یاء.
به کلمات پناه میبرم. به خواندن و نوشتن. به بازی با علائم نگارشی و کموزیاد کردن جملات. خودم را سرگرم ویراست واژهها میکنم تا فراموش کنم. ویراست واژگان دفترم، واژگان پیامهای ذخیره شده و واژگان روحم. بعد به این فکر میکنم که چقدر کلمه مانده که با آنها شعری نسرودهام، چقدر کلمه که با آنها نامهای ننوشتهام و چقدر کلمه که با آنها داستانی یا رؤیایی نساختهام. گمان میکنم به کلمات بدهکارم و باید با نوشتن حسابم را صاف بکنم. هرچه زودتر، بهتر.
روبهروی دریا نشستهام. گیسوانم که هنوز بلند و مجعد است روی شانهام رها شده و به زمین رسیده است. زانوانم را بغل گرفتهام. موجی از دریا، رقصنده و کرشمهوار خودش را به پاهایم میرساند، بوسهی نرمی به پوست نازک انگشتانم میکارد و دور میشود. آفتابِ کمجانِ پائیزی شانههایم را در آغوش خود میفشارد و بیوقفه درِ گوشم ترانهی خوشِ آغوشهای بیپایان میخوانَد. مرغان دریایی پر میزنند و سپیدیاشان نشان از سپیدی صبح دارد. آسمان دریاست، دریا دریاست و پیراهن چیندار من هم دریاست.
دُموعْ .
روبهروی دریا نشستهام. گیسوانم که هنوز بلند و مجعد است روی شانهام رها شده و به زمین رسیده است. زان
چشم باز میکنم. چشمانم هم دریا شده. دریای چشمانم موج برمیدارد و به ساحل گونههایم میرسد. چه زود آوازِ آغوشها به پایان رسید. چه زود مرغابیها شبرنگ شدند و از رقص ایستادند و چه زود بوسههای دریا تمام شد. رؤیاها چه زود خاموش میشوند.
"
دوست داشتم نویسندهی سادهای باشم در کتابخانه، خطاط کمصحبتی در انبوه نوشتهها، عکاسی چهارخانهپوش میان عکسهای ظاهر نشده یا نقاشی قلموبهدست پشت بوم نقاشی. حتی نه. دوست داشتم نامهی عاشقانهای باشم در دست نویسنده، نوشتهی ناتمامی زیر دست خطاط، عکس ظاهر نشدهای میان عکسهای عکاس یا بوم سفیدی خیره به چشمان نقاش. حتی سادهتر. باید کبوتر رؤیارنگ و آزادی بودم در آسمانِ خدا، شکوفهای روی درخت پرتقال، موجی در خلیجِ همیشه فارس یا حریری روی تنِ دخترکی رقصان. باید هرچه میبودم جز انسان، که رنج انسان بودن بسیار است.
اما عزیزِ من ؛
اگر روزی کلماتِ میانِ ما تمام شد، به چشمانم خیره شو . چشمهای من تا به ابد، برای تو مَگوترین حرفها، طولانیترین آغوشها و سر به مُهرترین رازها را دارد .