"ماوا"
همهی غصهی یعقوب از این بود که کاش باد ها عطر که دادند،خبر هم بدهند.. ماکه هی زخم زبان از کس و ناک
قوت ما لقمهی نانیست که خشک است و زمخت بنویسید به ما خون جگر هم بدهند!
خستهام،مثل یتیمی که از او فرفرهای
بستانند و به او فحش پدر هم بدهند!
امدم بنویسم من به حداقل از تو راضی ام اما دیدم تمام حسادت من به سمت شخصی روانه میشود که چشمان تو رو حتی برای لحظه ای دارد