امشب، شب جالبی بود.
درحالی که دلم غذای خوشمزه به مقدار زیاد میخواست، گفت «یادته یه بار گفتی بچه بودی سرما میخوردی بابات برات پیتزا میگرفت میخوردی و حالت خوب میشد؟ هنوز همونطوری هستی؟» خندیدم و تایید کردم. دلم واقعا پیتزا میخواست. پس دیروقت، به هوای گرسنگی و پیدا کردنِ پیتزا از خانه بیرون زدیم. محلهی ما پاسی از شب به بعد، شبیه روستا میماند. تاریک، خلوت و ظلمات! آدم را خوف میگیرد. فقط هایدا باز بود که غذای گرم نداشت و ساندویچ سردهایی که باقی مانده بود باب میل من نبود. باز گشتیم. تا دو تا محله آنطرفتر هم رفتیم. انگار که گَرد مُرده پاشیده باشند روی مغازهها. پس کسی دیروقت گرسنه شود باید چهکار کند؟ شاید کسی مسافر است و این وقت شب تازه از راه رسیده. طفلکی! از ذهنم گذشت که شاید خیابان اندرزگوی معروفِ تهران، فستفودیِ باز داشته باشد. شنیده بودم شبها آنجا پر از افراد نابهنجار و اتفاقاتِ ناخوشایند است. به چشم ندیده بودم البته... به هوای همین شلوغی و گرسنگی، راهمان را کج کردیم آنطرفی تا بلکه چیزی پیدا کنیم برای خوردن. خیابان کیپ در کیپ پر از ماشینهایی بود که دخترها و پسرها، با انواع سر و وضعها و حالات غیرنرمال روانی در آنها نشسته بودند. در دو طرف بلوار از داخل ماشینها باهم حرف میزدند، تیکه میپراندند، شماره و آیدیِ اینستاگرام رد و بدل میکردند و در حالِ خودشان بودند. نمیدانم چطور چیزهایی که دیدم را توصیف کنم تا حق مطلب ادا شود. اما آنجا و در آن ساعت از شبانه روزِ خدا، فهمیدم پستتر از حیوان یعنی چه. فهمیدم انسان چطور دچار زوال عقل میشود و فهمیدم چطور کائنات به حالِ انسانِ مغلوبِ نفس افسوس میخورد. حیرت کرده بودم که آدم چطور میتواند خودش را به چنین درجاتی از پستی و حقارت برساند؟! - خدا ما را چُنین نیازماید... در حیرت و دست خالی، درواقع با شکمِ خالی به خانه بازگشتیم. درحالی که از خستگی جانی در بدن نداشتیم و میخواستیم رختخواب را به آغوش بکشیم. شیر آب را که باز کردم، با فشارِ خوبِ آب و گرمای آن مواجه شدم و فکرِ حمام کردن پس از چند روز مریضی و خواب ماندن و جا ماندن از تایمِ وصل بودن آب، خواب از سرم پراند. حمامهای نرفتهی این چند روز را جبران کردم و خواستیم بخوابیم که فکر دیگری به سرم زد. مامانِ طفلک تمام این چهارماه، مجبور بود نیمه شب که آب میآید زودتر از همه بیدار شود، ظرفها را بشوید، لباسها را در ماشین بگذارد و تمام دبهها را پر از آب کند. تند و تند همهی کارها را انجام دهد مبادا آب دوباره قطع شود و کارها نصفه و نیمه بماند. نه میتوانست درست و حسابی بخوابد و نه میتوانست به کارهای شخصیِ خودش رسیدگی کند. حالا که من بیدارم، چرا بخشی از کارها را انجام ندهم تا کمی خیالش راحت شود؟ «فکر خوبیه، منم کمکت میکنم و منتظر میمونم باهم بخوابیم.» قلبم پمپاژ اکلیل را آغاز کرد و دوتایی، تقسیم کار کردیم. او دبهها را پر کرد و من ظرف و لباسها را در ماشین ظرفشویی و لباسشویی گذاشتم. مابقی ظرفهایی که جا نشد را هم خودم شستم و در تمام این مدت به این فکر کردم که همسرِ همراه، چقدر مایهی دلگرمی است. خدا را شکر کردم که مرد خوبی همسفر زندگیام شده و فرصت آن را یافتم تا بخش کوچکی از اذیتها و زحمتهای این مدت برای مادرم را جبران کنم - هرچند که نشدنی باشد...
امشب، شب جالبی بود.
#مسطورات / #دفترچه / #خانمعلیا
۹ آبانِ ۱۴۰۴
۴:۲۲ دقیقه بامداد
پارسال چنین روزی، جشن بلهبرون ما بود.
کلی براش استرس کشیده بودم، برای سایز اشتباه کفشم، مدل موهام، آرایشی که اونطور که میخواستم نشد، انتخاب آهنگهای بیکلام، دیدنِ فامیلهای همسرم برای اولین بار، همهش سراسر استرس و اضطراب بود. اما آخر شب وقتی داشتیم دوتایی پاستا میخوردیم و تصمیم گرفتیم بریم کهف، حالم خوب بود. راضی بودم و دلم آروم بود. همهی اون فشار و استرسهایی که کشیدم، تموم شده بودن. توی این یک سال هروقت احساس کردم داره سخت میگذره، اون زمان رو برای خودم یادآوری کردم و با خودم گفتم «دیدی همهش گذشت؟ اینا هم میگذره...» و آروم شدم. دوست دارم امروز برای یادآوری اون روز، و به عنوان سالگرد مراسم نامزدیمون کیک درست کنم؛ /شاید هم چون دلتنگم، دلم میخواد کیک درست کنم/...
امروز روز اول کارمه و برای امروز کلی کار دارم.
شرح وظایفم رو باید بگیرم، اینجا رو مرتب کنم،
ایدههام رو بنویسم، با بچهها ارتباط بگیرم،
فضا رو ارزیابی کنم تا بفهمم باید دقیقا از چه راهی
وارد بشم تا تاثیرگذار باشم. خیلی کار دارمممم.
https://daigo.ir/secret/41659071083
کتابخونهی ایدهآل به نظر شما چه ویژگیهایی داره؟
یعنی مسئولش باید چه برخوردی داشته باشه؟
فضاش چطوری باشه و چه وایبی بهتون بده؟
و هرچیزی که یه کتابخونه رو براتون جذاب و دوستداشتنی میکنه.
دفتر خاطرات خانوم علیا -
https://daigo.ir/secret/41659071083 کتابخونهی ایدهآل به نظر شما چه ویژگیهایی داره؟ یعنی مسئولش با
هرررررچی که در جواب این سوال به ذهنتون میرسه، فارغ از اجرایی بودن یا نبودنش، میشنوم و پذیرام.
دفتر خاطرات خانوم علیا -
پارسال چنین روزی، جشن بلهبرون ما بود. کلی براش استرس کشیده بودم، برای سایز اشتباه کفشم، مدل موهام،
ولی من واقعا استرس دارم :))))))))
جدیدا از تاریکی خیابون میترسم
از تاریکی اتاق هم میترسم
از احساسِ بیپناهی میترسم
از رها شدن میترسم
از شب میترسم
از غم میترسم...
میترسم غم منو ببلعه و تموم بشم
میترسم یه شب توی تاریکی
غم منو ببلعه و تموم بشم...
هدایت شده از بلاتکلیف.
لطفا اگر کسی در مشهد، سالن آمفی تئاتر، سالن همایش، موسسه، حسینیهای که قابلیت اجرای تئاتر برای فاطمیه داشته باشه
کلا هرجا که فکر میکنید میشه توش اجرا رفت،میشناسید
میشه بگید بهم
(لطفا اگه ممکنه این پیامو تو کانالاتون بذارید که ببینن و معرفی کنن بهمون)
@timoo_111
تو آب خضری و ما تشنه عاشقان از تو
بیا بیا که صبوری نمی توان از تو
بخشم رفتی و گفتی قیامتم بینی
چه زود رنجی و دیر آشنا فغان از تو
مرنج اگر من دلتنگ سینه بشکافم
که حال دل نتوان داشتن نهان از تو
قیامت ارچه بآخر زمان شود پیدا
قیامتی است درین شهر هر زمان از تو
تو کی بخنده گشایی دهن یقین است این
یقین که می کشیش نیست اینگمان از تو
ز غیرتم همه آتش که همچو شمع چرا
گرفته اند مرا خلق بر زبان از تو
مرا بتیغ فلم ساز استخوان و ببین
که چون گداخت مرا مغز استخوان از تو
به مجلسی که تو با گلرخان قدح نوشی
هزار نرگس مستت خونفشان از تو
بتر ز قصه مجنون حکایت لیلی است
که شد فسانه بصد گونه داستان از تو
- اهلی شیرازی
#جرعهنوش
یادمه ابتدایی که بودم ساندویچ فلافل و الویهی مدرسهمون توی نصف نون باگت بزرگ هزار تومن بود. دلم عمیقا تنگ شد برای اون زمان.