هنوز نمیدانم این روزها به زندگی روزمرهام برگشتهام یا نه. اما دست کم به خانهی خودم برگشتم. این روزها را درست نمیدانم چطور میگذرانم. برای ماه رمضان امسالم آنقدر رویا بافته بودم که همهشان پنبه شدند و با هر بمب و موشکی که خراب شد روی سر شهر و کشورم، پنبههایم هم به باد رفتند. میخواستم در خانهی خودم باشم، برای دوتاییمان سحری درست کنم و سفرهی افطار بچینم، مهمان دعوت کنم و زیر نور کمرنگِ ریسهی جدیدم قرآن بخوانم. ولی سایهی جنگ روی سر زندگیمان افتاد و مهمان خانهی پدری شدم. شبها به مشت گره کردن و شعار دادن در خیابان گذشت و روزها به خوابیدنهای از سرِ اندوه. گفته بودم وقتی غمِ عالم روی دلم هوار میشود، به خواب پناه میبرم؟ گفته بودم. بازهم گفتم. این روزها که سعی میکنم خودم را از رختخواب و دنیای مشوش و پردغدغهی ذهنم بیرون بکشم و بیشتر به دنیای بیرون نگاه کنم، میانِ فعالیتهای روزانهای که خودم را با آنها مشغول میکنم، لا به لای حرف زدن با بچهها، بین ثانیههایی که با خیال درهم و برهمِ جنگ و خانه و خانواده و وظیفه و ماه رمضان و حضرت محبوب میگذرند، درست در همان وقتی که فکر میکنم حالم خوب است یا دستکم بهتر، اندوه و ماتم به دلم چنگ میاندازند. اضطرار و دلتنگی قلبم را در مشت میفشارند و مثل پهلوان پنبهای که توهمِ قوی بودن دارد، در خود مچاله میشوم. پاهایم سست میشوند و رمقِ در دستانم، یکباره روی زمین میریزد. یادم میآید نبودنش را. یادم میآید آن صبح کذایی که همسرم تماس گرفت و خبر داد که حوالی بیت را زدهاند. شبیه آوارهها در ترافیکِ خیابان گیر افتاده بودم و برای تنها پناهِ روزهای سختِ ایرانمان، برای همان که کمتر از یک ماهِ پیش در پاسخ ویدیویی از او نوشته بودم «میتونم تا ابد فخر بفروشم به عالم و آدم که رهبرمی آقا»، «فالله خیرٌ حافظا» میخواندم. و بعد یادم میآید آن صبح شوم را که با صدای زنگ تلفن همراهم از خواب پریدم و در پاسخ به صدای بهتزدهی دوستم، با تشر جواب دادم که خبر شهادتِ آقا کذب است! ساعت پنج صبح این چه مزخرفاتیست؟ کاش واقعا مزخرفاتِ کذب بود. کاش با همان آشفتگی بیرون نمیجستم و صدای قرآن و بغض مجری و زیرنویسِ تلویزیون را نمیشنیدم و نمیدیدم. یا کاش همان روز میمُردم. همان لحظه یا حتی قبلتر. کاش من فدای او میشدم و باقیِ عمرم به عمر او میرسید. یادم میآید که میخواستم بیاناتش را بخوانم و این بار واقعیِ واقعی به حرفهایش گوش کنم. یادم میآید سالهای دبیرستان وقتی به مهاجرت تحصیلی فکر میکردم و یا حتی مهاجرت برای زندگی در بلادی دیگر یا حتی هجرت به مجاورت امیرالمومنین در نجف، تنها دلیل اسیری این دل واماندهام در ایران او بود. یادم میآید در نوجوانی با خیالِ آنکه اگر شهیدهی گمنام شوم روی مزارم مینویسند «فرزند سیدعلی» چه شبهایی را به سحر رساندم. یاد میآید در یازده سالگی پشت سرش نماز خواندم و همان چند دقیقهای که در پسِ جمعیت مشتاق و در تکاپو میخکوبِ نور هیبتش که فقط از پشت سر، از دور تماشا میکردم شده بودم، شد شیرینترین خاطرهی تمام رمضانهای زندگیام. یادم میآید که در ده سالگی با سخن از انتخاب رهبر بعدی به هقهق میافتادم. یادم میآید در شش سالگی پدرم عکس او را بالای سرش در اتاق به دیوار چسبانده بود و در ویدئویی او را استاد و رهبر خویش خطاب میکرد و شوقِ آغاز ترم جدید درس خارج فقه او را داشت. یادم میآید حتی در چهار سالگی عکس او روی دیوار خانهی کوچکمان بود. از هرکجای زندگی که یادم میآید او بود. انگار که زندگی بدونِ او بیمعنا باشد. انگار که زندگی بدونِ وجود او حتی در مخیلهام نگنجد و واقعیتپذیر نباشد. و حالا این کابوسِ تلخ گریبانم را گرفته باشد و جانم را ذره ذره در کاسهی مرگ بریزد. چطور میشود این نبودن را باور کرد و پذیرفت؟ چطور میشود این داغ را تا رجعت به دل داشت؟ به گمانم هیچ چیز جز رسیدنِ منجی، بازگشتِ سمسامِ منتقم، مهدیِ قائم دلمان را آرام نخواهد کرد. دیگر هیچچیز، حالمان را خوب نخواهد کرد. خدایا، ما را برای دیدنِ چه روزهایی آفریدهای... چه روزهایی...
«صبر چگونه میکنی بر این همه جفت، علی؟
بغض چگونه میخوری، یاد بده به ما علی.
آه امام اولین،
بگو به منجی زمین.
تمام دلشکستگان،
منتظرند بعد از این...»
س.ف میرزائی
@DTabiidi
نخل و نارنج ؛
🎧|#فایل_صوتی 📜|بارون منو یاد تو میندازه... 🎙|کربلایی امین قدیم 🖇|#زمینه #کربلاییامینقدیم #لبیک_یا
اونقدر قراره گوش بدمش تا از گوشهام خون بیاد.
نخل و نارنج ؛
🎧|#فایل_صوتی 📜|بارون منو یاد تو میندازه... 🎙|کربلایی امین قدیم 🖇|#زمینه #کربلاییامینقدیم #لبیک_یا
من میدونم شفا تو گریهست و توی چاییای روضهست و تربت مقدس ارباب...
من میدونم براتم میده آخرش نجاتم میده گریههام منو از این گرداب :))))
نخل و نارنج ؛
آقاسید، یک سال میشود که نداریمت. چه کسی باور میکند. هنوز هربار که یادم میآید خیلی وقت است که نیست
"الحمدلله که هنوز آقا را داریم سید."
ما حتی دیگه آقا رو هم نداریم سید :))))))))
نخل و نارنج ؛
اما بمیرم برای دل دخترای حسین... لا یوم کیومک یا اباعبدالله ما به ناموسمون تعرض نشده ما خیمههامون
"ما هنوز آقا داریم..."
دیدی آقای حاجیزاده؟
دیدی چه بلایی سرمون اومد؟
میبینی چه بهمون داره میگذره؟
آقا حاجیزاده قلبمون داره میترکهها،
ولی ما هنوز قوی پای موشکهایی که
تو برامون بعد از طهرانی مقدم به یادگار
گذاشتی هستیم :)))))))