eitaa logo
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
782 دنبال‌کننده
5.7هزار عکس
4.3هزار ویدیو
6 فایل
فضیلت زنده نگه داشتن یاد و نام شهدا کمتر از شهادت نیست.امام خامنه‌ای 🌹🌹🌹 Admin: @daryaa_ir
مشاهده در ایتا
دانلود
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
🔺 عقاب همیشه جاودان نیروی هوایی ارتش ایران 🗓 ۱۵ مرداد| سالروز 🥀شهادت خلبان عباس بابایی، خلبان قهرم
۱۵ مرداد ۱۳۶۶ -- سالروز شهادت اسوه معرفت و شرف، خلبانِ شهید عباس بابایی 🚩🌷🚩🌷🚩🌷🚩 🌷ماجرای شنیدنی اطاعت شهید بابایی از سرباز پادگانش! 🔸یکی از شهید بابایی می‌گوید: نگهبان درب اهواز از ورودش به داخل ممانعت کرد، او بدون اهانت به نگهبان برگشت و در آن گرمای سوزان حدود نیم ساعت⏳ روی جدول نشست. 🔹به بنده حقیر، مسئول وقت فرودگاه، اطلاع دادند "دم درب داری."! رفتم و با کمال تعجب 😳شهید عباس بابایی را دیدم که راحت روی زمین نشسته، پس از سلام 🤚عرض کردم "جناب بابایی، چرا تو این گرما اینجا نشستی؟!" 🔹خیلی و پاسخ داد "نگهبان بنده خدا گفت «هواپیما🛫 روی باند است و شما نمی‌توانی وارد شوی»، من هم منتظر ماندم، مانع پرواز نشوم". در صورتی که شهید بابایی فرمانده معاون عملیات وقت نهاجا بود، نه به نگهبان اهانت کرد و نه خواستار تنبیه او شد، بلکه از من خواست که نگهبان را مورد قرار دهم. 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
🔰 در این هوا هوس نمی‌گنجد...؟!
🌺رهبر معظم انقلاب: «همانند شهید بابایی دل‌ها ♥️را به هم نزدیک کنید؛ درون را کنید؛ عمل را کنید؛ برای کار کنید؛ آن وقت خدای متعال خواهد داد. عباس بابایی یک انسان واقعاٌ و و بود.» 🥀🌱🥀🌱🥀🌱🥀 🔸 از شهید بابایی پرسیدند: عباس جـان چه خبر؟ چه کار میکنی؟ گفت: به نگهبانی دل♥️ مشغولیم که غیر از کسی وارد نشود.
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
#شهداء_و_نماز #شهید_عباس_بابایی 👇🥀
ر 📃 🗓ظهر یک روز شهید بابایی آمد تا به اتفاق هم برای به 🕌مسجد قرارگاه برویم، +ایشان سر خود را چون سربازان و لباسی خاکی پوشیده بود، 🕌 وقتی وارد مسجد شدیم به ایشان اصرار کردم به نماز برویم ولی ایشان نکرد و در همان میان ماندیم، چرا که ایشان سعی می‌کرد بماند، در نماز 📿حالات خاصی داشت مخصوصا در قنوت🤲، +در برگشت از نماز📿 رفتیم برای ، اتفاقا نهار آن روز بود و سفره ساده ای پهن کرده بودند، ایشان صبر کرد و آخر از همه شروع به غذا خوردن کرد، وی آنچنان رفتار می‌کرد که کسی پی نمی‌برد که با فرمانده عملیات نیروی هوایی ارتش، روبه‌روست، بیشتر وانمود می‌کرد که یک است. (راوی: سرلشگر رحیم صفوی.) 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
7.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎞 🗓 ۱۵ مرداد ۱۳۶۶ سالروز شهادت خلبان عباس بابایی
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
فرار از دست شیطان 📛 💠 خاطره ای از خلبان شهید عباس بابایی
👆🥀 🗓در دوران تحصیل در و گذراندن دور آموزش خلبانی، روزی در بولتن خبری پایگاه «ریس» كه هر منتشر می شد، مطلبی نوشته شده بود كه همه را به خود نمود!! 📰 مطلب این بود: _دانشجو بابایی ساعت دو بعد از نیمه🕑 شب، می دود تا شیطان👺 را از خودش دور كند!! _من و بابایی هم‌اتاق بودیم. ماجرای خبر بولتن را از او پرسیدم. +او گفت:ـچند شب پیش، بی خوابی به سرم زده بود. رفتم میدان چمن پایگاه و شروع كردم به دویدن🏃‍♂. از قضا كلنل «باكستر»، پایگاه با همسرش از میهمانی شبانه🌙 بر می گشتند. آنها با دیدن من شگفت زده 😳شدند. كلنل ماشین🚘 را نگه داشت و مرا صدا زد. نزد او رفتم. او گفت: در این وقت شب🌗 برای چه می دوی؟ گفتم: خوابم نمی آمد خواستم كمی كنم تا خسته شوم. گویا توضیح من برای كلنل كننده نبود. +او كرد تا واقعیت را برایش بگویم. به او گفتم: مسایلی در اطراف من می گذرد، كه گاهی موجب می شود شیطان 👹با هایش مرا به بكشاند و در دین ما توصیه شده كه در چنین موقعی و یا دوش🚿 آب سرد بگیریم. آن دو با شنیدن حرف من، تا دقایقی می خندیدند🤣، زیرا با ذهنیتی كه نسبت به مسایل جنسی داشتند نمی توانستند رفتار مرا درك كنند.» 🎤 (راوی: امیر اكبر صیاد بورانی) 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
فرار از دست شیطان 📛 💠 خاطره ای از خلبان شهید عباس بابایی
📄 شهید عباس بابایی از خاطرات خود در مورد تحصیلات دوره خلبانی‌اش در آمریکا می گوید:👇🥀
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
📄 شهید عباس بابایی از خاطرات خود در مورد تحصیلات دوره خلبانی‌اش در آمریکا می گوید:👇🥀
✈️🛫 «دوره ما تمام شده بود، اما به خاطر گزارشاتی که در پرونده خدمتم درج شده بود، تکلیفم روشن نبود و به من نمی‌دادند، تا این که روزی به دفتر مسئول دانشکده، که یک ژنرال آمریکایی بود، احضار شدم. به اتاقش رفتم و احترام گذاشتم. او از من خواست که بنشینم. پرونده من در جلو او، روی میز بود، ژنرال آخرین فردی بود که می‌بایستی نسبت به قبول و یا رد شدنم اظهار نظر می‌کرد. او کرد که من را دادم. از سؤال های ژنرال بر می‌آمد که نظر نسبت به من ندارد. _این ملاقات ارتباط مستقیمی با آبرو و من داشت، زیرا احساس می‌کردم که رنج دو سال دوری از خانواده و شوق برنامه‌هایی که برای زندگی آینده‌ام در دل داشتم، همه در یک لحظه در حال محو و است و باید دست خالی و بدون دریافت گواهینامه خلبانی 🗞به ایران برگردم. در همین فکر بودم که در اتاق به صدا در آمد و شخصی اجازه خواست تا داخل شود. او ضمن احترام، از ژنرال خواست تا برای کار مهمی به خارج از اتاق برود با رفتن ژنرال، من لحظاتی را در اتاق تنها ماندم. ⌚️به ساعتم نگاه کردم، وقت نماز ظهر📿 بود. با خود گفتم هیچ کار مهمی بالاتر از نماز نیست، تا برگشتن ژنرال همین جا نماز را می‌خوانم. به گوشه‌ای از اتاق رفتم و روزنامه‌ای 📰را که همراه داشتم روی زمین پهن کرده و مشغول نماز📿 شدم. در حال خواندن نماز بودم که متوجه شدم او وارد اتاق شده است، نماز را ادامه دادم و پس دادن رفتم روی صندلی🪑 نشستم. +ژنرال پس از چند لحظه نگاه به من کرد و گفت: چه می‌کردی؟ گفتم: می‌کردم. گفت: بیشتر توضیح بده. گفتم: در دین ما دستور بر این است که در ساعت‌های⏳ معین از شبانه روز باید با خداوند به بپردازیم و در این ساعات زمان آن فرا رسیده بود، من هم از نبودن شما در اتاق استفاده کردم و این واجب دینی را انجام دادم. +ژنرال با توضیحات من تکان داد و گفت: همه این مطالبی که در تو آمده مثل این که راجع به همین کارهاست. این طور نیست؟ پاسخ دادم: همین‌طور است. او لبخندی☺️ زد. از نوع نگاهش پیدا بود که از و پای‌بندی من به سنت و فرهنگ خودمان خوشش آمده است. 👌با رضایت خود نویس🖋 را از جیبش بیرون آورد و پرونده‌ام را امضا کرد. سپس با حالتی احترام‌آمیز دریافت گواهینامه خلبانی را به من تبریک گفت و ادامه داد: شما شدید. برای شما آرزوی موفقیت دارم. +من هم متقابلاً از او تشکر 🙏کردم. احترام گذاشتم و از اتاق خارج شدم. آن روز به اولین محل خلوتی که رسیدم به پاس این نعمت بزرگی که خداوند به من عطا کرده بود، دو رکعت خواندم».🕌 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید