eitaa logo
🕊فُتٌحً قُلَبً💚
4.9هزار دنبال‌کننده
65 عکس
131 ویدیو
3 فایل
ִֶָ ࣪  ﷽ ִֶָ ࣪  نام رمآن: فتح قلب ๋࣭⸳⭑ࣶࣸ رمان: مثل زینب برای زینب نویسنده: ستاره درخشان ژانر:عاشقانه،مذهبی،اجتماعی •𓍯🕊⊹𓂃•𓍯🕊⊹• #تابع‌قوانین‌جمهوری‌اسلامی🇮🇷 ❌کپی از‌رمان حتی با نام نویسنده پیگرد قانونی دارد ๋تبلیغات: https://eitaa.com/Panah3134
مشاهده در ایتا
دانلود
به نام خدا . 🕊 بعد از اینکه همه کارها را انجام دادیم با هم از مسجد بیرون اومدیم بعد از اینکه حسین در مسجد رو قفل کرد به سمت ماشین حرکت کردیم حسین در سمت شاگرد رو برام باز کرد و گفت: بفرمایید من: ممنونم حسین: خواهش میکنم بعد از اینکه درو بست خودش هم سوار شد و حرکت کرد انقدر خسته بودم که اصلاً حوصله حرف زدن رو نداشتم خدا رو شکر حسینم چیزی نگفت بعد از ۱۰ دقیقه که رسیدیم ماشین رو جلو در خونمون نگه داشت رو به حسین یه لبخندی زدم و گفتم: ممنون حسین: خواهش می‌کنم خسته نباشی من: شما هم همچنین بعد از اینکه پیاده شدم به سمت در خونه حرکت کردم تا خواستم زنگ خونه رو بزنم در باز شد و بهادر پسر عموم از خونه بیرون اومد یه لبخند خبیث زد و گفت: خوش اومدی. کپی حرام است. به قلم: ستاره درخشان.🕊
به نام خدا 24. 🕊 و در مقابل چشمان متعجبم از جلوم رد شد و سوار ماشین شاسی بلندش شد و حرکت کرد دست از نگاه کردنش برداشتم و وارد خونه شدم. با صدای بلندی سلام دادم که مامان از آشپزخونه بیرون اومد. مامان: سلام مادر اومدی من: آره مامان جون بابا کجاست مامان: بابات تو اتاقشه بهادر باران رو آورده بود خونمون بعد رفت تو اتاق با بابات حرف زد الانم که رفت من: آهان باشه مامان باران کجاست مامان: رفت بالا تو اتاقت؛ یاس شام بکشم واست من: نه مامان من خستم میرم اتاقم مامان: باشه مادر برو شب بخیر من: شب بخیر اینو گفتم و به سمت راه پله حرکت کردم وقتی به در اتاق رسیدم صدای خنده‌های نازگل و باران از داخل اتاق میومد لبخندی زدم و وارد اتاق شدم نازگل داشت تشک پهن می‌کرد برامون باران با دیدنم بلند شد به سمتم اومد و بغلم کرد. کپی حرام است. به قلم: ستاره درخشان.🕊
به نام خدا 25. 🕊 باران را از خودم جدا کردم و به طرف نازگل رفتم و بغلش کردم بهش گفتم: چرا امروز نیومدی نازگل نازگل: داداشت نذاشت بیام _چرا؟ + گفت امروز شلوغه نمی‌ذارم بری باران: اینا رو ولش کنید پایید بازی کنیم یا فیلم ببینیم . من و نازگل هر دو موافقت کردیم که بازی کنیم نازگل رفت تا از اتاق یاسین جعبه بازی تیزبین رو بیاره منم رفتم پایین تا خوراکی بیارم چراغ آشپزخونه روشن بود وقتی وارد آشپزخونه شدم بابا رو دیدم که رو صندلی نشسته بود و تو فکر فرو رفته بود جلو رفتم و گفتم: سلام بابایی + سلام دخترم امروز چطور بود همونجوری که داشتم خوراکی داخل سینی می‌ذاشتم جواب دادم: عالی بود بابا انقدر بچه‌ها خوششون اومده بود که نگو بابا: خوبه پس خدا را شکر که خوششون اومده من: راستی بابا چرا اینجا نشستی بابا به صورتم یه نگاهی انداخت و گفت: هیچی بابایی اومده بودم آب بخورم. کپی حرام است. به قلم: ستاره درخشان.🕊
به نام خدا . 🕊 با گفتن شب بخیر آشپزخانه رو ترک کردم نمی‌دونم چی شده بود که بابا اینجوری بود تا به حال بابا رو اینجوری ندیده بودم بیخیال این چیزا شدم و وارد اتاق شدم نازگل هنوز نیومده بود من و نازگل و باران روستای صمیمی هم بودیم مخصوصاً باران که از وقتی عمو و زن عمو فوت کردن بیشتر مواقع خونه ما بود گاهی اوقات هم بهادر میومد دنبالش. با صدا زدن‌های باران از فکر بیرون اومدم باران: کجایی دو ساعته دارم صدات می‌کنم. من: جانم چیزی می‌خوای باران: هیچی گفتم اون تیشرت‌هایی که سری قبل آوردمو کجا گذاشتی. من: داخل اون کشو پایین تخت گذاشتم + باشه باران رفت داخل حموم تا لباساشو عوض کنه منم یکم اتاقمو مرتب کردم وقتی باران از حموم اومد بیرون یه کبودی بزرگ روی ساعد دستش بود به سمتش رفتم و دستشو گرفتم و گفتم: باران اینجای دستت چی شده. کپی حرام است. به قلم:. ستاره درخشان🕊
به نام خدا . 🕊 هیچی با بهادر دعوام شد اونم منو زد دست آخرم به خاطر اینکه منو از سرش باز کنه آوردتم اینجا یاس دیگه خسته شدم از دستش هر شب نزدیکای صبح میاد همش دعوا حتی کارش به جایی رسیده که اون شب دختر آورده بود خونه الانم به خاطر همون منو زد ینا رو داشت با گریه می‌گفت اشکاشو پاک کردم که گفت: اینا رو بنداز گل نگو نمی‌خوام بدون این کبودی دستم رو هم میگم به اپن خورده من: باشه هیچی نمیگم تو هم دیگه گریه نکن باشه؟ +باشه اینو گفت که در اتاق باز شد و نازگل داخل اومد _ چرا دیر اومدی + هیچی یاسین یادش رفته بود جعبه رو کجا گذاشته بود گشتم تا پیدا کنم _ اشکال نداره شروع کردیم به بازی بعد از بازی فیلم دیدیم تا ساعت ۳ شب بیدار بودیم که دیگه نفهمیدیم کی خوابمون برد صبح با صدای بابا بیدار شدم گیج بهش نگاه کردم. کپی حرام است . به قلم: ستاره درخشان.🕊
کاویار 28ساله🌱🤍
خسروی 21ساله🌱🤍
نازگل شریفی 25ساله🌱🤍
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا