🌹کوچههای آسمانی 🌱
🔹امام خمینی (ره): هانای مسلمانان و مستضعفان جهان!
از #هیاهوی قدرتمندان نهراسید؛ چراکه به خواست خداوند قادر، این قرن، #قرن_غلبه_مستضعفان_بر_مستکبران و #حق_بر_باطل است.
📌صحیفه نور، ج ۱۵، ص ۱۲۵
🏷 پوستر چهارزبانه
🔸 الجبهة العالمية لشباب المقاومة
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
🚩 فریادهای بیمرز...
👆👌
🔹تحصن در ادینبرو اسکاتلند در حمایت از غزه و محکومیت ادامه نسلکشی رژیم صهیونیستی
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
🚩 فریادهای بیمرز...
📌برلین| آلمان
🔹 بیش از ۱۰۰٬۰۰۰ نفر در این تجمع شرکت کردند و خواستار پایان حمایتهای نظامی آلمان از اسرائیل و توقف جنگ در غزه شدند. این تظاهرات با شعارهایی مانند «فلسطین آزاد» و «نه به نسلکشی در غزه» همراه بود.
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
هدایت شده از 🌹کوچههای آسمانی 🌱
☕️ #چایت_را_من_شیرین_میکنم
☕️☕️☕️☕️☕️
📚کتاب چایت را من شیرین میکنم اولین نوشتهی داستانی ،
"زهرا بلند دوست" است که در قالب آن،داستانی جذاب از زندگی #دختری ایرانی که از کودکی به همراه خانوادهاش در #آلمان زندگی میکند، به بیان زیباییهای #اسلام و ایمان و قدرت و #صلابت_ایران 🇮🇷و ایرانی و #پاسداران واقعی پرداخته شده است.
📍انتشارات #کتابستان_معرفت ،
کتاب چایت را من شیرین میکنم را منتشر کرده است.
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
⏳#به_وقت_رمان ☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️ #چایت_را_من_شیرین_میڪنم 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_چهارم_
⏳#به_وقت_رمان
☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️
#چایت_را_من_شیرین_میڪنم
🖊به قلم :زهرا بلند دوست
💯قسمت_ششم :🔻
_همه چیز به هم ریخته بود
انگار هیچگاه، دنیا🌍 قصد خوش رقصی برای من را نداشت. منی که حاضر بودم تمام سکه های #عمرم را خرج کنم
تا لحظه ایی سازِ دنیا، #بابِ_دلم کوک شود
حالادیگر دانیال🧑 را هم نداشتم. من بودم و تنهایی..
_بیچاره خانه مان🏠
که از وقتی ما را به خود دیده بود
چیزی از سرمای شوروی برایش کم نگذاشته بودیم.
📆 روزهایم #خاکستری بود
اما حالا رنگش به #سیاهی میزد.
رفتار های دانیال #علامتی بزرگ
از #سوال را برایم ایجاد میکردند.
چه شده بود؟؟
⁉️این #دین و #خدایش چه چیزی از زندگیمان میخواستند؟؟
_مگر #انسان کم بود که خدا
اهالی این کلبهی🏠 وحشت زده را رها نمیکرد؟
مادر🧕 یک #مسلمان_ترسو..
پدر👨🦱 یک مسلمان سازمان زده..
و حالا تنها برادرم، مسلمانی مذهبی که از حول حلیم،
دیگ را به #آغوش میکشید.
_کمتر با دانیال🧔 برخورد میکردم
اما تمام رفتارهایش را زیر نظر داشتم.
چهره ی #عجیبی که برای خود ساخته بود.
و برخوردهای عجیبترش، #کنجکاویم را بیشتر میکرد
و در بین چیزی که مانند #خوره،
جانِ ذهنیاتم را میخورد،
اختلاف عقاید و کنشهایش با مادر مسلمانم بودم
هر دو مسلمان.. اما اختلاف؟؟؟
_پس مسلمانها دو دسته اند..
#ترسوهایش مانند مادر🧕، مهربان و قابل ترحمند..
جسورهایش میشوند دانیال🧑
دانیالی که نمیدانستم کیست؟؟ بد یا خوب؟؟؟
راستی پدرم👨🦱 از کدام گروه بود؟؟
نه.. اون فقط یک #مجاهد_خلقیِ_مست بود.
.همین و بس..
دیگر طاقتم تمام شد
_باید سر درمیاوردم، از طوفانی که آرامش اندکم را دزدید.. باید آن #پسر_مسلمان را پیدا میکردم
و #دروازه های زندگیمان را به رویش میبستم
دلم♥️ فقط #برادرم را میخواستم
دانیال زیبای خودم.. بدون ریش..
با موهای طلایی🧑 و کوتاهش..
_پس همه چیز شروع شد.
هر جا که میرفت، بدون اینکه بفهمد، تعقیبش میکردم
در کوچه و خیابان.. اما چیز زیادی دستگیرم نمیشد
هر بار با تعدادی جوان در مکانهای مختلف ملاقات میکرد. جوانهایی با شمایلی مسلمان نما،
که هیچ کدامشان ،آن دوست مسلمان نبودند.
راستی آنها هم خواهر داشتند؟؟
و چقدر #سارای_بیچاره در این دنیا بود..
_از این همه تعقیب چیزی سر درنمی آوردم..
فقط #ملاقات_های_فوری..
چند دقیقه صحبت⏳.. و بعد از مدتی #خیابانگردی،
ورود به خانه های🏘 مهاجر نشین،
که من #جرات نزدیک شدن به آنها را نداشتم
گاهی ساعتها⏳ کنج دیواری، زیر باران منتظر میمانم..
اما دریغ…
_پس کجا بود این #دزد_اعظم،
که فقط عکسش را در حافظه ام مانند گنجی گران
حفظ میکردم، برای #محاکمه..
⌛️روزی بعد از ساعتها #تعقیب
و #خیابانگردی های بی دلیل دانیال
سرانجام #گمش کردم
و خسته😩 و #یخزده راهی خانه🏠 شدم..
هنوز به سبک خانواده های ایرانی،
کفشهایم🥿 را درنیاورده بودم که…
⬅️#ادامہ_دارد...
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید