eitaa logo
صندوقچه ابزار محتوا | طیب 🇮🇷
2.2هزار دنبال‌کننده
5.4هزار عکس
1.1هزار ویدیو
2.3هزار فایل
سلام نوش جان😊 🧡کانال اصلی 👇🏻 @MohsenTayeb جهت رزرو تبلیغات @ebrahimian63 🛍🎁🖇💎
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
📖🕊داستان راستان 🕊📖 اسکندر مقدونی در ۳۳ سالگی درگذشت... روزی که او اين جهان را ترک می‌کرد، می‌خواست يک روز ديگر هم زنده بماند، فقط يک روز ديگر تا بتواند مادرش را ببيند آن ۲۴ ساعت فاصله‌ای بود که بايد طی می‌کرد تا به پايتختش برسد. اسکندر از راه هند به يونان برمی‌گشت و به مادرش قول داده بود وقتی که تمام دنيا را به تصرف خود درآورد باز خواهد گشت و تمام دنيا را يکپارچه به او هديه خواهد کرد. بنابراين اسکندر از پزشکانش خواست تا ۲۴ ساعت مهلت برای او فراهم کنند و مرگش را به تعويق اندازند. پزشکان پاسخ دادند که کاری از دستشان بر نمی‌آيد و گفتند که او بيش از چند دقيقه قادر به ادامه زندگی نخواهد بود! اسکندر گفت: "من حاضرم نيمی از تمام پادشاهی خود را، يعنی نيمی از دنيا را در ازای فقط ۲۴ ساعت بدهم." آنها گفتند: "اگر همه دنيا را هم که از آن شماست بدهيد ما نمي‌توانيم کاری برای نجاتتان صورت بدهيم امری غير ممکن است." آن لحظه بود که اسکندر بيهوده بودن تمامی کوشش‌هايش را عميقا درک کرد با تمام داراييش که کل دنيا بود نتوانست حتی ۲۴ ساعت را بخرد. سی و سه سال از عمرش را به هدر داده بود برای تصاحب چيزی که با آن حتی قادر به خريدن ۲۴ ساعت هم نبود. @Content_Toolbox
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
📖🕊داستان راستان 🕊📖 🌱 وقتی همه کنار هم ایستادند سال‌ها بود روستایی کوچک میان کوه‌ها با مشکل کم‌آبی دست‌وپنجه نرم می‌کرد. چشمه‌ای که روزگاری آب فراوانی داشت، هر روز کم‌جان‌تر می‌شد و مردم نگران بودند که اگر همین‌طور پیش برود، دیگر چاره‌ای جز ترک خانه و زندگی‌شان نداشته باشند. یک روز پیرمردی در میدان روستا ایستاد و گفت: ـ اگر هرکس فقط به فکر خودش باشد، این چشمه برای هیچ‌کداممان کافی نیست. اما اگر کنار هم باشیم، شاید هنوز بتوانیم راهی پیدا کنیم. چند نفر خندیدند. مردی گفت: ـ یک نفر چه کاری از دستش برمی‌آید؟ پیرمرد لبخندی زد و پاسخ داد: ـ من هم نگفتم یک نفر؛ گفتم همه. صبح روز بعد، مردم روستا دست‌به‌کار شدند. یکی سنگ‌ها و خاک‌های جمع‌شده را از مسیر آب کنار زد، دیگری راه چشمه را پاک کرد. جوان‌ها جوی قدیمی را تعمیر کردند و پیرزن‌ها برای کسانی که مشغول کار بودند، نان و غذا آوردند. روزها گذشت. خستگی زیاد بود و کار آسانی نبود، اما هیچ‌کس دیگری را تنها نگذاشت. سرانجام، یک صبح، صدایی آشنا از میان جوی خشک‌شده به گوش رسید. اول یک قطره... بعد قطره‌ای دیگر... و کمی بعد، آب زلال در جوی جاری شد. مردم با شادی به یکدیگر نگاه کردند. پیرمرد آرام لبخند زد و گفت: ـ دیدید؟ هیچ‌کداممان به‌تنهایی نتوانستیم کاری از پیش ببریم؛ اما وقتی دست‌هایمان یکی شد، حتی سنگ‌ها هم نتوانستند جلوی آب را بگیرند. از آن روز، هرگاه مردم روستا با مشکلی روبه‌رو می‌شدند، این جمله را به یاد می‌آوردند: «پیروزی همیشه نصیب قوی‌ترین و بزرگ‌ترین آدم‌ها نمی‌شود؛ گاهی نصیب مردمی می‌شود که تصمیم می‌گیرند در کنار هم بایستند.» 🤝🌱 @Content_Toolbox
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا