📖🕊 داستان راستان 🕊📖
🌳 شاخهی مغرور
در گوشهای از یک باغ، درختی بود با شاخهای سبز و پرقدرت؛ شاخهای که از بزرگی و استواری خودش به خودش میبالید.
یک روز، شاخه با غرور تکان خورد و چند برگ ضعیفش روی زمین ریختند.
شاخه خندید و با خودش گفت:
«این برگهای بیجان چه فایدهای دارند؟»
دوباره خودش را تکاند؛ این بار برگهای بیشتری جدا شدند و روی زمین افتادند. چند بار این کار را تکرار کرد تا سرانجام بیشتر برگها از آن جدا شدند.
فقط یک برگ سبز و محکم هنوز به شاخه چسبیده بود.
همان روز، باغبان با تبر وارد باغ شد. هر شاخهی خشک و بیبرگی را که میدید، قطع میکرد.
وقتی به آن شاخه رسید، مکث کرد. چشمش به همان یک برگ سبز افتاد و گفت:
«این شاخه هنوز زنده است.»
و از بریدنش گذشت.
باغبان که دور شد، شاخه رو به برگ کرد و گفت:
«حالا که دیگر به تو نیازی ندارم، تو هم جدا شو!»
اما برگ محکمتر از همیشه به شاخه چسبید.
شاخه که از غرورش کوتاه نمیآمد، این بار با تمام توان خودش را تکاند.
برگ از شاخه جدا شد و آرام روی زمین افتاد.
کمی بعد، باغبان دوباره برگشت. این بار شاخه را خشک و بیبرگ دید؛ بدون اینکه لحظهای درنگ کند، آن را قطع کرد.
گاهی چیزی که فکر میکنیم اضافی، ضعیف یا بیارزش است، همان چیزی است که بودنِ ما را حفظ کرده.
همهچیز را فقط با ظاهر و اندازهاش قضاوت نکنیم؛
گاهی یک برگ کوچک، دلیل ماندن یک شاخه است. 🌱
@Content_Toolbox