eitaa logo
رُمـان/شکــلات تــلخ🍫
622 دنبال‌کننده
304 عکس
25 ویدیو
0 فایل
رُمـان‌هاے عـاشقانـه بـہ قـلم زهـرا آجرلو نویسنده کتاب روانشناختی «اِکسیر»چاپ شده✨ شکلات تلخ | درحال تایپ ✍️ زخم خاموش | درحال تایپ✍️ حرفی بود، به خودم بگو جانا: @Admiin_Lunaa کپی‌برداری حتی با ذکر نام نویسنده پیگرد قانونی دارد.❌❗
مشاهده در ایتا
دانلود
رُمـان/شکــلات تــلخ🍫
#شکلات_تلخ #فصل_اول #پارت_سی‌و‌هشت من هنوز هم دلیل اینکه این‌همه از بردیا می‌ترسم را نمی‌دانم؛ الب
چرا آراد تمام داستان را جور دیگری برایم تعریف کرد؟! هرچه بیشتر به حرف‌های بردیا فکر می‌کنم، بیشتر احساس می‌کنم چیزی در گذشته‌ام درست سر جایش نیست. آریا... برادری که حتی خاطره‌ای از او در ذهنم ندارم. تصادفی که هیچ چیز از آن به یاد نمی‌آورم. و آرادی که با اطمینان روبه‌رویم نشست و گفت تمام حقیقت همین است. اما اگر حقیقت همین بود، پس چرا بردیا چیز دیگری می‌گفت؟! آرام نگاهم را به خیابان تاریک بیرون می‌دوزم. چراغ‌های خیابان یکی‌یکی از جلوی چشمانم رد می‌شوند و من میان تمام این سؤال‌ها، بیشتر از هر چیزی به یک جمله فکر می‌کنم: «رد انگشتای آراد روی فرمون ماشین آریا بوده...» لبم را به دندان می‌گیرم. اگر آراد بی‌گناه بود، چرا این را از من پنهان کرده بود؟ و اگر مقصر بود... چرا هنوز هم وقتی به چشمانش نگاه می‌کنم، بخشی از وجودم می‌خواهد حرف‌هایش را باور کند؟ صدای بردیا رشته‌ی افکارم را پاره می‌کند: _رسیدیم. نگاهم را از پنجره می‌گیرم و به خانه خیره می‌شوم. حتی متوجه مسیر برگشت نشده بودم. آرام دستم را روی دستگیره‌ی در می‌گذارم، اما قبل از اینکه آن را پایین بکشم، صدای بردیا دوباره در فضای ماشین می‌پیچد: _رها... مکث می‌کند. برمی‌گردم و نگاهش می‌کنم. این بار خبری از اخم همیشگی‌اش نیست. فقط نگاه سنگین و عجیبی دارد؛ نگاهی که انگار حرفی را مدت‌هاست در خودش نگه داشته. آرام می‌پرسم: _چیه؟ چند ثانیه نگاهم می‌کند و بعد با صدایی گرفته می‌گوید: _به هر چیزی که از اطرافیانت میشنوی اعتماد نکن. متعجب ابروهایم را در هم می‌کشم. _منظورت چیه؟ اما قبل از اینکه جوابم را بدهد، نگاهش را از من می‌گیرد و به روبه‌رو خیره می‌شود. _بعدا میفهمی... با تعجب نگاهش می‌کنم. _چی رو می‌فهمم؟ این بار نگاهش می‌کنم، اما لب‌هایش دیگر تکان نمی‌خورند. فقط با همان سکوت عجیب، دستش را روی فرمان می‌گذارد و بدون اینکه جوابی بدهد به سرعت از من دور می‌شود. و من... برای اولین بار، از خودم می‌پرسم شاید تمام چیزی که درباره‌ی گذشته‌ام می‌دانم، فقط بخشی از یک حقیقت بزرگ‌تر باشد... گذشته‌ای که کاش هیچوقت آن‌همه کنکاشش نمی‌کردم... و پیگرد دارد. ❌
. تو فرق داشتی... همه حرف می زدن اما تو شعر می گفتی... بقیه قدم می زدن تو می رقصیدی... این جهان پر از بوته و علف هرز بود، تو میون اون ها یه گل آبی مایل به لاجوردی بودی💙🪷𓂃 ◜↳ ᎒ @Admiin_Lunaa .
. خدایا چون غمگین شوم تو همه چیز منی♥️☁... ‌ سلام جوجه کوچولو، ظهر جمعت بخیر 🐥 ◜↳ ᎒ @Admiin_Lunaa .
. بـه گـمـانـم دنـیـٰا در نهـایـت هـمه را به یـک‌جـا میرسـاند ‌؛ بـه سکـوت ‌، به تمـاشا ‌، به فاصـله ای امـن از هیـاهـوی آدم‌هـا ‌:) 🐈❤️‍🩹 ◜↳ ᎒ @Admiin_Lunaa .
❤️‍🩹❤️‍🩹❤️‍🩹❤️‍🩹 ❤️‍🩹❤️‍🩹❤️‍🩹 ❤️‍🩹❤️‍🩹 ❤️‍🩹 مأذون صدایش را صاف می‌کند. سالن ساکت می‌شود. انگار حتی نفس‌ها هم آرام گرفته‌اند تا چیزی را که قرار است اتفاق بیفتد، بهتر بشنوند. دست‌هایم سرد شده‌اند وانگشت‌هایم را حس نمی‌کنم. نگاهم ناخودآگاه به عقب می‌چرخد، یاس و نیلوفر آن طرف‌تر ایستاده‌اند. یاس لبش را گاز گرفته… نیلوفر محکم به دستش چسبیده. و مادر…نگاهش خسته است. نمی‌دانم دقیقاً چیست در چهره‌اش، اما انگار سال‌هاست این لحظه را می‌دانسته. قلبم فرو می‌ریزد و ملتمس اطرافیانم را نگاه می کنم. چرا هیچ‌کس جلوی این را نمی‌گیرد؟ چرا همه فقط نگاه می‌کنند؟ نگاهم برمی‌گردد. پدر سرش پایین است. انگار توان نگاه کردن ندارد. لب‌هایم آرام و با صدای شکسته ای می‌لرزد. — من نمی‌خوام… اما کسی جواب نمی‌دهد. هیراد تا چند ثانیه ی دیگر همسرم می‌شود، کنارم ایستاده است. نفسش آرام است…اما من می‌فهمم او هم با خودش درگیر است.. فقط خوب پنهانش می‌کند. مأذون شروع می‌کند به خواندن صیغه: جناب آقای هیراد کیانی... کلمات در هوا پخش می‌شوند…اما من هیچ‌کدام را نمی‌فهمم. گویی به زبان دیگه ای حرفمی‌زنند. دستم می‌لرزد و کمی سرگیجه می گیرم و اشک از چشمانم جاری می‌شود صدای آرام هیراد در گوشم می‌پیچد: — رُز… اسمم را که می‌گوید، برای لحظه‌ای همه‌چیز ساکت‌تر می‌شود... گویی سال هاست مرا می‌شناسد. نگاهش می‌کنم. — نکن… فقط همین... نه دستور…نه تهدید… فقط یک «نکن» آرام. و همین، بیشتر از هر چیز دیگری مرا می‌لرزاند. لب‌هایم را فشار می‌دهم و اشك هایم را از گونه ام پاک می‌کنم. — تو حق نداری این کارو با من بکنی…من این ازدواج رو هیچوقت نمی‌خوام. صدای آرامم در گلو می‌شکند. اما او جواب نمی‌دهد. فقط نگاه می‌کند. و من…در میان کلماتی که در حال جاری شدن‌اند…می‌فهمم دیگر برگشتی نیست. و مأذون با صدای بلند‌تری ادامه می‌دهد. حتی با ذکر نام نویسنده پیگرد دارد. ❤️‍🩹 ❤️‍🩹❤️‍🩹 ❤️‍🩹❤️‍🩹❤️‍🩹 ❤️‍🩹❤️‍🩹❤️‍🩹❤️‍🩹
لحظه‌ها را دریاب چشم فردا کور است... 🏜☁🌪 ◜↳ ᎒ @Admiin_Lunaa .
. یه روز می‌فهمی تمام اون تأخیرها، فقـط داشـتن تـو رو بـرای اتفاق‌های بهتر آماده می‌کردن 🥞☕️ ^^ روزتون بخیـر قشنگای من:)🎀 ִֶָ  ◜↳ ᎒ @Admiin_Lunaa .
3.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
. خـــــــــدا به موقعش کنارته.. 🌱🤍𓂃 ◜↳ ᎒ @Admiin_Lunaa .
❤️‍🩹❤️‍🩹❤️‍🩹❤️‍🩹 ❤️‍🩹❤️‍🩹❤️‍🩹 ❤️‍🩹❤️‍🩹 ❤️‍🩹 صدای مأذون که جمله آخر را می‌خواند، در فضا‌ی ساکت و سنگین خانه می‌پیچد. انگار چیزی در هوا قطع می‌شود. نفسم بالا نمی‌آید. چشم‌هایم ثابت مانده‌اند روی نقطه‌ای نامعلوم و فقط می‌فهمم که تمام شد. همین؟ تمام شد؟! لب‌هایم آرام می‌لرزد: — نه… صدایم اول آرام است و بعد فریاد می‌شود. — نه… نه… یک قدم از هیراد دور می‌شوم و دستان لرزانم را روی سرم می‌گذارم و با تمام توانم فریاد می‌زنم: — من قبول نکردم…من گفتم نه! چشم‌هایم پر از اشک می‌شود. عاجزانه به پدر نگاه می‌کنم و با صدای لرزان می‌گویم: — تو چرا این کارو کردی؟! پدر چیزی نمی‌گوید، فقط سرش پایین‌تر می‌رود و همین سکوت، مرا بیشتر می‌شکند. با‌عصبانیت به سمت هیراد برمی‌گردم: — تو چی؟! میان نگاه آرام مأذون و بقیه چند قدم بینمان را پر می‌کنم: — تو اصلا شنیدی من چی گفتم؟! من گفتم نه... چشم‌هایم در چشم‌هایش قفل می‌شود. — تو حتی نپرسیدی من چی می‌خوام! با خستگی از این فریاد کشیدن‌ها نفس عمیقی می‌کشم و با صدای آرام‌تری می‌گویم — فقط اومدی و تصمیم گرفتی… اشک روی صورتم می‌لغزد. — من آدمم… هیراد تکان نمی‌خورد، فقط نگاهم می‌کند. اما این بار نگاهش مثل قبل نیست. سرد و بی‌احساس نیست. فقط… سنگین و شکسته و شاید هم بی‌قرار است. انگار چیزی درونش فرو ریخته باشد. آرام می‌گوید: —دیگه تموم شد. همین دو کلمه. و من انگار فرو می‌ریزم: — تموم شد؟… میان اشک ریختن تلخ می‌خندم: — برای تو تموم شد! یک قدم جلو می‌روم. —کابوس‌های برای من تازه شروع شده ! می‌خواهم چیزی بگویم…تمام دردم را کلمه کنم اما صدام در گلویم گیر می‌کند. چون ناگهان…یاد نگاه یاس می‌افتم. یاد دست‌های نیلوفر که می‌لرزید. یاد مادری که فقط نگاه می‌کرد و هیچ نمی‌گفت… و این یعنی…هیچ‌کس قرار نیست نجاتم بدهد یا شاید هم نمی‌خواهند که نجاتم بدهند. حتی باذکر نام نویسنده پیگرد دارد. ❤️‍🩹 ❤️‍🩹❤️‍🩹 ❤️‍🩹❤️‍🩹❤️‍🩹 ❤️‍🩹❤️‍🩹❤️‍🩹❤️‍🩹
. 🌊🐳🌀 ◜↳ ᎒ @Admiin_Lunaa .
. هــربار که نگاهت می‌کنم، جمله‌ای آشنا به ذهنم خطور می‌کند: در این سرزمین چیزی هست که ارزش زندگی کردن دارد! 🫂♥𐙚 ◜↳ ᎒ @Admiin_Lunaa .
. و در نهایت برایت آرزو دارم که هیچکس تو را از مهربان بودنت پشیمان نکند🌸✨:) بعد از یه روز غیبت سلام قشنگای من ⛅ ◜↳ ᎒ @Admiin_Lunaa .