وعدههای خدا زمانی اتفاق میوفتن که تو بهشون باور داشته باشی. یه باور قلبیِ عمیقِ بدون ذرهای شک و تردید. باور داشته باشی که انفاق کنی خدا برات جبران میکنه، توکل کنی همهچی درست میشه. باور توئه که تعیین کنندهست. نمیتونی انفاق کنی و شک داشته باشی به خدا و توقع داشته باشی که جبران کنه برات. نمیتونی طلبکار خدا باشی. باور، تسلیم، تسلیم، تسلیم!
بیبهونه بهم بگو دوستم داری
بیبهونه برام هدیههای کوچولو بخر
بیبهونه برام گل بخر
بیبهونه بهم کمک کن
بیبهونه و بیخبر بیا بهم سر بزن
بدونِ این که لازم باشه من بهت بگم
و ازت بخوام، بیبهونه...
هفتهی بعد دانشگاه با کوفته تبریزی شروع میشه، پس میخوام تلاش کنم هیچ چیزی باعث نشه اون روزم خراب شه❤️
دفتر خاطرات خانوم علیا -
بچهها دو تا مسئلهی خیلی مهم توی زندگیم هست که مدیون و ممنونتون میشم اگر برای حل شدنشون دعا کنید
خب خب خب، اومدم بگم که دوتاش تقریبا حل شده و من منتظرم که به زودی هردوش رو بهتون بگم : › 💘
خودم دانشجوئم. ولی خب تو که روز اوله رفتی دانشگاه همهچیز برام جدیده! دلم میخواد کلی سوال بپرسم و با تک تک جوابات ذوق کنم. چیه این آدمیزاد؟ چیه کودک درون؟ چیه این عشق؟ چی هستی تو آخه مرد؟ چیکار کردی که اینطوری دختر بچه درونم بهت اعتماد داره و حالش باهات خوبه؟ داستان چیه واقعا؟
امشب، شب جالبی بود.
درحالی که دلم غذای خوشمزه به مقدار زیاد میخواست، گفت «یادته یه بار گفتی بچه بودی سرما میخوردی بابات برات پیتزا میگرفت میخوردی و حالت خوب میشد؟ هنوز همونطوری هستی؟» خندیدم و تایید کردم. دلم واقعا پیتزا میخواست. پس دیروقت، به هوای گرسنگی و پیدا کردنِ پیتزا از خانه بیرون زدیم. محلهی ما پاسی از شب به بعد، شبیه روستا میماند. تاریک، خلوت و ظلمات! آدم را خوف میگیرد. فقط هایدا باز بود که غذای گرم نداشت و ساندویچ سردهایی که باقی مانده بود باب میل من نبود. باز گشتیم. تا دو تا محله آنطرفتر هم رفتیم. انگار که گَرد مُرده پاشیده باشند روی مغازهها. پس کسی دیروقت گرسنه شود باید چهکار کند؟ شاید کسی مسافر است و این وقت شب تازه از راه رسیده. طفلکی! از ذهنم گذشت که شاید خیابان اندرزگوی معروفِ تهران، فستفودیِ باز داشته باشد. شنیده بودم شبها آنجا پر از افراد نابهنجار و اتفاقاتِ ناخوشایند است. به چشم ندیده بودم البته... به هوای همین شلوغی و گرسنگی، راهمان را کج کردیم آنطرفی تا بلکه چیزی پیدا کنیم برای خوردن. خیابان کیپ در کیپ پر از ماشینهایی بود که دخترها و پسرها، با انواع سر و وضعها و حالات غیرنرمال روانی در آنها نشسته بودند. در دو طرف بلوار از داخل ماشینها باهم حرف میزدند، تیکه میپراندند، شماره و آیدیِ اینستاگرام رد و بدل میکردند و در حالِ خودشان بودند. نمیدانم چطور چیزهایی که دیدم را توصیف کنم تا حق مطلب ادا شود. اما آنجا و در آن ساعت از شبانه روزِ خدا، فهمیدم پستتر از حیوان یعنی چه. فهمیدم انسان چطور دچار زوال عقل میشود و فهمیدم چطور کائنات به حالِ انسانِ مغلوبِ نفس افسوس میخورد. حیرت کرده بودم که آدم چطور میتواند خودش را به چنین درجاتی از پستی و حقارت برساند؟! - خدا ما را چُنین نیازماید... در حیرت و دست خالی، درواقع با شکمِ خالی به خانه بازگشتیم. درحالی که از خستگی جانی در بدن نداشتیم و میخواستیم رختخواب را به آغوش بکشیم. شیر آب را که باز کردم، با فشارِ خوبِ آب و گرمای آن مواجه شدم و فکرِ حمام کردن پس از چند روز مریضی و خواب ماندن و جا ماندن از تایمِ وصل بودن آب، خواب از سرم پراند. حمامهای نرفتهی این چند روز را جبران کردم و خواستیم بخوابیم که فکر دیگری به سرم زد. مامانِ طفلک تمام این چهارماه، مجبور بود نیمه شب که آب میآید زودتر از همه بیدار شود، ظرفها را بشوید، لباسها را در ماشین بگذارد و تمام دبهها را پر از آب کند. تند و تند همهی کارها را انجام دهد مبادا آب دوباره قطع شود و کارها نصفه و نیمه بماند. نه میتوانست درست و حسابی بخوابد و نه میتوانست به کارهای شخصیِ خودش رسیدگی کند. حالا که من بیدارم، چرا بخشی از کارها را انجام ندهم تا کمی خیالش راحت شود؟ «فکر خوبیه، منم کمکت میکنم و منتظر میمونم باهم بخوابیم.» قلبم پمپاژ اکلیل را آغاز کرد و دوتایی، تقسیم کار کردیم. او دبهها را پر کرد و من ظرف و لباسها را در ماشین ظرفشویی و لباسشویی گذاشتم. مابقی ظرفهایی که جا نشد را هم خودم شستم و در تمام این مدت به این فکر کردم که همسرِ همراه، چقدر مایهی دلگرمی است. خدا را شکر کردم که مرد خوبی همسفر زندگیام شده و فرصت آن را یافتم تا بخش کوچکی از اذیتها و زحمتهای این مدت برای مادرم را جبران کنم - هرچند که نشدنی باشد...
امشب، شب جالبی بود.
#مسطورات / #دفترچه / #خانمعلیا
۹ آبانِ ۱۴۰۴
۴:۲۲ دقیقه بامداد
پارسال چنین روزی، جشن بلهبرون ما بود.
کلی براش استرس کشیده بودم، برای سایز اشتباه کفشم، مدل موهام، آرایشی که اونطور که میخواستم نشد، انتخاب آهنگهای بیکلام، دیدنِ فامیلهای همسرم برای اولین بار، همهش سراسر استرس و اضطراب بود. اما آخر شب وقتی داشتیم دوتایی پاستا میخوردیم و تصمیم گرفتیم بریم کهف، حالم خوب بود. راضی بودم و دلم آروم بود. همهی اون فشار و استرسهایی که کشیدم، تموم شده بودن. توی این یک سال هروقت احساس کردم داره سخت میگذره، اون زمان رو برای خودم یادآوری کردم و با خودم گفتم «دیدی همهش گذشت؟ اینا هم میگذره...» و آروم شدم. دوست دارم امروز برای یادآوری اون روز، و به عنوان سالگرد مراسم نامزدیمون کیک درست کنم؛ /شاید هم چون دلتنگم، دلم میخواد کیک درست کنم/...
امروز روز اول کارمه و برای امروز کلی کار دارم.
شرح وظایفم رو باید بگیرم، اینجا رو مرتب کنم،
ایدههام رو بنویسم، با بچهها ارتباط بگیرم،
فضا رو ارزیابی کنم تا بفهمم باید دقیقا از چه راهی
وارد بشم تا تاثیرگذار باشم. خیلی کار دارمممم.
https://daigo.ir/secret/41659071083
کتابخونهی ایدهآل به نظر شما چه ویژگیهایی داره؟
یعنی مسئولش باید چه برخوردی داشته باشه؟
فضاش چطوری باشه و چه وایبی بهتون بده؟
و هرچیزی که یه کتابخونه رو براتون جذاب و دوستداشتنی میکنه.