الان اِد 50 و خوردهای سالشه و سالهاست که راننده سرویس مدرسه توی این شهره به حدی که اد اون موقع راننده سرویس پدر و مادر بچههایی که الان سوار سرویسش میشدن هم بوده برای همین همه اِد رو میشناختن و دوسش داشتن
خلاصه بچها که دارن میرن استخر
چندتا از بچه ها از اتوبوس پیاده میشن و 26 تا بچه توی اون اتوبوس میمونن
- 𝙞𝙙𝙚𝙖𝙩𝙞𝙤𝙣
خلاصه بچها که دارن میرن استخر چندتا از بچه ها از اتوبوس پیاده میشن و 26 تا بچه توی اون اتوبوس میمون
اِد وارد یه جادهخاکی خلوت میشه که از اونجا وارد شهر بشه و بقیه بچههارو برسونه خونههاشون که میبینه یه ون وسط جاده وایساده و کجه یعنی کاملاً راه رو سد کرده؛ اد چندبار بوق میزنه تا شاید راننده، وَن رو از جلوی راه برداره ولی میبینه تأثیرگذار نیست پس برای همین سعی میکنه از دور وَن هرطور که شده عبور کنه اما همون لحظه سهنفر که صورتهاشون پوشونده شده بود از ون پیاده میشن و اد به محض دیدنشون متوجه خطر میشه
بعد یکی از این افراد اسلحه در میاره و میگیره سمت اد و میگه در اتوبوس رو باز کنه و اد اینجوری بوده که اوکی اوکی باز میکنم تو فقط اسلحتو بذار کنار
- 𝙞𝙙𝙚𝙖𝙩𝙞𝙤𝙣
اِد وارد یه جادهخاکی خلوت میشه که از اونجا وارد شهر بشه و بقیه بچههارو برسونه خونههاشون که میبینه
چون اد بین 26تا بچه توی رنج سنی 5 الی 14 سال تنها بزرگسال اون جمع بوده و مسئولیت همشون با اون بوده و میترسیده که اون آدم بهش شلیک کنه و اگه اینکارو میکرده دیگه هیچکس نبوده که از بچه ها مراقبت کنه
- 𝙞𝙙𝙚𝙖𝙩𝙞𝙤𝙣
چون اد بین 26تا بچه توی رنج سنی 5 الی 14 سال تنها بزرگسال اون جمع بوده و مسئولیت همشون با اون بوده و
و بچه ها اونموقع نمیدونن که چه اتفاقی داره براشون میوفته چون اول جیمز یا ریچارد سوار اتوبوس میشن و اینا اسلحه نداشتن و این بچه ها انقدری نمیتونستن درک کنن که داره چه اتفاقی میوفته که لری میگه اگه من سروقت نرسم خونه بابام پدرتونو درمیاره و اینا ولی بعد از این، فردریک با یه اسلحه وارد اتوبوس میشه و بچه ها بلافاصله شروع میکنن جیغ زدن و خودشونو به اینور اونور کوبیدن و تلاش برای اینکه از اتوبوس خارج بشن و همون لحظه فردریک این وسط اسلحه رو گرفته بوده سمتشون و فریاد میزده که " خفه شید خفه شید "
- 𝙞𝙙𝙚𝙖𝙩𝙞𝙤𝙣
و بچه ها اونموقع نمیدونن که چه اتفاقی داره براشون میوفته چون اول جیمز یا ریچارد سوار اتوبوس میشن و ا
اد هم چون نگران بوده که فردریک به اینا شلیک کنه، داشته از روی ترس داد میزده که جیغ نزنید و بشینید سر جاتون و وقتی بچهها میبینن اد هم داره داد میزنه سعی میکنن آرلامش خودشونو حفظ کنن چون تا حالا اد رو عصبانی ندیده بودن و نمیدونستن که اد عصبانی نیست بلکه اون فقط نگرانه
و لری که تا حالا طعم ترس رو نچشیده بوده میگه که وقتی من به چشمهای اون سه نفر نگاه کردم نمیتونستم هیچ احساسی ببینم و حس میکردم دارم به چشمای مرگ نگاه میکنم :)))))
- 𝙞𝙙𝙚𝙖𝙩𝙞𝙤𝙣
و لری که تا حالا طعم ترس رو نچشیده بوده میگه که وقتی من به چشمهای اون سه نفر نگاه کردم نمیتونستم هی
چشمهاشون تنها عضو مشخص صورتشون بوده *
بعد فردریک اِد رو از روی صندلی راننده بلند میکنه و میفرسته ته اتوبوس، جیمز میشینه پشت فرمون و فردریک وایمیسته جلوی اتوبوس و اسلحه رو میگیره سمت بچهها و ریچارد میره سوار اون ونی میشه که وسط جاده پارک بوده
فردریک و دوستاش از مرحله اول که دزدیدن اتوبوس بوده عبور کردن و قدم بعدی این بوده کن از شر اتوبوس [ که رنگش زرده و بزرگه ] خلاص شن چون واقعاً ضایع بود
- 𝙞𝙙𝙚𝙖𝙩𝙞𝙤𝙣
بعد فردریک اِد رو از روی صندلی راننده بلند میکنه و میفرسته ته اتوبوس، جیمز میشینه پشت فرمون و فردریک
یه جایی خارج از چوچیلا رو پیدا کرده بودن که توش گیاهای بامبوی خیلی خیلی بلندی رشد کرده بوده جوری که اینا حتی از اتوبوس هم بلند تر بودن پس اینا اتوبوس رو میبرن اونجا و بین بامبو ها پارک میکننش .