eitaa logo
دفتر خاطرات خانوم علیا‌ -
326 دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
199 ویدیو
5 فایل
دانشجوی تبعیدی به علومج. «عجب حلاوتی‌ دارد مرگ، اگر انسان در راه آرمانی معتبر بمیرد‌.» . نادر ابراهیمی - https://eitaa.com/nashenasa_app/app?startapp=wSZvGLbdWyFExByj&btn=پیام.ناشناس.
مشاهده در ایتا
دانلود
‏صلواتی نثار کنیم به روح فرماندهانی که همیشه یار و یاور سید حسن  نصرالله💔 بودند و با ایشان هم به شهادت رسیدند...
فاجعه‌ی داستان اون‌جاییه که هنوز خیلی از ما درگیر اینیم که دین و مذهب مردمِ غزه و ناوگان صمود چیه؟!
شمه‌ای از داستان عشق شورانگیز ماست این حکایت‌ها که از فرهاد و شیرین کرده‌اند . 🎐 یازده مهر هزار و چهارصد و چهار .🎐
بچه‌ها دو تا مسئله‌ی خیلی مهم توی زندگیم هست که مدیون و ممنون‌تون می‌شم اگر برای حل شدن‌شون دعا کنید :) ✨🤍
هدایت شده از مسئلهٔ ایران
🔸️برنامه مسئلهٔ ایران | فصل استعمار 🔺️مهمان: قاسم پورحسن 🔺️میزبان و سردبیر: مهدی‌ حسین‌زاده یزدی موضوع: مطالعات پسااستعماری 🕚پخش: ۱۳ مهر | ساعت ۲۳ 🕓تکرار: ۱۴ مهر | ساعت ۸ 🆔️https://eitaa.com/problem_iran
بچه‌ها یه کتاب فرمول ۲۰ گاج برای ریاضی دهم دارم که نو ِ نوئه. همین امشب خریدیمش و متوجه شدیم که باید چیز دیگه‌ای می‌خریدیم. اگر کسی می‌خواد بهم پیام بده @Mrsalia
این عجیب‌ترین احساسی بود که امروز می‌تونستم درک کنم. خودم؟ با ماشین؟ تنها؟ تا دانشگاه؟ جل الخالق! تو پوست خودم نمی‌گنجم. با این که یک ساعت و نیم تو ترافیک بودم اما می‌ارزید. قطعا می‌ارزید💘
زندگی واقعا بعضی وقت‌ها خیلی بامزه و هیجان‌انگیز میشه. مثلا دیروز تصمیم گرفتیم بریم برنامه‌ی پردیس مرکزی و من از دانشکده تا پردیس رانندگی کردم! و بعدش نجمه رو با خودم بردم خونه‌مون و بیشتر از یک ساعت باهم تو خیابون انقلاب سوار ماشین و در ترافیک بودیم. بعد شب با ریحانه و نجمه کارت‌بازی کردیم و خوراکی خوردیم و به نجمه ترکی یاد دادیم. بعدش صبح تو راه دانشگاه برای ثبت‌نام یه چیزی تصمیم گرفتیم سیم‌کارت به اسم خودمون بخریم و ایستگاه امام حسین پیاده شدیم و پیاده رفتیم تا پیشخوان خدمات. مثلا من واقعا فکر نمی‌کردم ۹ صبح تو کوچه‌پس‌کوچه‌های اطراف میدون امام حسین و خیابون هفده شهریور پرسه بزنم و با دوستم خیال‌پردازی کنیم. بعدشم خیلی رندوم سر راه یکی از کارهای اداری‌م رو از یک کافی‌نت رندوم‌تر پیگیری کردم و انجام دادم و تازه قیمتِ چاپ عکس‌هام رو هم پرسیدم و شماره‌ی آقائه رو گرفتم که اگر شد عکس‌هام رو چاپ کنه و بفرسته دم خونه‌مون. (وا خودمم باورم نمیشه!) بعد از همه اینا هم تصمیم گرفتم اگر اجازه اخذ شد امشب برم خوابگاه (چون اتاق یکی از بچه‌ها خالیه) تا فردا از هم گسسته نشم برای رسیدن به کلاس آمار ۸ صبح. زندگی واقعا جالب و بامزه شده.
آرزوی بقیه: