eitaa logo
𝓓a݁ꨲily` ⟆᪶᪹᪺᷂࣪͞da𝒛ai
176 دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
460 ویدیو
64 فایل
#ٹابع_قۅانیݩ_ایتآ🌀 ͜‌ᰬᰬᰬ𖫱𖫳𖫳𝇃𝗦𝗲𝗰𝘂𝗿𝗲𝗱 ༌۪۫𝘂𝗻݁ꨲ𝗱𝗲𝗿 @Daily_dazai0_0 ; ༌۪۫ ᩸͝ᩴ۫۫۫ॎ‌𝗖𝚘ll𝚎𝚌𝚝𝚎𝚍 𝗯y𝇆 @Dazai_Chuyya
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
پارت سوم کانائه کوچو در اتاق معاینه با اخم بدن سانمی را وارسی کرد و گفت: «می بینم که دوباره خودت و زخمی کردی.» سانمی با عصبانیت گفت: «دست از سرم بردار.» «زخم های ماموریت قبلیت هن‍وز کامل خوب نشدن ولی مدام اصرار داری که باندپیچیت رو باز کنم. اون زخما چرک میکنن و صورتت باد میکنه. بعدش دیگه هیچ کس نمیشناسدت.» کانائه زخم ها را با مایع زد عفونی پاک کرد. سانمی غر غر مختصری کرد و نگاهش را برگرداند. سانمی به کانائه گفت: «همه‌شونم شیرین کاری شیاطین نیستن. اون کومنو ی نکبت وقتی میخواست من رو به اینجا بیاره دمار از روزگارم درآورد.» کانائه آهی کشید و گفت: «حالا لابد میخوای تقصیر هارو بندازی گردن اون؟ این قدر اون بیچاره رو دلواپس نکن.» «من که ازش نخواستم مراقبم باشه. دست بردار. اصلا بگو ببینم این یارو چه مرگشه؟» سانمی فهمید که صدایش را زیادی بالا برده. خودت رو زخمی نکن. موقع جنگیدن این قدر بی کله نباش. غذا خوردی؟ با بقیه کنار بیا. دوش بگیر. مدام به همه زل نزن...دست بردار هم نبود و هر روز سر و کله اش پیدا میشد. همیشه همان دور و برها می پلیکید و ذله اش میکرد. سانمی دیگر جانش به لبش رسیده بود. با عصبانیت داد زد: «هی میگه چون استادمون یکی بوده مثل برادر می مونیم و ول کنم نیست...» کانائه با مهربانی دستش را گرفت: «لازم نیست اینقدر از کوره در بری. سعی کن باهاش دوست باشی، باشه؟» سانمی با خشم نفسش را بیرون داد و رویش را از کانائه که با لبخند نگاهش میکرد برگرداند. بنا به دلایلی نمی توانست روی حرفش حرفی بزند. موقعی که داشت به زخم هایش رسیدگی میکرد حرکت دست های او را دقیق نگاه میکرد. تک تک انگشت هایش را با دقت زیادی حرکت میداد تا مستقیم زخم های سانمی را لمس نکند مبادا دردش بیاید. دست های مادرش هم دقیقا همان ظرافت را داشت. سانمی غرق در افکارش بود و کانائه در همین حین زخم ها را ضد عفونی کرد و آنها را با بخیه های کوچک و محکمی بست. با ملایمت گفت: «کومنو خیلی مراعات حالتو می کنه، شینازوگاوا. نگرانه که نکنه برای این کار زیادی مهربون باشی.» سانمی ناگهان به واقعیت بازگشت: «چی؟» زد زیر خنده. «من و مهربونی؟ من یه عوضی تمام عیارم.واقعا که آدم کند ذهن و احمقیه. شبیه توله سگیه که التماس میکنه با لگد به جونش بیوفتی.» کانائه آهسته شانه بالا انداخت. سرش را بالا آورد و انگار میخواست چیزی بگوید اما بعد دوباره برگشت سراغ کارش. همه‌ی زخم ها را بخیه زد و ماهرانه باندپیچی شان کرد. بوی هوش ربای ویستریا در آن اتاق معاینه ی مرتب و روشن با بوی تند ماده ی ضد عفونی درآمخیت.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
پارت چهارم سانمی از اتاق که بیرون آمد چشمش به ماساچیکا افتاد که در راهرو ایستاده و با شیطان کش دیگری گرم صحبت بود. سانمی اخم کرد. این یارو واقعا تمام مدت منتظرش بوده؟ سانمی نمی توانست با سماجت ماساچیکا کنار بیاید. به فکر فرو رفت که چطوری می تواند به او بفهماند که به هیچ وجه نمی خواهد دیگر ریختش را ببیند. زن شیطان کشی که با ماساچیکا صحبت میکرد چهره ی زیبایی داشت و سنجاق سری به شکل پروانه پس سرش به چشم میخورد. سانمی اورا شناخت: خواهر کوچک کانائه شینوبو بود. کم پیش می آمد که شیطان کش ها با هم نسبت خوانوادگی داشته باشند. سانمی تصورش را هم نمی توانست بکند که کانائه چه گذشته ی تلخی را پشت سر گذاشته: شاهد کشتار والدینش به دست شیاطین بوده، هاشیرای سنگ نجاتش می دهد و سرانجام تصمیم می گیرد به نیروهای شیطان کش ملحق شود اما بعد از پشت سر گذاشتن آن همه اتفاقات ناگوار چطور راضی شده بود خواهر کوچکش همراهش به اینجا بیاید؟ اگر برادر کوچکش گنیا تصمیم می گرفت به نیروهای شیطان کش ملحق شود، به جز قتل حاضر بود هر کاری انجام دهد تا منصرفش کند. عزمش را جزم کرده بود که این مسیر خونین را تنهایی طی کند. ماساچیکا به اواخر داستانش رسیده بود: «صدای هاشیرای سنگ اون قدر بلند بود که پیرزنه تا اون سر شهر دنبالش کرده و با جاروش یه کتک جانانه بهش زد!» شینوبو قهقهه‌ زد و بعد فوری قیافه اش جدی شد. گلویش را صاف کرد: «نمی دونستم هیمه جیما فلوت می زنه.» «اصلا بهش نمیاد همچین آدمی باشه، مگه نه؟ راستی می دونستی که کشته مرده ی گربه هاست؟ گربه ها به محض اینکه چشمشون به هاشیرای سنگ می افته، همشون...» درباره‌ی چه حرف میزد؟ سانمی می دانست که مخصوصا در زمان استراحت بین دو ماموریت بد نیست گاهی حرف های جدی را کنار بگذارند اما ماساچیکا همیشه زیاده روی میکرد. «عه، سانمی!» ماساچیکا متوجه حضور رفیق عصبانی اش شد و دستش را بلند کرد. «روبه راه شدی؟» شینوبو گفت: «چه خوب. منم باید برم با خواهرم صحبت کنم. بعدا می بینمت.» سریع به سانمی تعظیم کرد، از کنارش گذشت و وارد اتاق معاینه شد. ماساچیکا بازیگوشانه به طرف سانمی خم شد و گفت: «دیدی؟ همه رو نگران کردی. بهتره دیگه خودت و زخمی نکنی، باشه؟ هی! بزار ببینم، چرا لپات گل انداختن؟» «ساکت شو» لبخند پهن تری بر چهره ی ماساچیکا ظاهر شد. سانمی با شانه اش او را از سر راه کنار زد اما ماساچیکا به هیچ وجه خم به ابرو نیاورد و پشت سرش راه افتاد. «هی، صبر کن!» بی خیالی اش فقط آتش خشم سانمی را تندتر می کرد. «الان داشتم با شینوبو درباره‌ی هاشیرای سنگ صحبت می کردم. واقعا برای خودش اعجوبه ایه، مگه نه؟ سر سخت و قابل اعتماده.» ماساچیکا انگار که از صمیم قلب تحت تاثیر قرار گرفته بود آهی کشید و گفت: «خیلی باحاله.» سانمی فقط آن قسمت های احمقانه درباره‌ی فلوت نوازی و ارتباطش با گربه ها را شنیده بود. با اوقات تلخی دماغش را بالا کشید و با خودش گفت، این دقیقا کجاش باحاله؟ «منم دلم میخواد یه روزی هاشیرا بشم. تو دلت نمیخواد، سانمی؟» ماساچیکا رقصان دور رفیقش چرخید: «دلت نمیخواد؟ دلت نمیخواد؟» سانمی محلش نداد. ماساچیکا طوری حرفش را پی گرفت انگار سانمی مشتاقانه حرفش را تایید کرده بود: «باید شرط ببیندیم که کدوممون زودتر هاشیرا میشه. فهمیدم! بازنده باید به برنده یه شام بده ولی یه چیزه ارزون مثل سوبا منظورم نیست. اون که اصلا ارزش شرط بندی نداره. باید یه غذای حسابی مثل سوکیاکی باشه. وای گوشت و توفو که آره پخته شدن با سس... این جایزه ارزش تمرین کردن و داره.» مشتاقانه آه کشید. سانمی دیگر نمی توانست یک ثانیه هم ساکت بماند با عصبانیت گفت: «علاقه ای به شرط بندی ندارم.» ماساچیکا مات و مبهوت به او خیره شد. قیافه اش فقط آتش خشم سانمی را شعله ور تر می کرد. نگاش کن! طبق معمول داره دلقک بازی در میاره. چرا چنین دلقکی زندگی اش را برای شکار شیاطین به خطر می انداخت؟ چطور می توانست به اندازه ی سانمی از صمیم قلبش از آنها متنفر باشد؟ این افکار، سانمی را وا داشت دندان هایش را روی هم فشار دهد.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
خب برم یکم عکسم بیارم فقط یکم طول میکشه همسایه من هنوز فعالیتم تموم نشده فور ندین
عححح چرا پینترستم بالا نمیادددد
بچه‌ها خیلی ببخشید پینترستم بالا نمیاد نمیدونم چرا هر موقع درست شد درخواستاتونو میزارم
𝓓a݁ꨲily` ⟆᪶᪹᪺᷂࣪͞da𝒛ai
#رمان #نشانه_هایی_در_باد #مالک_دازی پارت چهارم سانمی از اتاق که بیرون آمد چشمش به ماساچیکا افتاد
خودم این رمانشو خیلی دوست دارم..خیلی باحاله ( دلم میخواد بگم چی میشه..ولی نمیگم و شمام نمیتونین از من حرف بکشین😏)