eitaa logo
🕊فُتٌحً قُلَبً💚
5.2هزار دنبال‌کننده
65 عکس
130 ویدیو
6 فایل
ִֶָ ࣪  ﷽ ִֶָ ࣪  نام رمآن: فتح قلب ๋࣭⸳⭑ࣶࣸ رمان: مثل زینب برای زینب نویسنده: ستاره درخشان ژانر:عاشقانه،مذهبی،اجتماعی •𓍯🕊⊹𓂃•𓍯🕊⊹• #تابع‌قوانین‌جمهوری‌اسلامی🇮🇷 ❌کپی از‌رمان حتی با نام نویسنده پیگرد قانونی دارد ๋تبلیغات: https://eitaa.com/Panah3134
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
دوتا پارت طولانی😊🤌👌
2.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تورو خدا عاشق بشید🥲♥️ ازدواج با عشق خیلی خیلی قشنگه
🕊فُتٌحً قُلَبً💚
به نام خدا #پارت105. 🕊 لباسو سمت خودم گرفتم و گفتم: قشنگه. لب
به نام خدا . 🕊 پس به خاطر این اخم کرده بود. به جلو نگاه کردم و گفتم: نخواستم ببینی حرفیه؟ حسین با همون اخم های درهمش گفت: اونوقت چرا... -چون گفتم بار اول تو کربلا ببینی. حسین سری تکون دادو گفت: پس که اینطور. باش خودت خواستی. لبخندی زدم و دست حسین و گرفتم که گفت: برایم برای من کت و شلوار بگیریم. سری تکون دادمو باهم وارد یه بوتیک مردونه شدیم. ... حسین یه کت و شلوار مشکی برداشت وگفت: خوبه؟ یه نگاه دقیق کردم و گفتم؟ اره بهت میاد. فروشنده سایز مد نظر را به حسین داد و بعد رفت. حسین وارد اتاق پرو شد و من همونجا منتظرش موندم تا وقتی کت و شلوار رو پوشید نشونم بده. ما بعد از چند لحظه در اتاق باز شد و حسین با لباس‌های قبلی که تنش بود بیرون اومد. بدجور خورده بود تو ذوقم حسین با لبای خندون گفت: همین خوبه. رفت حساب کردو از مغازه بیرون اومدیم. حسین دستمو گرفت و گفت: اخمو نباش که بهت نمیاد. -چرا وقتی پوشیدی نشونم ندادی. خنده ای کرد که بیشتر حرص خوردم. حسین: بهت نشون ندادم چون خواستم تو کربلا ببینی. با این حرفش تازه فهمیدم تلافی کرده. حسین: بریم حلقه بخریم. کپی حرام است. به قلم ستاره درخشان .🕊
🕊فُتٌحً قُلَبً💚
به نام خدا #پارت106. 🕊 پس به خاطر این اخم کرده بود. به جلو نگاه
به نام خدا . 🕊 بعد از خرید حلقه سوار ماشین شدیم که حسین گفت: یه زنگ بزن خونه بگو شب دیر میایم. -چرا؟ + می‌خوام ببرمت یه جایی ابرو بالا انداختم و گفتم: کجا همونطور که به جلو خیره بود گفت: سوپرایزه دیگه چیزی نگفتم زنگ زدم به مامان خبر دادم. بعد از چند لحظه جلوی شهربازی بزرگ نگه داشت. ماشینو پارک کرد و از ماشین پیاده شدیم. رفتیم جلوی دکه تا بلیط بگیریم. حسین با آقایی که اونجا بود گرم احوالپرسی کرد و بعد به من اشاره کرد و گفت: با خانومم اومدم داداش از داداش گفتنش تعجب کردم ولی چیزی نگفتم. مرده: خوش بختم سریع تکون دادم دست حسین که تو دستم بود رو فشار دادم. حسین روی مرده گفت: خوب داداش مزاحم نمی‌شیم یه کارت مخصوص بهمون بده می‌خوایم همه رو سوار بشیم. مرده کارت رو به حسین داد و ما هم ازش تشکر کردیم و از اونجا دور شدیم که حسین گفت: اول کدوم رو سوار بشیم. من عاشق ترن هوایی بودم به خاطر همون با ذوق گفتم: اول ترند. حسین خندید و دستمو کشید سمت ترن هوایی و بعد از این کارتو نشون دادیم سوار شدیم. کپی حرام است. به قلم ستاره درخشان.🕊
به نام خدا . 🕊 همه رو سوار شده بودیم انقدر خندیده بودم که دلم درد گرفته بود و با خستگی به حسین گفتم: بریم دیگه. حسین: خسته شدی؟ _ آره دیشب دیر خوابیدم امروز هم کلی کار کردیم خسته شدم. حسین سری تکون داد و گفت: بزار یه بستنی هم مهمونت کنم بعدش میریم. رفتیم جلوی دکه بستنی فروشی حسین دو تا بستنی قیفی خرید و اومد پیشم. بستنی رو هم با کلی مسخره بازی‌های حسین خوردیم. سوار ماشین شدیم حسین یه آهنگ گذاشت. یه نگاه به بیرون انداختم، امشب خیلی خوب بود. حسین: دلیل لبخندمی یاسی خانوم. از طرفش ذوق کردم ولی به شوخی گفتم: نه بابا، خودت می‌خندی بعد میگی تو دلیل خندمی؟ حسین اخم کرد و گفت: دروغم چیه یاس. بعد گفت: تو اعتبار منی. وقتی اینو گفت حس کردم خوشبخت‌ترین آدم روی زمینم. دست حسین روی دنده بود لبخندی زدم و دستمو روی دستش گذاشتم و مثل خودش به جلو خیره شدم. _الان کجا میریم . +یه سر میریم مسجدبعدش میریم خونه خودمون. کپی حرام است. به قلم ستاره درخشان.🕊
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🕊فُتٌحً قُلَبً💚
به نام خدا #پارت108. 🕊 همه رو سوار شده بودیم انقدر خندیده بودم
به نام خدا . 🕊 یک هفته بعد «یاس» با امروز میشه سه روز که تو کربلا هستیم. به خاطر شلوغی زیاد قرار شد عقدمون ساعت4:30 موقع نماز صبح تو صحن کربلا باشه. از صبح حسین رو ندیده بودم یعنی دخترا نذاشتن همو ببینیم. تو هتل نزدیک به حرم دوتا اتاق بزرگ اجاره کرده. بودیم. یکی برای آقایون و یکی هم برای خانم‌ها. تو این سفر خانواده نازگل و علی پسرخاله حسین و سارا هم باهامون بودند. ساعت ۱۲ شب بود و من می‌خواستم تو این چند ساعتی که به عقدمون مونده رو یکم راجع به آینده‌مون فکر کنم. با خودم فکر کردم که اگر با بهادر ازدواج می‌کردم قرار بود چی بشه. اصلاً اگه بهادر از زندان بیاد بیرون بیخیالمون میشه؟ یا اینکه سارا میره دنبال زندگی خودش؟ کلی چرا می‌ترسم از آینده‌ای که در انتظارمونه خیلی هم می‌ترسیدم. نه از عشق یا از انتخاب حسین. از اومدن بهادر اینکه گذشته به آینده بچه‌هامون صدمه بزنه می‌ترسیدم. همه خواب بودن و من داشتم به آینده و گذشته فکر می‌کردم. انقدر فکر کردم و کردم که با صدای پیامک گوشیم به خودم اومدم. گوشی رو برداشتم پیام از حسین بود نوشته بود"عروس من چطوره" "بیداری؟ " کپی حرام است. به قلم ستاره درخشان.🕊