📖🕊داستان راستان 🕊📖
✨ حکایت بهلول و سه پرسش📝✨
روزی مردی نزد بهلول آمد و گفت:
ـ بهلول! سه سؤال دارم؛ اگر جوابم را بدهی، میپذیرم که دانایی.
بهلول گفت: ـ بپرس.
مرد گفت: ـ اول بگو خدا را چگونه میتوان دید، در حالی که دیده نمیشود؟
بهلول مشتی خاک برداشت و ناگهان به سوی مرد پرتاب کرد.
مرد با ناراحتی گفت: ـ چرا خاک به صورتم زدی؟!
بهلول گفت: ـ درد را که نمیبینی، اما احساسش میکنی. بسیاری از حقیقتها دیده نمیشوند، اما آثارشان را میتوان فهمید.
مرد گفت: ـ سؤال دوم: چرا خدا انسان را به خاطر کارهایش مجازات میکند، در حالی که همهچیز به خواست اوست؟
بهلول لبخندی زد و گفت: ـ دستت را جلو بیاور.
مرد دستش را جلو برد. بهلول آرام دست او را پیچاند.
مرد فریاد زد: ـ دستم را رها کن!
بهلول گفت: ـ اگر همهچیز به خواست خداست، پس چرا از من میخواهی دستت را رها کنم؟
انسان اختیار دارد، و همین اختیار است که مسئولیت میآورد.
مرد که دیگر ساکت شده بود، گفت: ـ سؤال سوم را نمیپرسم!
بهلول خندید و گفت: ـ گاهی عاقلترین پاسخ، فهمیدنِ زمانِ سکوت است.
✨ حکمت حکایت:
همهی دانایی در زیاد حرف زدن نیست؛ گاهی یک پاسخ کوتاه، آدم را به فکر فرو میبرد و یک سکوت بهجا، از صدها سخن ارزشمندتر است.
@Content_Toolbox
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🕊نسیم انتظار⏳
🌿همه مشکلات حل شدنی است!🌿
@Content_Toolbox