📖🕊 داستان راستان 🕊📖
📚 حکایت کدو و گردو
روزی گلآقا در راهِ رفتن به دهکدهای، خسته شد و زیر سایهٔ درخت گردویی نشست تا کمی استراحت کند.
همانطور که نشسته بود، چشمش به بوتهٔ کوچکی افتاد که کدوهای بزرگی روی آن روییده بود.
با خودش گفت:
«عجب! 🤔
این بوتهٔ کوچک، کدوهایی به این بزرگی میدهد؛ اما این درخت به این عظمت، گردوهایی به این کوچکی دارد!»
کمی فکر کرد و بعد رو به آسمان کرد و گفت:
— خدایا! نمیشد کدوها را از درخت گردو میآفریدی و گردوها را از بوتهٔ کدو؟! آنوقت همهچیز منطقیتر به نظر میرسید!
هنوز حرفش تمام نشده بود که ناگهان...
یک گردو از بالای درخت افتاد و محکم به سرش خورد!
گلآقا با ترس سرش را میان دو دستش گرفت و گفت:
— پروردگارا! غلط کردم! 😅
از امروز دیگر در کار حکمت تو دخالت نمیکنم!
بعد نگاهی به گردوی افتاده کرد و گفت:
— اگر به جای این گردوی کوچک، یک کدوی بزرگ از بالای درخت میافتاد، الآن کارم تمام بود! 😂
🌹 گاهی فقط چون حکمت چیزی را نمیدانیم، خیال میکنیم دلیلی برای آن وجود ندارد؛ در حالی که ندانستنِ ما، دلیل بر بیحکمتی نیست.
✨ هیچیک از کارهای خدا بیحکمت نیست. ✨
@Content_Toolbox
14.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🕊نسیم انتظار⏳
🌿او با واقعیات حرکت میکند نه با خیالات🌿
@Content_Toolbox