خونهی من ایرانه.
امروز لباس حضرت علی اصغر (ع) تَن پسرم دادیم 🥲💚
دندوناشو میبینید؟! :)))
یه ماشاالله بگید چشم نخوره آقای ما 🙃
_ از عکسای روز آخر.
گیلان که بودیم، انگار نه انگار که مُحرم هست و عزاداری.
موزیک میزاشتن و میرقصیدن،
و حتی چادری ها رو کرده بودن سوژه مسخره بازیاشون.
آخرین روزی که اونجا بودیم و غروب حرکت کردیم سمت قم، شهادت رقیه خانم حسین بود...
زورم داد، رقیه بانو اون روز، کلی درد کشیده بود
بعد این بیذات ها دست و پاشون رو با موزیک حرکت میدادن و حیا و غیرت حالیشون نمیشد.
به کجا رسیدیم مردم؟
چیشد اون غیرت مردانگی؟؟
حیا خانم ها کجا رفت؟!
چیشد که انقدر بیشرف و بیذات شدید که به دین و مذهب دیگران توهین میکنید؟؟
چیشد که دیگه از آتش آخرت نمیترسید؟ شمارو برای ما شیر کردن؟!
پشت تون به کی گرمه؟
جالب اینجاست، خودتون هم میدونید اشتباهید و راه تون اشتباهه، ولی بازم به این خَریت بزرگ ادامه میدید.
صبح به این زیبایی و عاشقی ندیدم؛ ✨
داستان از این قراره که
مادربزرگم بعد از فوت پدر شوهرش، نذر ایشون رو ادامه داد و هر سال، دهه اول مُحرم رو صبح ها، روضه گرفت
بعد هم از مهمون های آقا حسین (ع) پذیرایی میکنن.
ثوابش که به کنار، لذتی که داره چقدر قشنگه :)))
یچیز قشنگِ دیگه بگم؟؟
این نذر نزدیک به بیست ساله که برپاست :)
هدایت شده از شبهایروشن-
یا به جایی خبر مرگ پسر را نبرید
یا که بردید به تشییع پدر را نبرید
پدری داغ جوان دید ملامت نکنید
روی زانو اگر افتاد شکایت نکنید
چونرمق نیست تکانی بدهد پایش را
پس بگیرید همه زیر بغل هایش را
نکند ناله که زد طبل برایش بزنید
جلوی چشم همه زشت صدایش بزنید
براتون از دیروزم بگم؟!
روز خیلی خوب و پر برکتی بود
روزی که چند جا هئیت دعوت شدیم، از طرف باباحسین
با بچهای تئاتر رفتیم لِوا زینب
چه روضه و سینه زنی خوبی خوند!
چه سوخت جیگر ما! ای وای حسین!
حسین چی کشید از درد علی اصغر (ع)؟!
بعد از اونجا، مهمون خونه ی کارگردان مون شدیم
و بعد دست جمعی رفتیم مسجد امام حسن.
بهبه، چه رجزی خوند برای علی اکبر (ع) 😭❤️🩹