وقتی یکی عاشق میشه، نه تنها خودش پدرش در میاد، بلکه هر روز هزار بار اطرافیانش رو هم سرویس میکنه دوستان. حالا بازم "خواهرا برادرا عاشق شوید"؟
میدونی، امروز کلا با بچهها درباره استاد طوقکش حرف زدیم. اونقدر دلتنگش بودیم که انگار قلبهامون داشت مچاله میشد. و حالا؟ آره ما طبقه سوم مدرسه داریم درس میخونیم و صدای مولودی خوندنش از طبقه اول همهمونُ سوپرایز کرد :)))))))))
فکر میکردیم استاد بره. ولی نینی رو که از اتاق برداشت، ما دورشُ گرفتیم. نینی رو بوسیدیم و قربون صدقهش رفتیم. و استاد گفت بشینید بچهها. گفت چرا حالتون گرفتهست؟ چرا حالتون بَده؟ ما هیچ حرفی برای گفتن نداشتیم. سراسر دلتنگی بودیم و اشک. غصه تو دلهامون تلنبار شده بود. فقط سکوت کردیم و گفتیم مالِ دلتنگیه. شروع کرد حرف زدن برامون. ما از مشکل حرفی نزدیم. ولی انگار استاد میدونست چی باید بگه. میدونست چقدر نیاز داریم بعد شش ماه دوباره برامون حرف بزنه. این بار انگار گلچینشده بودیم، حرفای استاد هم گلچین شده بودن. همین که نشستیم و از حالمون پرسید خودش شروع کرد حرف زدن. از اون حرفهایی که، تو یه وقتی میدونی کُلی مشکل داری، ولی نمیدونی اون مشکلها چیَن، حرفهای امروز استاد از اون حرفهایی بود که هم مشکلُ نشونت میداد، هم راه حلشُ. انگار عمقِ وجودتُ لمس میکرد. شاید تو ظاهر خیلی تغییری نکرد احوالمون، ولی حالِ دلمون قشنگ عوض شد. هر چی بگم از این که چطوری این دیدار در عینِ کوتاه و یهویی بودن، دلچسب و عزیز و بوسیدنی بود، کم گفتم. و وای از اون بغلِ آخر، وای از اون بغلِ آخر، وای از اون بغلِ آخر :))))))))))
و من هنوز دلتنگیَم... هنوز دلتنگیَم و اشک و فکرِ این که کاش زمان تو اون لحظات میایستاد، بیشتر استادُ میدیدم، صداشُ بیشتر با جون و دل گوش میدادم و بیشتر بغلش میکردم. من الان سراسر دلتنگیَم. دلتنگم برای همون وابستگیهایی که استاد گفت باید رها کنید :)
وابستگی، وابستگی، وابستگی. چه خوب بلدی ما رو استاد. چه خوب بلدی...
#دفترچه | #روزنگار | #علیا | ۲۸ آبانِ ۱۴۰۲
.
کاش لحظات همون موقع که نشسته بودیم جلوی در آسانسور توی تاریک و روشنی، تو سر و صدا، یه حلقهی کوچیک درست کرده بودیم و استاد برامون حرف میزد میایستاد. اون چشمها، اون نگاهها، اون لبخندها، اون صدا، اون چشمها، اون نگاهها...