eitaa logo
𖥐 𝚻𝚨𝚶 ⊹ˑ. ֗αí ִ ‌
296 دنبال‌کننده
164 عکس
33 ویدیو
2 فایل
⎘ 𝐒𝐭𝐚𝐫𝐭:1403/5/12 ⎘ 𝐃𝐚𝐢𝐥𝐲.𝐓𝐚𝗼
مشاهده در ایتا
دانلود
در ژرفای روح، جایی که آینه‌ها حقیقت را وارونه نشان می‌دهند و زمان معنایی ندارد، تنها امید به یک نور کوچک، حکم ستاره‌ی قطبی را برای دریانوردِ گمگشته ایفا می‌کرد.” آن امید کوچک، همچون فانوسی لرزان در دل دریایی متلاطم بود، جایی که هر موج، خاطره‌ای تلخ از شکست‌های گذشته را به ساحلِ آگاهی من می‌کوبید.” ذهنِ بیمار، چون مریضی بود که از سرفهٔ مداوم خاطرات می‌ترسید، و تنها زمانی کمی آرام می‌گرفت که صدای امواج دریا، نوای تسکین‌دهنده‌ای برای گوش‌های خسته‌اش می‌شد.” سرانجام، پس از آن طوفانِ فکری، بیمارِ خسته خود را به آغوش گرم و امنِ تخت خواب سپرد، جایی که حتی کابوس‌های دریا نیز در سکوت ملافه‌ها حل می‌شدند.” هر چند در تخت خواب بود، اما کابوسِ آن دریای متلاطم همچنان رهایش نمی‌کرد؛ کابوسی که در آن، هر سایه به شکل سرنوشتی شوم تکرار می‌شد. درست در اوج آن کابوس، صدای امواج دریا به شکل ناگهانی قطع شد و این سکوت مرگبار، همان‌قدر ترسناک بود که حسِ قطع شدن نفس‌ها در آن لحظهٔ وحشتناک را ایفا میکرد. سکوتِ ناگهانی، خود تبدیل به آغازگر یک حمله پنیک شد؛ قلبی که گویی در سینه بیمار به جای تپیدن، در حال فرار بود و او را از تخت خواب به سوی ساحلِ وهم‌آلود دریا پرتاب می‌کرد.” پس از آن حمله پنیک، بیمار در حالی که بدنش غرق در عرق سرد بود، از خواب پرید؛ اما بوی نمک دریا و وحشت کابوس همچنان بر همه چیز سنگینی می‌کرد.” “در آن اتاق تاریک، هر صدای آهی از بیمار در دیوارها اکو می‌شد، صدایی که با زمزمه‌ی دریا در اعماق ناخودآگاهش یکی می‌شد و او را در میان عرق سرد و وحشت، تنها رها می‌کرد.” با طلوع خورشید، اکوی صداها کم‌سو شد، اما بدن درد شدید، یادگارِ شبِ پر از اضطراب بود؛ دردی که حتی گرمای صبح نیز نتوانست آن را از روح خسته بیمار دور کند.” “حتی در سکوت روز، بیمار همچنان با صدای نفس نفس زدن خود بیدار می‌ماند، هر دم تلاشی برای رهایی از فشار سنگینِ خاطراتِ دریا و کابوسی که از تخت خواب تا ساحل او را دنبال کرده بود.” با هر حرکت آرام، قطره‌ای از عرق سرد، همان که در شب حمله پنیک بر او نشسته بود، از میان دری موهای خیس او بر صورتش چکید، دردی که گویی می‌خواست تا عمق استخوان‌ها نفوذ کند و آن بدن درد کهن را تازه سازد، این چکیدن عرق، در نهایت به یک سر درد مبهم و کوبنده تبدیل شد؛ دردی که او را مجبور کرد چشم‌هایش را ببندد و امیدوار باشد که این بار، تنها سکوتِ اتاق، رفیق او باشد و نه پژواکِ آن دریای متلاطم.”
هدایت شده از  𝗐ı𖫲࣪𝗇𝗍𝖾᮫ִ‌ɾ ݀فور؟ عزل
𝟷𝟶⇾𝟷𝟶𝟶 اگه بگی میگذره مطمئن باش میگذره😍
زیبا بود،البته نه به زیباییه سابق
سمفونیِ ناتمامِ آفتاب‌پرست>> گلساز نابغه، تمام عمرش را وقف ساختن آفتاب‌پرستی شیشه‌ای کرد که بتواند نور تمام طلوع‌ها را در خود زندانی کند و در ظلمت شب، نوری گرم و زنده منتشر سازد. او با دقت و فداکاری، شیشه‌های رنگی را ذوب کرد، تضادهای حرارتی را مهار نمود، و هر ذره از وجودش را در این اثر دمید. سرانجام، در شب بزرگ رونمایی، پس از اینکه شاهکارش زیر نورافکن‌ها درخشید و تحسین جهانی را برانگیخت، آریا بر روی سکو رفت. در آن لحظهٔ اوج کمال و شهرت، او یک چکش کوچک برداشت. در میان بهت حاضران، آریا به جای پذیرش تبریک‌ها، با ضربه‌ای محکم، آفتاب‌پرست شیشه‌ای‌اش را به هزاران قطعهٔ بی‌رنگ تبدیل کرد. اعلام کرد: «کمالِ لحظه‌ای، گرچه خیره‌کننده است، اما در برابر گذر زمان محکوم به فناست. اگر قرار بود این اثر برای همیشه کامل باقی بماند و من را با آن تعریف کنند، به یک بتِ شیشه‌ای تبدیل می‌شدم. من ترجیح دادم کمالِ ناتمام را به خاطر حقیقتِ نابودی قربانی کنم.» و در آن لحظه، در میان سکوت سنگین سالن، او زیباییِ جاودانه‌ای را با دست‌های خود نابود کرد تا اثبات کند که هیچ هنری، هر چقدر هم زیبا، نباید فراتر از طبیعتِ فناپذیرِ زندگی بایستد. او به سوی تاریکی رفت، در حالی که نورِ رؤیایش برای همیشه خاموش شده بود. --- ˑ.🪶 ֗ ִ !!
از ایشون عکس و ادیت میخام بچه ها هرچی دارین بفرستین😭😭😭✨ آیدیم: @Tao_Saotome
میدونم یهوییه اما کانالو انتقال دادیم... https://eitaa.com/joinchat/3126001832C630f863210
بچه ها خوشحال میشم چنل تلگرام ببینمتون>>>>🤝✨🤎 https://t.me/adonai_ai لینکو پیام ذخیره شدت کپی کن بعد بزن روش[ایتا تلگرامو پشتیبانی نمیکنه]