eitaa logo
🕊فُتٌحً قُلَبً💚
5.2هزار دنبال‌کننده
66 عکس
130 ویدیو
6 فایل
ִֶָ ࣪  ﷽ ִֶָ ࣪  نام رمآن: فتح قلب ๋࣭⸳⭑ࣶࣸ رمان: مثل زینب برای زینب نویسنده: ستاره درخشان ژانر:عاشقانه،مذهبی،اجتماعی •𓍯🕊⊹𓂃•𓍯🕊⊹• #تابع‌قوانین‌جمهوری‌اسلامی🇮🇷 ❌کپی از‌رمان حتی با نام نویسنده پیگرد قانونی دارد ๋تبلیغات: https://eitaa.com/Panah3134
مشاهده در ایتا
دانلود
به نام خدا . 🕊 لباسو سمت خودم گرفتم و گفتم: قشنگه. لبخندی زد و گفت: چون واسه توئه قشنگه. همون جوری که لباسو به خودم فشار می‌دادم یه چرخ زدم و خودم تو آینه نگاه کردم. حسین دستشو تو جیب شلوارش کردو یه چشمک بهم زد. با خجالت لبخند زدم و رومو به فروشنده که داشت بقیه مشتریا رو راه می‌نداخت گفتم: میشه سایز... رو بیارید. فروشنده سری تکون داد و به همکارش گفت تا سایز تنمو برامون بیاره. بعد از چند لحظه یه خانم همسن و سال خودم لباس رو آورد و دستم داد. تشکری کردم و لباسو ازش گرفتم. کیف و چادرمو دست حسین دادم و وارد اتاق پرو شدم. لباس پوشیدم اندازه تنم بود می‌خواستم در رو باز کنم و به حسین نشون بدم اما پشیمون شدم. با خودم گفتم بزار اولین بار تو کربلا با این لباس ببینتم. لباس رو درآوردم و از اتاق بیرون رفتم رو به همون خانمی که لباس را آورده بود گفتم: همینو می‌خوایم. خانم لباس ازم گرفت و گفت: برای این لباس ست روسری و چادرشونم هست، می‌خواید بزارم براتون؟ به حسین نگاه کردم که با اخم های درهم گفت: آره بزارید. بعد از اینکه حسین پول لباس‌ و چادر رو حساب کرد از مغازه بیرون اومدیم که حسین گفت: چرا وقتی لباس پوشیدی نشونم ندادی. کپی حرام است. به قلم ستاره درخشان.🕊
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
دوتا پارت طولانی😊🤌👌
2.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تورو خدا عاشق بشید🥲♥️ ازدواج با عشق خیلی خیلی قشنگه
🕊فُتٌحً قُلَبً💚
به نام خدا #پارت105. 🕊 لباسو سمت خودم گرفتم و گفتم: قشنگه. لب
به نام خدا . 🕊 پس به خاطر این اخم کرده بود. به جلو نگاه کردم و گفتم: نخواستم ببینی حرفیه؟ حسین با همون اخم های درهمش گفت: اونوقت چرا... -چون گفتم بار اول تو کربلا ببینی. حسین سری تکون دادو گفت: پس که اینطور. باش خودت خواستی. لبخندی زدم و دست حسین و گرفتم که گفت: برایم برای من کت و شلوار بگیریم. سری تکون دادمو باهم وارد یه بوتیک مردونه شدیم. ... حسین یه کت و شلوار مشکی برداشت وگفت: خوبه؟ یه نگاه دقیق کردم و گفتم؟ اره بهت میاد. فروشنده سایز مد نظر را به حسین داد و بعد رفت. حسین وارد اتاق پرو شد و من همونجا منتظرش موندم تا وقتی کت و شلوار رو پوشید نشونم بده. ما بعد از چند لحظه در اتاق باز شد و حسین با لباس‌های قبلی که تنش بود بیرون اومد. بدجور خورده بود تو ذوقم حسین با لبای خندون گفت: همین خوبه. رفت حساب کردو از مغازه بیرون اومدیم. حسین دستمو گرفت و گفت: اخمو نباش که بهت نمیاد. -چرا وقتی پوشیدی نشونم ندادی. خنده ای کرد که بیشتر حرص خوردم. حسین: بهت نشون ندادم چون خواستم تو کربلا ببینی. با این حرفش تازه فهمیدم تلافی کرده. حسین: بریم حلقه بخریم. کپی حرام است. به قلم ستاره درخشان .🕊
🕊فُتٌحً قُلَبً💚
به نام خدا #پارت106. 🕊 پس به خاطر این اخم کرده بود. به جلو نگاه
به نام خدا . 🕊 بعد از خرید حلقه سوار ماشین شدیم که حسین گفت: یه زنگ بزن خونه بگو شب دیر میایم. -چرا؟ + می‌خوام ببرمت یه جایی ابرو بالا انداختم و گفتم: کجا همونطور که به جلو خیره بود گفت: سوپرایزه دیگه چیزی نگفتم زنگ زدم به مامان خبر دادم. بعد از چند لحظه جلوی شهربازی بزرگ نگه داشت. ماشینو پارک کرد و از ماشین پیاده شدیم. رفتیم جلوی دکه تا بلیط بگیریم. حسین با آقایی که اونجا بود گرم احوالپرسی کرد و بعد به من اشاره کرد و گفت: با خانومم اومدم داداش از داداش گفتنش تعجب کردم ولی چیزی نگفتم. مرده: خوش بختم سریع تکون دادم دست حسین که تو دستم بود رو فشار دادم. حسین روی مرده گفت: خوب داداش مزاحم نمی‌شیم یه کارت مخصوص بهمون بده می‌خوایم همه رو سوار بشیم. مرده کارت رو به حسین داد و ما هم ازش تشکر کردیم و از اونجا دور شدیم که حسین گفت: اول کدوم رو سوار بشیم. من عاشق ترن هوایی بودم به خاطر همون با ذوق گفتم: اول ترند. حسین خندید و دستمو کشید سمت ترن هوایی و بعد از این کارتو نشون دادیم سوار شدیم. کپی حرام است. به قلم ستاره درخشان.🕊
به نام خدا . 🕊 همه رو سوار شده بودیم انقدر خندیده بودم که دلم درد گرفته بود و با خستگی به حسین گفتم: بریم دیگه. حسین: خسته شدی؟ _ آره دیشب دیر خوابیدم امروز هم کلی کار کردیم خسته شدم. حسین سری تکون داد و گفت: بزار یه بستنی هم مهمونت کنم بعدش میریم. رفتیم جلوی دکه بستنی فروشی حسین دو تا بستنی قیفی خرید و اومد پیشم. بستنی رو هم با کلی مسخره بازی‌های حسین خوردیم. سوار ماشین شدیم حسین یه آهنگ گذاشت. یه نگاه به بیرون انداختم، امشب خیلی خوب بود. حسین: دلیل لبخندمی یاسی خانوم. از طرفش ذوق کردم ولی به شوخی گفتم: نه بابا، خودت می‌خندی بعد میگی تو دلیل خندمی؟ حسین اخم کرد و گفت: دروغم چیه یاس. بعد گفت: تو اعتبار منی. وقتی اینو گفت حس کردم خوشبخت‌ترین آدم روی زمینم. دست حسین روی دنده بود لبخندی زدم و دستمو روی دستش گذاشتم و مثل خودش به جلو خیره شدم. _الان کجا میریم . +یه سر میریم مسجدبعدش میریم خونه خودمون. کپی حرام است. به قلم ستاره درخشان.🕊
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا