هدایت شده از "𝓑𝓵𝓪𝓬𝓴 𝓫𝓾𝓽𝓽𝓮𝓻𝓯𝓵𝔂"[rip]
به نام خدا
#پارت26. 🕊
با گفتن شب بخیر آشپزخانه رو ترک کردم نمیدونم چی شده بود که بابا اینجوری بود تا به حال بابا رو اینجوری ندیده بودم بیخیال این چیزا شدم و وارد اتاق شدم نازگل هنوز نیومده بود من و نازگل و باران روستای صمیمی هم بودیم مخصوصاً باران که از وقتی عمو و زن عمو فوت کردن بیشتر مواقع خونه ما بود گاهی اوقات هم بهادر میومد دنبالش. با صدا زدنهای باران از فکر بیرون اومدم باران: کجایی دو ساعته دارم صدات میکنم.
من: جانم چیزی میخوای
باران: هیچی گفتم اون تیشرتهایی که سری قبل آوردمو کجا گذاشتی.
من: داخل اون کشو پایین تخت گذاشتم
+ باشه باران رفت داخل حموم تا لباساشو عوض کنه منم یکم اتاقمو مرتب کردم وقتی باران از حموم اومد بیرون یه کبودی بزرگ روی ساعد دستش بود به سمتش رفتم و دستشو گرفتم و گفتم: باران اینجای دستت چی شده.
کپی حرام است.
به قلم:. ستاره درخشان🕊
هدایت شده از "𝓑𝓵𝓪𝓬𝓴 𝓫𝓾𝓽𝓽𝓮𝓻𝓯𝓵𝔂"[rip]
به نام خدا
#پارت27. 🕊
هیچی با بهادر دعوام شد اونم منو زد دست آخرم به خاطر اینکه منو از سرش باز کنه آوردتم اینجا یاس دیگه خسته شدم از دستش هر شب نزدیکای صبح میاد همش دعوا حتی کارش به جایی رسیده که اون شب دختر آورده بود خونه الانم به خاطر همون منو زد ینا رو داشت با گریه میگفت اشکاشو پاک کردم که گفت: اینا رو بنداز گل نگو نمیخوام بدون این کبودی دستم رو هم میگم به اپن خورده من: باشه هیچی نمیگم تو هم دیگه گریه نکن باشه؟
+باشه اینو گفت که در اتاق باز شد و نازگل داخل اومد
_ چرا دیر اومدی
+ هیچی یاسین یادش رفته بود جعبه رو کجا گذاشته بود گشتم تا پیدا کنم
_ اشکال نداره شروع کردیم به بازی بعد از بازی فیلم دیدیم تا ساعت ۳ شب بیدار بودیم که دیگه نفهمیدیم کی خوابمون برد صبح با صدای بابا بیدار شدم گیج بهش نگاه کردم.
کپی حرام است .
به قلم: ستاره درخشان.🕊
به نام خدا
#پارت28. 🕊
با گیجی لب زدم جانم بابا
+ پاشو بابا نماز
_ باشه بابا با صدای در فهمیدم که بابا رفته یه نگاه به نازگل باران انداختم که دیدم تو جاشون نیستند بلند شدم و رفتم سرویس وقتی بیرون اومدم نازگل و باران داشتن نماز میخوندن منم سجاده رو کنارشون پهن کردم و شروع کردم به نماز خوندن وقتی سلام دادم رو به دخترا گفتم: عزیزان نماز قبول باشه هر دو یک صدا گفتند: قبول حق.
باران: وای یعنی ما فقط یک ساعت خوابیدیم.
من: آره
نازگل: ولی خوش گذشتهها میگم بچهها امروز زنگ بزنیم محیا خواهر حسین باهاش بریم بیرون.
باران: فکر خوبیه
من: آره خوبه ولی من الان خیلی خستم بازم میخوام بخوابم.
باران: باشه ما هم میخوابیم.
شب بخیر.
نازگل: ببخشید که دیگه صبحه
من: حالا هرچی ودیگه نفهمیدم کی خوابم برد. صبح با صدا زدنهای باران از خواب بیدار شدم .
+ یاس با توام هاپاشو محیا هم اومده همه منتظر تو هستیما.
کپی حرام است.
به قلم: ستاره درخشان.🕊