هِناس:)"
داشتم کم کم نا امید میشدم. بین قلبم و عقلم جنگ بود... شیطان داشت پیوند های دلم با خدا رو با چنگ و دن
ولی خب توی اوج جنگ بودم که سه روز دعوت شدم خونه دوستم.
خونشون کنار حرم بود و خیلی فاصله نداشت.
هِناس:)"
ولی خب توی اوج جنگ بودم که سه روز دعوت شدم خونه دوستم. خونشون کنار حرم بود و خیلی فاصله نداشت.
اونجا رفتم سر مزار شهید...
برق نگاهش منو گرفت. خیلی گریه کردم.
توی اون سه روز بار ها مادرشون رو دیدم و باهاشون حرف زدم.
خیلی با شهید انس گرفتم...
هِناس:)"
اونجا رفتم سر مزار شهید... برق نگاهش منو گرفت. خیلی گریه کردم. توی اون سه روز بار ها مادرشون رو دیدم
اخرین روزی بود که اونجا بودم.
به شهید گفتم علی آقا مهر شما خیلی به دل من نشسته...
اگه واقعا شما هم به من نگاه دارید و منو به خواهری خود قبول میکنید یه نشونی بدید بهم...
هِناس:)"
یکی از مهمان های علی آقا پرسید شما خواهر شهید هستید؟!
گریم اوج گرفت.
باور نمیکردم شهید کنارم باشه....
بعد از اون چندین نفر دیگه و همین سوال ها.
هِناس:)"
گریم اوج گرفت. باور نمیکردم شهید کنارم باشه.... بعد از اون چندین نفر دیگه و همین سوال ها.
الان به جرعت میتونم بگم و قسم بخورم که من عشق واقعی رو دارم میچشم...
هِناس:)"
یه روزایی حضور خود علی آقا رو حس میکنم کنارم.
الان هم هر وقت که اونجام یا چیزی میبرم سر مزار خیلی ها فکر میکنن من همسر شهیدم...
هِناس:)"
📪 پیام جدید چجوری شهید رضایی شد رفیق شهیدت؟ چجوری باهاش آشنا شدی ؟ آیا تا به حال ازش حاجت گرفتی؟ یه
آره حاجت خیلی گرفتم.
حضورشونم خیلی جاها دیدم.
📪 پیام جدید
https://eitaa.com/DAST_BE_QAIAM/379
میشه بیشتر بگی ،کامل توضیح بده
#دایگو
چیو میخواید بدونید؟!