امروز آخرین روزِ مدرسه م بود، یعنی آخرین روزِ رشته ی نقاشی ایرانی م
و خب..یه حال عجیبی داشتم
امم، شاید حس دوری، دلتنگی بود
شاید واقعا من اون مدرسه رو دوست داشتم و دارم 🤷🏻♀
نمیدونم
فقط میدونم که حالا، برای بیرون اومدن ازش، غمگینم
شاید هم وابسته شدم؟
در هر صورت، دوستایی که تو هفته ی دومِ مدرسه باهاشون دوست شدم، از رفتنم ناراحت شدن
حتی یکیش گفت: «غلط کردی که میخوای بری، باید پیش مون بمونی»
و یکی دیگه گفت: «امیدوارم معلم بچه م تو باشی» من اون لحظه، ذوقی ترین بودم :)
چون دوست داشت که من مربی/معلم فرزند آیندش باشم :) این یعنی شیرینی
حتی یکی با غم نگاهم کرد
بغلم کرد و گفت بهت زنگ میزنم =)
یکی تو بُهت مونده بود
و یکی دیگه، گریه اش گرفت و گفت یعنی واقعا دیگه از شنبه نیستی؟
اومم خب، سخته که چنین دوست هایی رو به همین راحتی کنار گذاشت
یکی از بچها، دستشو گذاشت روی گونمو گفت: «برات خیلی خوشحال شدم»
اون یکی گفت چرا خوشحال شدی؟
میدونی چی جواب داد؟
گفت: «چون داره میره رشته ی مورد علاقش» من اون لحظه: 💘✨
خلاصه که، از این که دو هفته کنار شون بودم و شدن دوستام، خوشحالم
امیدوارم از این دوستایی که برای رفتنم، حتی حرف از رفتنم که میزدم، عصبی میشدن، همیشه کنارم باشن
امروز به طور عجیبی تو فکر جناب کیم تهیونگ بودم
اینطوری بودم که چقدر نازی و چقدر جذابی
و همه ش به این فکر میکردم که من الان دارم طرفدار پر و پا قرص شون میشم؟ (دوست ندارم یه آرمی باشم چون میدونم کم کم آسیب میبینم)
اما واقعا درگیری ذهنم شده بود تهیونگ!
و هنوزم هست
حس میکنم کم کم داره وجودم و میگیره و قراره خیلی از این آقا خوشم بیاد
چیکار کنم؟