eitaa logo
دفتر خاطرات خانوم علیا‌ -
334 دنبال‌کننده
1.5هزار عکس
200 ویدیو
5 فایل
دانشجوی تبعیدی به علومج. «عجب حلاوتی‌ دارد مرگ، اگر انسان در راه آرمانی معتبر بمیرد‌.» . نادر ابراهیمی - https://eitaa.com/nashenasa_app/app?startapp=wSZvGLbdWyFExByj&btn=پیام.ناشناس.
مشاهده در ایتا
دانلود
کاش پاییز بیاد دیگه خسته شدم از تابستون.
عیدتون مبارک باشه بچه مسلمون‌ها :» 🤍✨
/ ریحانه ناهار پخته بچه‌ها✨😂
وقتی دو سه روز کنار محبوبم میگذرونم و از فضای مجازی فاصله می‌گیرم، دیگه هیچی تو مجازی نظرم رو جلب نمی‌کنه. احتمالا تو همین سرخوشی‌ها و پیدا کردن چیزای مهم‌تر توی اوقات خوب‌مون، یه روز از بخش عظیمی از مجازی دل بکنم.
تو اولین چیزی هستی که وقتی از خواب بیدار میشم بهش فکر می‌کنم.
دلم می‌خواد اونقدر راجع بهت بنویسم که کلمه‌های دنیا تموم بشن.
حالا اینا رو چطوری می‌خوای بخونی خانمم💆🏻‍♀
با خودم هزارجور فکر و خیال می‌کنم. امتحان‌های ترم ۲ که تمام شوند، در این فاصله تا شروع دومین سالِ دانشجویی، غوغا می‌کنم. کتاب‌های نیمه رها شده را تمام می‌کنم، با خواهرم کافه و شهربازی می‌روم، تیکِ گشت و گذار در یک عمارت تاریخی را با همسرم در چک‌لیست‌مان می‌زنیم و حتی برای استقبال از پاییز، شیرینی و کیکِ پاییزی می‌پزم. امتحان‌ها که تمام شوند، یک نفس راحت می‌کشم و می‌روم سراغِ چیدنِ لباس‌هایم در کمد، با تمِ پاییزی. امتحان‌ها که تمام شوند درست کردنِ اسکرپ‌بوکم را بدون فکر کردن به حالت ایده‌آل‌ش، آغاز می‌کنم و شاید حتی نوشتن یک داستان بلند را هم شروع کردم. به همه‌ی این‌ها فکر می‌کنم و درحالی که یک جزوه‌ی قطور را مقابلم روی زمین گذاشته‌ام، به خودم می‌آیم. نسیمِ سحر از درِ بالکن داخل می‌شود و در خانه می‌پیچد. یخ می‌کنم. ساعت را با خودم مرور می‌کنم و سعی می‌کنم با حساب و کتاب‌های صبحِ امتحانی، بودجه‌بندی را تمام کنم. شاید امتحان‌ها که تمام شوند، اول بخوابم. یکی دو روزی را اختصاص دهم به جبرانِ کمبود خواب‌های این دو سه هفته. البته، هنوز مطمئن نیستم که برای جبران کمبود خواب می‌خواهم بخوابم، یا برای کمی فرار کردن از همه‌ی دغدغه‌هایی که با بزرگ شدن، هوار شده‌اند روی سرم. داشتم برای یکی از دخترهای هیئت می‌گفتم. آدم یک‌هو به خودش می‌آید و فکر می‌کند «کِی اینقدر بزرگ شدم؟ من کجا و این دغدغه‌ها کجا؟ من کجا و زندگیِ آدم بزرگ‌ها کجا؟» کاش بتوانم آن‌قدری مراقب نوجوانِ درونم باشم که بینِ این دغدغه‌های آدم‌بزرگ‌گونه مرا رها نکند و بگذارد و برود. کاش نوجوانِ درونم همیشه برای آمدن پاییز ذوق داشته باشد. ذوقِ پریدن در چاله‌های آب و بدون چتر زیر باران رفتن و باز گذاشتنِ پنجره‌ی اتاق وقتی شهر را مِه گرفته و انتخاب مسیر طولانی‌ترِ پیاده‌روی برای قدم زدن روی برگ‌ها و بستنی خوردن وقتی نوک دماغم سرخ شده و یخ کرده. یعنی جدی جدی آدم بزرگ‌ها برای پاییز به اندازه‌ی نوجوان‌ها ذوق نمی‌کنند؟ مگر می‌شود؟ آدم از همه‌ی سال، فقط خاطره‌های پاییز یادش می‌ماند! [ خصوصا که پاییزِ آخرین سال نوجوانی، پر باشد از اولین‌ها... و پاییز اولین سالِ جوانی هم، پر باشد از اولین‌ها... ] / / ۲۲ شهریور ۰۴ - ۵:۴۶ صبح