ایدهها در ذهنم میچرخند اما نمیایستند. آنقدر میچرخند تا سردرد میگیرم. هیچکدام به قدر کافی خوب نیستند. من به کم قانع نیستم. من به ساده قانع نیستم. من به چیزی که دیگران هم دارند و انجام میدهند قانع نیستم! من چیزی میخواهم که من باشد... خودِ من. آرمان و باور داشته باشد، از سرزمین رویاها باشد و به سرزمین رویاها برود. هیچکدام از ایدهها به قدر کافی خوب نیستند و حتی من مهارتی ندارم...
این موضوع پریشونم میکنه
این که به هیچ نتیجهای نمیرسم ولی میخوام یه کاری کنم
این موضوع حسابی منو عصبی و بهمریخته میکنه
ویدیو مسیج از سخنرانی استادم رو دیدم و احساس میکنم قلبم با تمام شدتِ خودش داره میکوبه. توی قفسهی سینهم و توی چشمام... من دلم برای استادم اندازهی قلب یه مورچه تنگ و مچاله شده. دلم میخواد از غصه اونقدر گریه کنم که آب بشم. لبخندای استادمون و چشمهاش میان جلوی چشمام و از ته ته ته دلم، دلم میخواد استادمو بغل کنم و تو بغلش گریه کنم و بگم چقدر بهم سخت گذشت...
هدایت شده از خانوم علیا ؛
کاش لحظات همون موقع که نشسته بودیم جلوی در آسانسور توی تاریک و روشنی، تو سر و صدا، یه حلقهی کوچیک درست کرده بودیم و استاد برامون حرف میزد میایستاد. اون چشمها، اون نگاهها، اون لبخندها، اون صدا، اون چشمها، اون نگاهها...
خدایا من زیر بار استرس خورد خاکشیر میشم
مثل مورچههایی که زیر پای سربازهای حضرت سلیمان میشکستن
از منم مثل اون مورچهها مراقبت کن و چیزی به نام استرس رو از زندگیم محو کن
خانوم علیا ؛
میتونم تا ابد فخر بفروشم به عالم و آدم که رهبرمی آقا :))))))))))))
کاش بتونم شبیه رویاهام بشم
ولی هنوز نمیدونم رویام کدوم فاطمهست؟
اون فاطمه یا اونیکی فاطمه؟
دلم میخواد همه جا زندگی کنم، با همه.
دلم میخواد چند صباحی دخترِ یه عشیرهی عرب باشم که از برادرش تیراندازی و اسبسواری یاد میگیره، چند وقتی دختر یه ناخدا باشم توی بوشهر، یا یه دخترک با لباس محلی که کنار دریای شمال زندگی میکنه و مادرش بهترین آشپزِ روستاست و برای خودش چند تا اردک داره، یا یه دختر ترکمن که یه اسب برای خودش داره و پدرش بزرگِ ایله. من تجربه میخوام. تجربههای متفاوت و متنوع از همهی این زندگیها. یک بار زندگی کردن، فقط یه شکلی زندگی کردن خیلی کمه...