با منی که تو بچگی قطب های نا همسان
آهن ربا رو به زور به همدیگه میچسبوندم
از لجبازی حرف نزن؛)
و ای کاش بدانند که ما روزی برای جشن گرفتن نمیخواهیم؛
که اگر به ما امنیت و محبت هدیه میدادید شاید دختران شادتری بودیم!
قوی ترین ظرافتِ جهان امیدوارم روزی برسه که با خیال راحت،هرطور که دوست داشتی،بدون هیچ قضاوتی،تو خیابون قدم بزنی و با صدای بلند بخندی: )
#اِلی_نویس
برای انسانبودن زیادی ناکافی هستم.
دوست داشتم گل بابونهای باشم که با بوسهی خورشید، روزهایش گرم میشد. ابری نرم که در آغوش باد، سفر را تجربه میکرد. درختی کهنسال که آرزوهای کودکان را میشنید و با لبخندی به بازی آنها نگاه میکرد. نور خورشید که امید را به زمین میبخشید. آهنگ موردعلاقهی یکفرد که لحظات را با آن زندگی میکرد. کتابی که کلمات محزون را در آغوش گرفته بود. یک روح، یک قلب، چشم، پروانه. دوست داشتم هر چیزی باشم جز آدمیزاد اندوهگین.
آنقدر همه چیز را تحمل کردهای که دیگران
یادشان رفته در سینهی تو هم قلبی هست.
اِما.
من نگفتم دوستش دارم اما وقتی قلبش از سیاهی تاریک تر بود کنارش ماندم درحالی که عاشق نور بودم!