
من: باشه تو برو الان میایم.
بعد رفتن حسین به یاس نگاه کردم که دیدم به در بسته زل زده
+یاس بیا آب بخور
لیوان رو دادم دستش بعد از اینک خورد . بلندش کردم و گفتم: برو صورتت رو بشور و دیگه به روی خودتم نیار
_باشه داداش
می خواستم برم داخل حیاط که یکدفه برگشتم و گفتم: یاس
باس صدام برگشت و گفت: بله داداش
+دیگه نبینم فیلم ترسناک نگاه کنی
یاس لبخندی زد و سری تکون داد که از اتاق اومدم بیرون.
کپی حرام است.
به قلم: ستاره درخشان 🕊