بچه ها من رمان رو تا پارت 20مینویسم بعد براتون ارسال میکنم منتظر باشید
دختر مذهبیه خاص
#پارت15
شیش ماه بعد
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دریا هنوز تو کما بود و امشب خاستگاری من بود
قرار بود ارسلان و خانوادش ساعت هشت بیان الان ساعت هفت بود
من کاملا آماده بودم کمی احساس ضعف میکردم سمت آشپزخونه رفتم
در یخچال رو باز کردم قرمه سبزی رو بیرون کشیدم گذاستم
تو ماکروفر تا گرم بشه
گرم شد کنار میز ناهار خوری نشستم و مشغول خوردن شدم
من وقتایی استرس داشتم بشدت گرسنم میشد