به نام خدا
#پارت28. 🕊
با گیجی لب زدم جانم بابا
+ پاشو بابا نماز
_ باشه بابا با صدای در فهمیدم که بابا رفته یه نگاه به نازگل باران انداختم که دیدم تو جاشون نیستند بلند شدم و رفتم سرویس وقتی بیرون اومدم نازگل و باران داشتن نماز میخوندن منم سجاده رو کنارشون پهن کردم و شروع کردم به نماز خوندن وقتی سلام دادم رو به دخترا گفتم: عزیزان نماز قبول باشه هر دو یک صدا گفتند: قبول حق.
باران: وای یعنی ما فقط یک ساعت خوابیدیم.
من: آره
نازگل: ولی خوش گذشتهها میگم بچهها امروز زنگ بزنیم محیا خواهر حسین باهاش بریم بیرون.
باران: فکر خوبیه
من: آره خوبه ولی من الان خیلی خستم بازم میخوام بخوابم.
باران: باشه ما هم میخوابیم.
شب بخیر.
نازگل: ببخشید که دیگه صبحه
من: حالا هرچی ودیگه نفهمیدم کی خوابم برد. صبح با صدا زدنهای باران از خواب بیدار شدم .
+ یاس با توام هاپاشو محیا هم اومده همه منتظر تو هستیما.
کپی حرام است.
به قلم: ستاره درخشان.🕊
به نام خدا
#پارت29. 🕊
از روتخت پا شدم و به سمت در حرکت کردم درو باز کردم و بیرون رفتم به روبرو نگاه کردم که حسین جلو در اتاق یاسین وایساده بود و داشت با خنده نگاهم میکرد یه نگاه به سرو وعظم کردم با دیدن پارچه شلواری که تا زانو بالا رفته بود جیغی کشیدم و دستگیره در اتاقمو کشیدم و خودمو داخل اتاق انداختم. یه نگاه تو آینه به خودم انداختم با موهای ژولیده با تیشرت آستین کوتاه و شلواری که تا زانو بالا رفته بود.
وایی یعنی الان منو اینجوری دید ای خدا.
.... بعد از پوشیدن یه مانتو کرمی که بالاتر از زانو بود با یه شلوار دمپا مشکی چادرم پوشیدم و با برداشتن کیف و گوشیم یه نگاه به اتاق کردم خدا را شکر نازگل و باران تشکاشونو جمع کرده بودن پس تقریباً جمع بود کلید اتاقمو برداشتم و از اتاق اومدم بیرون و در اتاق رو قفل کردم تا وقتی اومدم جمعش کنم کلید رو داخل کیف انداختم و رفتم پایین همه نشسته بودن حسین، یاسین، و دخترا جلوتر رفتم و گفتم: سلام
با صدام همه به سمتم چرخیدم . با نگاه کردن حسین یاد اتفاق صبح افتادم.
یاسین: خب بریم.
کپی حرام است.
به قلم: ستاره درخشان. 🕊