یاء.
جنینِ کلمات از انگشتانم زاده نشده میمیرد. عمرش به این دنیا نیست. در آغوشش میگیرم اما تنش یخ کرده. نفس نمیکشد. لبهایش به کبودی میزند و چشمهایش بسته است. به سینه میچسبانمش. قلبش را که از کار افتاده به صورتم نزدیک میکنم و درِ گوشش ترانهای از غم میخوانم. بعد روی خاک مینشینم و به آرامی، جوانهی هرگز سبز نشدهام را درون خاک میگذارم.