"ماوا"
حسرتا ای گل خارا همه جا رانده منم
پیر ره امد و طریق رفتن اموخت
آنکه نارفته و جا مانده منم
داشتم یادداشت هام رو زیرو رو میکردم به یکی از افسانه های که برای روگن درنظر گرفته بودم رسیدم به شدت ایده خفنی بود و هست حتی نقطه اوج داستان رو نوشته بودم ولی لعنت ک دیگه دستم به نوشتن رمان و انتشارش نمیره
انگار که طلسم شده باشم