عینک نزدم کسی رو نمیشناسم تو هیئت بقیه نکنه فکر کنن بهشون بیمحلی میکنم =)
زیارت عاشورا آغاز میشود. هر کسی بلند میشود تا گوشهای از سیاهیها را جمع کند. غصه، قلبم را پُر میکند و اشک، چشمم را. ما به این سیاهیها خو کرده بودیم. هیئت خانهی ما بود در این دو ماه... هروقت دلمان میگرفت، به خودمان دلداری میدادیم که تا شب صبر کن، یکجایی از این شهر یک هیئت پیدا میکنی و گوشهای مینشینی و به ارباب پناه میبری نوکرِ خسته. ما قلبمان برای این که هر روز و هر روز پیراهن سیاه نوکریمان را تن کنیم، میتپید. حالا که سیاهیها جمع میشود، حالا که بساط مجلس عزا جمع میشود، چطور روزهایمان را شب کنیم و شبهایمان را روز؟ تا محرم سال بعد... تا محرم سال بعد، چه کسی میماند تا دوباره برای حسین نفس بزند؟ چه کسی میداند؟ دیوارها که لخت و عریان میشوند، دلم میریزد و بغضم میترکد. من از همین حالا دلتنگ هیئتهای محرمم ارباب. دلتنگ هر شب و هر روز روضه شنیدن و هر شب و هر روز اشک ریختن برای عزای تو. کاش با جدا شدن سیاهیها از در و دیوار شهر، نگذاری خودم هم از تو جدا شوم. اینجا بدون تو، نمیشود نفس کشید.
#مسطورات / #دفترچه / #خانمعلیا
به وقت شامِ شهادت علی بن موسی الرضا (علیه السلام)
آخرین سالی بود که محرم و صفر، گریهکنِ هیئت عشاق المهدی بودم. خدایا، کم بودم، خیلی کم بودم، اما ازم قبول کن...
هدایت شده از - عبدالرضای بیبصیرت -
سید مهدی حسینیShab06Moharram1402[03].mp3
زمان:
حجم:
4.9M
من دلم میخواد همهجای دنیا رو بگردم. همهی کشورها رو ببینم. همه آدمای دنیا. دلم میخواد همه جا زندگی کنم. کرهی زمین واقعا اونقدری بزرگ نیست که آدم نتونه همهجاش رو ببینه، یا بخواد خودش رو توی منطقهی امن خودش و خونهی خودش و شهر خودش حبس کنه. دنیا یک عالمه چیز واسه دیدن داره. یک عالمه اثر تاریخی، فرهنگ، زبان، آدم، حیوون، غذا، خیابون، رستوران، دریا، کوه، جنگل، رودخونه، درخت. من دلم میخواد همهش رو ببینم. دلم میخواد از همهی اینا ولاگ بگیرم و حالِ خوبش رو به کسایی که دوست دارن نشون بدم. دوست دارم یه دختری باشم که دنیا میشناستش و میتونه تاثیرگذار باشه! دوست دارم کسی باشم که همهی دنیا رو میبینه، همه چی رو میبینه و از دیدههاش حرف میزنه. اگر نشه؟ دلم نمیخواد نشه. دلم نمیخواد یه غم عمیق رو قلبم بمونه از این نشدن. واسه خیلی از نشدنها پلنِ B دارم. ولی واسه این یکی، هیچ پلن جایگزینی ندارم که بگم اشکال نداره عزیزم. من غصه میخورم بابتِ نشدنِ این یه رقم. با همهی وجود. پس چطوری قبول کنم که مثلا جریان زندگیم به سمتی بره که نشه؟ چطوری این رو برای بقیه توضیح بدم...
دفتر خاطرات خانوم علیا -
بچههای مشهدی، به کمکتون نیاز دارم. کسی هست که بتونه از طرف من یه سر به پست مرکزی مشهد بزنه و یه چی
یعنی یه نفر هم نمیتونه بهم کمک کنه؟ :٬›
هدایت شده از یاسهاسبزخواهندشد ؛
برای سلامتی آقا خیلی دعا کنید بچهها. بذارید اولین دعایِ هر نمازتون بعد از دعایِ فرج. از اوجب واجبه.
نخل و نارنج به دورهی مطلوب خودش برگشته و راضیام. گاهی فکر میکنم که خیلی حرف میزنم ولی خب...