هِناس:)"
تویی که چند سال منتظری...
همه دوستات یه طرف رفتن...
یکی مشهد..
یکی کربلا...
گاهی وقتا تو حتی اگه حالتم خوب نباشه برای خوب کردن حال بهترین رفیقات هر کاری میکنی...
حتی شده مث حاج خانما رفتار کنی یا مسخره بازی در بیاری...
تقریبا حدود ۳ سال پیش هدفم و کل زندگیم شده بود فرهنگ غربی و ارزوی رفتن از ایران...
هِناس:)"
تقریبا حدود ۳ سال پیش هدفم و کل زندگیم شده بود فرهنگ غربی و ارزوی رفتن از ایران...
ولی حالا دارم له له میزنم برای یه بار دیدن کربلا.
کربلایی که هیچوقت فکرشو نمیکردم یه روز عاشقش بشم:)))
فکر میکردم که مرا فراموش کرده ای و اشک هایم را نمیبینی....
شاید که نه...
حتما با تو بد سخن گفته ام...
ولی تو نشان دادی که مرا بسیار دوست میداری...
خیال نمیکردم که اربعینم واقعا اربعین شود....
خیال میکنم که در ایوانت هستم.
ولی نه.
دگر مهم نیست که کربلا هستم یا قم.
مهم این است که دلم در پیش توست و جسمم در میان راه حرم تا حرم....
_به وقت 00:07 چهارشنبه...
نشانه ات این بود که چای مهمانم کردی و زمین و جاده را مانند کربلا کردی....