📖🕊داستان راستان 🕊📖
راز اسم اعظم
روزی مردی که سالها به کشکسابی مشغول بود، نزد شیخ بهایی رفت. از تنگدستی و بیکاری به ستوه آمده بود و میگفت:
«شیخ! دیگر از این زندگی خسته شدهام. شنیدهام کسی که اسم اعظم خدا را بداند، دستش به هر جا برسد و از گرفتاری نجات پیدا کند. اگر ممکن است آن را به من بیاموز تا از این درماندگی بیرون بیایم.»
شیخ بهایی مدتی با او صحبت کرد و سرانجام گفت:
«اسم اعظم را نمیتوان به هر کسی سپرد. چنین رازی نیازمند شایستگی و توانایی نگهداری از راز است. اگر میخواهی ببینم آمادگی آن را داری یا نه، فعلاً کاری را که میگویم انجام بده.»
مرد با شوق گفت:
«هر چه بفرمایید.»
شیخ دستور پخت نوعی فرنی را به او یاد داد و گفت:
«یک دیگ و چند کاسه تهیه کن و همین فرنی را درست کن و بفروش. اما یادت باشد نه برای خودت شاگرد بگیری و نه دستور پخت آن را به کسی یاد بدهی.»
مرد به خانه رفت. دیگ و کاسهای فراهم کرد و شروع به پختن فرنی و فروختن آن کرد.
طولی نکشید که مشتریهایش زیاد شدند و کارش رونق گرفت. درآمدش بهتر شد و زندگیاش سر و سامان گرفت.
اما همین که وضعش خوب شد، طمع به سراغش آمد. با خودش گفت:
«اگر شاگردی داشته باشم، او کارها را انجام میدهد و من هم کمتر زحمت میکشم.»
پس شاگردی گرفت و کمکم تمام فوتوفن کار، از جمله روش پخت فرنی را به او یاد داد.
مدتی گذشت تا شاگرد که کار را به خوبی یاد گرفته بود، از استادش جدا شد و در جای دیگری دکانی باز کرد. فرنی میپخت و میفروخت و خیلی زود مشتریهای زیادی پیدا کرد.
کار مرد سابقهدار کساد شد و مشتریانش یکییکی به دکان شاگرد رفتند.
مرد دوباره به یاد شیخ بهایی افتاد و با ناراحتی نزد او رفت و گفت:
«شیخ! همه چیزم از دست رفت. حالا دیگر بیش از همیشه به اسم اعظم نیاز دارم. خواهش میکنم آن را به من بیاموز.»
شیخ بهایی که از ماجرا باخبر شده بود، لبخندی زد و گفت:
«تو را برای آزمودن امانتداریات به کاری ساده گماشتم و از تو خواستم راز یک فرنی را به کسی نگویی؛ اما همان راز کوچک را هم نتوانستی نگه داری. آن وقت چگونه میخواهی راز اسم اعظم را حفظ کنی؟»
مرد سرش را پایین انداخت.
شیخ گفت:
«برو پسرم؛ فعلاً همان کشکت را بساب!»
آدمی که امانت کوچک را نگه نمیدارد، شایسته سپردن رازهای بزرگ نیست.
@Content_Toolbox
5.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🕊نسیم انتظار⏳
🌿چهکار کنیم که امام زمان (ع) مخصوص دعامون کنن؟!🌿
@Content_Toolbox