eitaa logo
صندوقچه ابزار محتوا | طیب 🇮🇷
2.2هزار دنبال‌کننده
5.9هزار عکس
1.3هزار ویدیو
2.4هزار فایل
سلام نوش جان😊 🧡کانال اصلی 👇🏻 @MohsenTayeb جهت رزرو تبلیغات @ebrahimian63 🛍🎁🖇💎
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
📖🕊داستان راستان 🕊📖 📖🤲 دعای مادر روزی پزشکی جراح و بسیار مشهور، برای شرکت در کنفرانسی علمی که به افتخار دستاوردهای پزشکی او برگزار می‌شد، با عجله راهی فرودگاه شد. هنوز مدت زیادی از پرواز نگذشته بود که اعلام کردند به دلیل شرایط نامساعد جوی، رعدوبرق و آسیب‌دیدن یکی از موتورهای هواپیما، مجبورند در نزدیک‌ترین فرودگاه فرود اضطراری داشته باشند. پزشک که از این اتفاق بسیار ناراحت شده بود، بلافاصله به بخش اطلاعات فرودگاه رفت و گفت: — من یک جراح متخصص هستم و برای رسیدن به مقصد عجله دارم. نمی‌توانم شانزده ساعت در اینجا منتظر بمانم! یکی از کارکنان گفت: — اگر عجله دارید، می‌توانید یک خودرو کرایه کنید. از اینجا تا مقصد حدود سه ساعت راه است. پزشک پس از کمی فکر کردن، پیشنهاد را پذیرفت و با خودرویی کرایه‌ای به راه افتاد. اما ساعتی بعد، هوا ناگهان طوفانی شد. باران شدیدی گرفت و ادامهٔ مسیر تقریباً غیرممکن شد. پزشک که مسیر را نیز گم کرده بود، خسته و درمانده، در جاده‌ای ناشناخته پیش می‌رفت تا اینکه سرانجام چشمش به کلبه‌ای کوچک افتاد. خودرو را کنار کلبه متوقف کرد و در زد. صدای پیرزنی از داخل خانه آمد: — بیا داخل فرزندم، در باز است. پزشک وارد شد و گفت: — اگر امکان دارد، اجازه بدهید از تلفنتان استفاده کنم. پیرزن لبخندی زد و گفت: — تلفن؟ اینجا نه برق داریم و نه تلفن! اما بیا استراحت کن. برای خودت چای بریز و کمی غذا بخور تا خستگی‌ات برطرف شود. پزشک از مهربانی او تشکر کرد و نشست. پیرزن مشغول نماز و دعا شد. پزشک در گوشه‌ای از اتاق، کودکی را دید که روی تختی خوابیده بود. کودک بسیار ضعیف و بیمار به نظر می‌رسید و پیرزن هر از گاهی در میان نماز، دستی بر سر او می‌کشید و حالش را بررسی می‌کرد. مدتی گذشت. پزشک که تحت تأثیر مهربانی و ایمان پیرزن قرار گرفته بود، گفت: — مادرجان، از این همه لطف و مهربانی شما شرمنده‌ام. امیدوارم خداوند همهٔ دعاهایتان را مستجاب کند. پیرزن لبخندی زد و گفت: — خدا را شکر، بیشتر دعاهایم مستجاب شده است؛ فقط یک دعا مانده که هنوز به اجابت نرسیده. پزشک پرسید: — چه دعایی؟ پیرزن به کودک بیمار اشاره کرد و گفت: — این بچه، نوهٔ من است. پدر و مادرش را از دست داده و به بیماری سختی مبتلا شده. پزشکان اینجا نتوانسته‌اند درمانش کنند. بعد ادامه داد: — به من گفته‌اند پزشکی هست به نام دکتر ایشان که جراح بسیار توانمندی است و شاید بتواند او را درمان کند. اما او خیلی از اینجا دور است و من هم توانایی بردن این کودک را نزد او ندارم. اشک در چشمان پیرزن جمع شد: — از خدا خواسته‌ام خودش راهی پیش پایم بگذارد و این کودک را تنها و گرفتار رها نکند. پزشک با شنیدن این حرف، دیگر نتوانست جلوی اشک‌هایش را بگیرد. آرام گفت: — مادرجان... من همان دکتر ایشان هستم! پیرزن با ناباوری به او نگاه کرد. پزشک ادامه داد: — حالا می‌فهمم چرا هواپیما مجبور به فرود اضطراری شد، چرا مجبور شدم با ماشین راه بیفتم، چرا طوفان مسیرم را تغییر داد و چرا سر از این کلبه درآوردم. سپس با چشمانی اشک‌آلود گفت: — شاید تمام این اتفاق‌ها وسیله‌ای بود تا من به جایی برسم که دعای یک مادرِ گرفتار به گوشم برسد. 🤲 گاهی راه اجابت دعا، آن‌طور که ما تصور می‌کنیم باز نمی‌شود؛ خداوند ممکن است اسبابی را از جایی فراهم کند که حتی تصورش را هم نمی‌کنیم. اما یک نکته را هم فراموش نکنیم: دعا در کنار تلاش معنا پیدا می‌کند؛ انسان باید وظیفهٔ خودش را انجام دهد و نتیجه را به خدا بسپارد. 🌱 وقتی همهٔ راه‌ها بسته به نظر می‌رسند، هنوز راهی هست که هرگز بسته نمی‌شود: راه دعا و توکل به خداوند. @Content_Toolbox
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
‌‍‌‌🕊نسیم انتظار⏳ 🌿ببخش اگه دل تو آزردم🌿 ‌ @Content_Toolbox