📖🕊داستان راستان 🕊📖
📚 دوراندیشی
مردی فقیر روزی به شهری رسید. هنوز خورشید طلوع نکرده بود و دروازه شهر بسته بود. مرد پشت در نشست و منتظر ماند.
ساعتی بعد، وقتی دروازه را باز کردند، ناگهان گروهی از مردم به سراغش آمدند، او را دستبسته کردند و با خود به کاخ پادشاهی بردند.
مرد هراسان بود و مدام میپرسید:
«مگر من چه کردهام؟ چرا مرا میبرید؟»
اما کسی پاسخ روشنی به او نمیداد.
وقتی وارد کاخ شد، چیزی دید که بیشتر از قبل حیرانش کرد؛ او را بر تخت سلطنت نشاندند، مردم در برابرش تعظیم کردند و وزیران و درباریان با احترام فراوان به او خوشامد گفتند.
مرد با ناباوری پرسید:
«ماجرا چیست؟ چرا مرا پادشاه کردهاید؟»
گفتند:
«در این شهر، هر سال در چنین روزی پادشاه پیشین از میان ما میرود و نخستین فردی که در آن روز وارد شهر شود، به عنوان پادشاه جدید انتخاب میشود.»
مرد فقیر ابتدا از این اتفاق بسیار خوشحال شد، اما پس از مدتی با خود اندیشید:
«پادشاهان قبلی چه شدند؟ آیا سرنوشت من هم همین است؟»
برای یافتن پاسخ، با یکی از اهالی طرح دوستی ریخت و پس از مدتی آن مرد راز مهمی را برایش فاش کرد:
«پادشاه در پایان هر سال، به بهانه یک سفر تفریحی، سوار کشتی میشود. او را به جزیرهای دورافتاده میبرند؛ جزیرهای که نه آبادانی دارد و نه ساکنی. سپس او را همانجا رها میکنند و مردم به شهر بازمیگردند تا پادشاه دیگری انتخاب کنند.»
مرد پادشاه با شنیدن این حرف، به جای ترسیدن یا غصه خوردن، تصمیم گرفت از همین امروز برای آیندهاش کاری کند.
به کمک همان دوست، بهصورت پنهانی تعدادی کارگر و خدمتکار فراهم کرد و برایشان پول، ابزار و امکانات فرستاد تا به آن جزیره بروند و آنجا را آباد کنند.
کمکم در جزیره خانهها و انبارهایی ساخته شد، زمینها آباد شد و باغهایی پدید آمد. هر روز بخشی از ثروت و امکاناتی را که در اختیار داشت، صرف آباد کردن همان سرزمینی میکرد که قرار بود روزی او را به آنجا تبعید کنند.
یک سال گذشت.
مردم شهر با تعجب میدیدند که برخلاف پادشاهان پیشین، او نهتنها از پایان سلطنتش نمیترسد، بلکه گویی چندان هم به تاج و تخت دل نبسته است.
سرانجام روز موعود فرا رسید.
وزیران نزد او آمدند و گفتند:
«امروز رسم است که برای صید و تفریح به دریا برویم.»
پادشاه لبخندی زد. او راز این سفر را از مدتها قبل میدانست.
با آرامش سوار کشتی شد. او را به همان جزیره بردند و طبق رسم همیشگی، در آنجا رها کردند و به شهر بازگشتند.
اما این بار ماجرا متفاوت بود.
همین که پا به جزیره گذاشت، کارگرانی که از ماهها پیش برای آبادانی آنجا فرستاده بود، به استقبالش آمدند. خانهها، باغها و امکاناتی که با دوراندیشی فراهم کرده بود، همه آماده بودند.
او دیگر یک پادشاهِ تبعیدشده و بیپناه نبود؛ بلکه در سرزمینی که خودش آباد کرده بود، زندگی تازهای آغاز کرد.
🔸 بسیاری از انسانها تمام توان خود را صرف ساختن زندگی امروز میکنند، اما کمتر به این فکر میکنند که فردای آنها چگونه خواهد بود. دوراندیشی یعنی پیش از رسیدن روز سخت، برای آن آماده شده باشی.
آدم عاقل فقط به امروزِ خود فکر نمیکند؛ بخشی از توان و دارایی امروز را برای فردایی که هنوز نرسیده، کنار میگذارد.
@Content_Toolbox