#رمان
#نشانه_هایی_در_باد
#مالک_دازی
پارت چهارم
سانمی از اتاق که بیرون آمد چشمش به ماساچیکا افتاد که در راهرو ایستاده و با شیطان کش دیگری گرم صحبت بود. سانمی اخم کرد. این یارو واقعا تمام مدت منتظرش بوده؟
سانمی نمی توانست با سماجت ماساچیکا کنار بیاید. به فکر فرو رفت که چطوری می تواند به او بفهماند که به هیچ وجه نمی خواهد دیگر ریختش را ببیند.
زن شیطان کشی که با ماساچیکا صحبت میکرد چهره ی زیبایی داشت و سنجاق سری به شکل پروانه پس سرش به چشم میخورد. سانمی اورا شناخت: خواهر کوچک کانائه شینوبو بود.
کم پیش می آمد که شیطان کش ها با هم نسبت خوانوادگی داشته باشند. سانمی تصورش را هم نمی توانست بکند که کانائه چه گذشته ی تلخی را پشت سر گذاشته: شاهد کشتار والدینش به دست شیاطین بوده، هاشیرای سنگ نجاتش می دهد و سرانجام تصمیم می گیرد به نیروهای شیطان کش ملحق شود اما بعد از پشت سر گذاشتن آن همه اتفاقات ناگوار چطور راضی شده بود خواهر کوچکش همراهش به اینجا بیاید؟ اگر برادر کوچکش گنیا تصمیم می گرفت به نیروهای شیطان کش ملحق شود، به جز قتل حاضر بود هر کاری انجام دهد تا منصرفش کند. عزمش را جزم کرده بود که این مسیر خونین را تنهایی طی کند.
ماساچیکا به اواخر داستانش رسیده بود: «صدای هاشیرای سنگ اون قدر بلند بود که پیرزنه تا اون سر شهر دنبالش کرده و با جاروش یه کتک جانانه بهش زد!»
شینوبو قهقهه زد و بعد فوری قیافه اش جدی شد. گلویش را صاف کرد: «نمی دونستم هیمه جیما فلوت می زنه.»
«اصلا بهش نمیاد همچین آدمی باشه، مگه نه؟ راستی می دونستی که کشته مرده ی گربه هاست؟ گربه ها به محض اینکه چشمشون به هاشیرای سنگ می افته، همشون...»
دربارهی چه حرف میزد؟ سانمی می دانست که مخصوصا در زمان استراحت بین دو ماموریت بد نیست گاهی حرف های جدی را کنار بگذارند اما ماساچیکا همیشه زیاده روی میکرد.
«عه، سانمی!» ماساچیکا متوجه حضور رفیق عصبانی اش شد و دستش را بلند کرد. «روبه راه شدی؟»
شینوبو گفت: «چه خوب. منم باید برم با خواهرم صحبت کنم. بعدا می بینمت.» سریع به سانمی تعظیم کرد، از کنارش گذشت و وارد اتاق معاینه شد.
ماساچیکا بازیگوشانه به طرف سانمی خم شد و گفت: «دیدی؟ همه رو نگران کردی. بهتره دیگه خودت و زخمی نکنی، باشه؟ هی! بزار ببینم، چرا لپات گل انداختن؟»
«ساکت شو»
لبخند پهن تری بر چهره ی ماساچیکا ظاهر شد. سانمی با شانه اش او را از سر راه کنار زد اما ماساچیکا به هیچ وجه خم به ابرو نیاورد و پشت سرش راه افتاد. «هی، صبر کن!»
بی خیالی اش فقط آتش خشم سانمی را تندتر می کرد.
«الان داشتم با شینوبو دربارهی هاشیرای سنگ صحبت می کردم. واقعا برای خودش اعجوبه ایه، مگه نه؟ سر سخت و قابل اعتماده.» ماساچیکا انگار که از صمیم قلب تحت تاثیر قرار گرفته بود آهی کشید و گفت: «خیلی باحاله.»
سانمی فقط آن قسمت های احمقانه دربارهی فلوت نوازی و ارتباطش با گربه ها را شنیده بود. با اوقات تلخی دماغش را بالا کشید و با خودش گفت، این دقیقا کجاش باحاله؟
«منم دلم میخواد یه روزی هاشیرا بشم. تو دلت نمیخواد، سانمی؟» ماساچیکا رقصان دور رفیقش چرخید: «دلت نمیخواد؟ دلت نمیخواد؟» سانمی محلش نداد.
ماساچیکا طوری حرفش را پی گرفت انگار سانمی مشتاقانه حرفش را تایید کرده بود: «باید شرط ببیندیم که کدوممون زودتر هاشیرا میشه. فهمیدم! بازنده باید به برنده یه شام بده ولی یه چیزه ارزون مثل سوبا منظورم نیست. اون که اصلا ارزش شرط بندی نداره. باید یه غذای حسابی مثل سوکیاکی باشه. وای گوشت و توفو که آره پخته شدن با سس... این جایزه ارزش تمرین کردن و داره.» مشتاقانه آه کشید.
سانمی دیگر نمی توانست یک ثانیه هم ساکت بماند با عصبانیت گفت: «علاقه ای به شرط بندی ندارم.»
ماساچیکا مات و مبهوت به او خیره شد. قیافه اش فقط آتش خشم سانمی را شعله ور تر می کرد. نگاش کن! طبق معمول داره دلقک بازی در میاره. چرا چنین دلقکی زندگی اش را برای شکار شیاطین به خطر می انداخت؟ چطور می توانست به اندازه ی سانمی از صمیم قلبش از آنها متنفر باشد؟ این افکار، سانمی را وا داشت دندان هایش را روی هم فشار دهد.
𝓓a݁ꨲily` ⟆᪶᪹᪺᷂࣪͞da𝒛ai
#رمان #نشانه_هایی_در_باد #مالک_دازی پارت چهارم سانمی از اتاق که بیرون آمد چشمش به ماساچیکا افتاد
بچه ها قدرمو بدونید اینقدر براتون نوشتم گردنم شکست_ ولی اگه شما دوست داشته باشید می ارزه
خب برم یکم عکسم بیارم فقط یکم طول میکشه همسایه من هنوز فعالیتم تموم نشده فور ندین
بچهها خیلی ببخشید پینترستم بالا نمیاد نمیدونم چرا هر موقع درست شد درخواستاتونو میزارم
𝓓a݁ꨲily` ⟆᪶᪹᪺᷂࣪͞da𝒛ai
#رمان #نشانه_هایی_در_باد #مالک_دازی پارت چهارم سانمی از اتاق که بیرون آمد چشمش به ماساچیکا افتاد
خودم این رمانشو خیلی دوست دارم..خیلی باحاله ( دلم میخواد بگم چی میشه..ولی نمیگم و شمام نمیتونین از من حرف بکشین😏)
281K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🚷:: ادامه این ویدیو ࢪؤ میخوای ؟¿
خب این چنل تو اماࢪ خزش میکنه!
::🎬 Daily `dazai ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ/